توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت بیست :
***
«میخواست معمّا نشود، حل نشود، شد.»
نگاهش صورت پرسشگرم را کاوید؛ در همهمۀ صدای بَم مردانی که جویای مسافر بودند، صدای زیرِ او بیشتر و بیشتر شد و صبر من لبریز و لبریزتر.
- خُرمآباد...خُرمآباد... خانم خُرمآباد میری؟
تنها صدایی که میخواستم در آن لحظه در گوشم بپیچد، صدای رقص چمدان بر سنگفرشهای پایانۀ جنوب بود. صدای نویدِ آزادی نه، نِدای کوچِ اجباری که رفتنم را در
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
