پارت یک :

«آلودۀ این زندگیِ زشت و سختم.»
روی صندلی مقابلش که فرو افتادم، هیبت چشمان سیاهش لرزه بر جانم انداخت.
خوب می‌دانستم چرا! یا حداقل تظاهر می‌کردم به دانستن تا شاید کمی از بار سنگین ترس بکاهم.
آخرین مهرۀ سبز عقیق را بر رشتۀ باریک تسبیح انداخت و شمارش از سر گرفت.
بی‌وقفه خودکار بیکش را روی کاغذ چرخاند و نگاهش، کوتاه اما ترسناک، روی صورتم به حرکت در آمد.
- شما اخراجید.
می‌دانستم؛ می‌دانستم و باز هم تحکّم فرمانش میخکوبم کرد.
تلاش کردم خودم را نبازم اما استیصال نگاهم من را محکوم به باخت می‌کرد.
- اما...آخه... .
نادیده‌ام گرفت؛ گویا مَنی در آن اتاق نبود، اگر هم بود او از دیدن شکستش لذّت می‌برد.
برگۀ مهر و موم شده را مقابل هالۀ اشک چشمانم رقصاند و روی میزش کوباند.
بغضم را فرو خوردم و نجوا کردم: 
- چرا؟
عصبی و آشفته عینک مستطیلی‌اش را روی میز پرتاب کرد.
-  خط قرمز نشریۀ من تیتر زرد و مطالب سیاسیه. 
نفسش را با غیض بیرون فرستاد و انبوهِ نامرتّب ریش‌های سیاهش را چنگ گرفت.
- زبونم مو در اورد از بس گفتم کسی اجازه نداره مطلب سیاسی چاپ کنه؛ وَلُو غیر مستقیم.
روزنامه را بالا آورد و با همان خودکار در دستش بارها و بارها دورِ آن تیتر کذایی دایرۀ آبی کشید. 
- این چیه؟ 
غیر ارادی دست بر مقنعه‌ام بردم و چند تار موی خرمایی بیرون زده از آن را عقب راندم.
- این کجاش سیاسیه آقای شکری؟ من فقط دغدغۀ ورزشکارهای خانوم رو نوشتم. می‌دونید چه ستاره‌هایی از مدال جا موندن بخاطر اینکه ممنوع‌الخروج شدن؟
بغض چنان در گلویم کمین کرده بود که یک تلنگر کافی بود تا سیلِ اشک بر صورتم بنشیند و همان اندک غرور باقی مانده‌ام را نیز بر باد دهد.
اما خودم را نباختم. اگر قرار به اخراج بود، باید همان ذهنیّت را از من تا ابد در ذهنش ثبت می‌کرد؛ نه زن شکست‌خوردۀ مقابلش. 
با حرص به صندلی تکیه زدم و طعنه‌وار غریدم:
- فقط برای اینکه شوهرشون به دست‌پخت زن جان عادت کرده و ذائقه‌اش به غذای بیرون نمی‌سازه.
تهدید نگاهش، زبان را بر دهانم دوخت.
چه «خفه‌خون بگیر»هایی که در همان نگاهش پرسه زد و بر لبانش نچرخید.
- برگۀ تسویه حساب رو بردارید و فقط برید.
برای چه دست‌وپا می‌زدم، چه چیز را توجیه می‌کردم؟ نمی‌دانستم. تنها گمان می‌کردم شاید در لابلای عجز و لابه‌هایم، کمی دلش به رحم بیاید و اندکی توجیه شود.
- وجدانم اجازه نداد موضوع به این مهمی رو ندید بگیرم.
صدای پوزخند بی‌صدایش بارها در گوشم پژواک یافت و چون آوار یک ساختمان نیمه‌خراب بر سرم فرو ریخت.
- چطور وجدانت اجازه داد این همه آدم از نون خوردن بیفتن؟
- از شما بعید بود که ظرفیت یه انتقاد ساده رو هم نداشته باشید. 
لبخند زدم؛ تلخ و مملو از درد.
- شما فکر بقیه نیستید، فکر اعتبار خودتونید که با چهارتا جمله خدشه‌دار نشه.
از روی صندلی بلند شدم و به چشمان به خون نشسته‌اش چشم دوختم. بدون اینکه ذره‌ای نگاهم رنگ وحشت بگیرد؛ بی‌باک و بی‌پروا.
دیگر چیزی برای ترسیدن وجود نداشت؛ هیچ چیز جز نگاه سنگین و زبان ننگین نامرد مقابلم که قرار بود به دُشنام باز شود. 
- اعتبار شما خیلی وقته که از بین رفته آقای شکری. از همون موقع که دغدغۀ مخاطبای نشریه رو به پول توی جیبت فروختی. 
 رگه‌های قرمز خشم چنان جلوی بادامیِ چشمانش را گرفت که دیگر رنگ سفیدش به چشم نمی‌آمد. 
از جا برخاست و دهان به قصد ناسزا باز کرد اما پیش از آنکه کلامی خارج شود، لب گزید:
- لا إله إلّا اللّه!
دستش را به سمت در چوبیِ اتاق نشانه گرفت و صدایش بالا رفت.
- برو بیرون خانـــوم!
نگاهم روی انگشتر سرخ عقیقش چرخید و روی لب‌های کشیده‌اش مبهوت ماند؛ از مردی که تنها برای منفعت ریش بلند می‌کرد و تسبیح در دست می‌چرخاند. 
بند چرم مشکی کیفم زیر ناخن بلندم پودر شد و پودر شد و بر سفیدی سرامیک درخشید. 
- درِ نشریه‌ای رو که آدم ترسویی مثل شما مدیرشه باید تخته کرد. 
چشم بستم و رو برگرداندم و صدای پاشنۀ کفش‌هایم در سیلِ بی‌رحمانۀ فحّاشی‌هایش گم شد.
با حرص در را روی زبان درازش بر هم کوبیدم تا نیش کلامش بیشتر از این زنانگی‌ام را در بی‌شعوری‌اش غرق نکند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مَثه

    3

    حنا جووونم تا ابد اینو دوست دارم... توأمان نوشته ی خیلی خوب تو بود

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت عزیزدلم. باعث افتخارمه

    ۱ سال پیش
  • ستی

    2

    پیدا نمیکنم بقیشو

    ۲ سال پیش
  • آرمیتا

    2

    تا حالا رمان قشنگی بود

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    نگاهتون زیباس

    ۲ سال پیش
  • .......

    0

    اره اوکی شد مرسی

    ۲ سال پیش
  • پیانولا

    0

    شما براتون سخت نیست با این زمینه چت مطالعه کنید؟ نمیشه رنگ کلمات یا کلا زمینه رو عوض کنیم؟

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    متوجه نشدم کجا رو میگی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • ......

    0

    تو قسمت تنظیمات میشه عوضش کرد

    ۲ سال پیش
  • پرنیان

    0

    رمان قشنگیه

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    خوشحالم دوستش دارید

    ۲ سال پیش
  • محبوبه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️