پارت شانزده :

***
«تو رفتی زندگی یخ کرد، تو رفتی شانه‌ام لرزید.»
فضای خانه سنگین بود و از کف تا سقفش سیاه. از چادر و پیراهن‌های سیاه بر تن و پِلاکاردهای نصب شده بر در ورودی خانه، تا قلب به ماتم نشستۀ من.
صوتِ عبدالباسط و واژه‌های عربی که بر زبان می‌آورد، سکوت سنگین خانه را برای مدّتی کوتاه در هم می‌شکست و باز سنگینی بر خانه حاکم می‌شد. گاهی صدای او بر گریه‌ها و زیر لب قرآن خواندن‌ها گُم می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلی

    0

    🥺🥺🥺🥺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️