توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت چهارده :
***
مهرههای فسفری تسبیح بیوقفه بر رشتۀ ضخیم قهوهای میلغزیدند.
ذکری نبود که نگفته باشد و دعایی نبود که نخوانده باشد. تمام حواسش پرت همان کلماتی بود که از دهانش خارج میشد و دانههایی که به اشتباه کنار دیگر مهرهها ننشینند.
من اما، نگاهم میچرخید؛ روی صورت دلنواز و نجواهایش، روی موهای جوگندمی دکتر و روی پچپچهای بیپایان دکترهایی که پشت آن میز شیشهای کنفرانس نش
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

G
0ای وای نهه☹