توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت شانزده :
***
«تو رفتی زندگی یخ کرد، تو رفتی شانهام لرزید.»
فضای خانه سنگین بود و از کف تا سقفش سیاه. از چادر و پیراهنهای سیاه بر تن و پِلاکاردهای نصب شده بر در ورودی خانه، تا قلب به ماتم نشستۀ من.
صوتِ عبدالباسط و واژههای عربی که بر زبان میآورد، سکوت سنگین خانه را برای مدّتی کوتاه در هم میشکست و باز سنگینی بر خانه حاکم میشد. گاهی صدای او بر گریهها و زیر لب قرآن خواندنها گُم می
لطفا صبر کنید...

نیلی
0🥺🥺🥺🥺