پارت دوم :

«دلم تنگ است از عالم، از این تقدیر بی‌سامان.»
صداها در مغزم می‌پیچید و پژواک آزار دهنده‌اش بارها تکرار می‌شد.
چند ثانیه، چند دقیقه، چند ساعت از آن مشاجرۀ مضحک می‌گذشت، نمی‌دانستم. تنها چیزی که می‌دانستم تک‌تک کلمات شکری بی‌همه چیز بود که هر آنچه خود سزاوارش بود نثار من می‌کرد.
کلمات و الفاظ رکیکش در گوشم زنگ می‌خورد و در میان بوق خودروهای مانده در ترافیک کم می‌شد، اما محو نه.
- چند دقیقۀ دیگه می‌رسیم؟
رانندۀ اسنپ نگاه کوتاهی به صورت برافروخته‌ام انداخت و شانه رقصاند.
- ترافیک سنگینیه. اگه همینطوری طول بکشه نیم ساعت- چهل دقیقۀ دیگه.
نفسم را عصبی بیرون فرستادم و چشم از منظرۀ کسالت‌بار خودروهای بی‌رنگ و بی‌روح گرفتم. 
- چه وقت ترافیکه ساعت ده صبح؟
اگرچه به خود و با خود می‌غریدم اما راننده هم که گویا دل پری از ترافیک داشت نگاهش سمت عینک آفتابی‌ام چرخید و ابروهای کم پشتش بالا جهید. 
- امروز دِربیه. جوونا هم که کشته مردۀ فوتبال، از الآن زدن از خونه بیرون.
با تمسخر نگاهش کردم. نگاهم را نمی‌دید و چه خوب که نمی‌دید. نمی‌دید و نمی‌فهمید تا چه اندازه شنیدن واژۀ جوان از راننده‌ای که خود نهایت در آستانۀ سی سالگی بود، خنده‌دار و مضحک می‌آمد.
- اگه عجله دارید از میان‌بر برم. 
صدا آرام کرد:
- خیابون‌های فرعی به این اندازه شلوغ نیستن.  
بدون فکر پاسخ دادم:
- نه عجله ندارم.
اگرچه می‌غریدم از ترافیک؛ اما به همان اندازه که برایم عذاب‌آور بود، لبخند بر لبانم نشاند.
هر چه بیشتر در خیابان‌های پر دود و پر بوقِ تهران معطل می‌شدم دیرتر می‌دیدمش. 
از دیدنش شرم داشتم و حتم داشتم که تیر طعنه را بی‌رحمانه در اعصاب به‌هم ریخته‌ام فرو کند. 
 اما آن مسابقۀ پیش‌ِرو...پرندۀ سعادتی بود که روی شانه‌ام نشست. 
بی‌توجه به نگاه‌های پرسشگر راننده، اندوه صورتم را در حجم عظیمی از کرم محو کردم. اما اندوه نگاهم...حتی با لبخندهای تصنّعی و تظاهر هم پنهان شدنی نبود. 
کاش نمی‌فهمید. کاش نمی‌دید و مانند همیشه سر در تلویزیون فرو می‌برد تا از اخبار روز جا نماند. 
کاش مانند همیشه بی‌تفاوتی‌اش را نشان می‌داد نه مهرش را. 
کاش شیفتش را تغییر نمی‌داد تا اصلاً من را نبیند.
برای خود رویا می‌بافتم و بر رویاهایم خط باطل می‌کشیدم.
امروز نمی‌فهمید، فردا چه؟ روزهای دیگر و پس از آن چه؟ سرانجام که به شیفت شب می‌رسید.
دویست و شش دودی که به نخستین کوچۀ خیابان رسید، نگاهم روی تابلوی شَهرابی خشک شد. 
مردمک چشمانم سمت انتهای خیابان چرخید و آه از نهادم برخاست. رسیدیم؛ به همین سرعت!
چهل دقیقۀ کسالت‌باری که راننده گلایه‌اش را می‌کرد به سرعت چند دَم و بازدم نفس گذشته بود.
نسیم از میان شیشۀ باز سومین طبقۀ آپارتمان عبور می‌کرد و پردۀ کرم اتاق خواب را می‌رقصاند.
نفسم را با حجم عظیمی از حرص بیرون فرستادم و دستم سمت دستگیرۀ در چرخید.
- آنلاین پرداخت کردم.
دیگر نماندم تا تشکرش را بشنوم؛ اصلاً تشکر کردن یا نکردنِ راننده چه فرقی در تغییر حال من داشت؟ تمام حواس من پرتِ آن پراید سفیدش بود که بر تن من لرزه می‌انداخت.
پس در خانه بود... .
خوب می‌دانستم چه واقعه‌ای انتظارم را می‌کشد. بحث، جدل، طعنه و زخم زبان؛ کاری که پس از هر توبیخ و تهدید از جانب شکری، در خانه کمین کرده بود. 
کلید را در قفل در چرخاندم و بوی زنندۀ پیاز داغ با آغوش گرم پذیرایِ اندوهم شد.
بینی‌ام را در صورت جمع و نفس را در سینه حبس کردم تا بیشتر از این معدۀ خالی‌ام از ترکیب بوی غذای نیمه‌پخت و مواد شوینده زیر و رو نشود.
در آخرین پلۀ پاگرد نامم را از میان چادری که به دندان گرفته بود، بر زبان آورد. گام کند کردم و چرخیدم و همان چند پله‌ای که بین‌مان فاصله انداخته بود را پایین رفتم.
چادر سفید گلدارش را از زیر دمپایی‌هایش بیرون کشید و صورتش به سبب درد همیشگی چروک افتاد.
- اتفاقاً الان می‌خواستم بیام در خونه‌تون. خدا خیرت بده که کارم رو راحت کردی.
کاسۀ چینی آش را به سمتم گرفت و با دست آزادش زانویش را نوازش کرد؛ شاید می‌توانست از دردش بکاهد یا حداقل خود را فریب دهد که دردش را کم کند. 
- چرا زحمت کشیدین نرجس خانوم؟ 
عطر محتویات درون کاسه را به ریه فرستادم و چشم بر هم فشردم. پس ماحصل آن همه بوی زننده، چشیدن دست‌پخت همسایه بود.
- آش پشت پای بهروزه. خیلی وقت بود نیّت کرده بودم درست کنم ولی نه می‌اومد تو کار. دیگه قسمت شد دوشنبۀ اول ماه درست کنم.
با تمام حال آشفته‌ای که داشتم تلاش کردم لبخند بر لب بنشانم. 
- پس به سلامتی اعزام شد.
دست بر نرده گرفت و کمر خم کرد.
- آره، اول برج رفت؛ خودش دوست داشت درس بخونه ولی دیگه آقاش گفت سربازی مردت می‌کنه بری درس بخونی که چی؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    1

    تا اینجا عاشقش شدم

    ۳ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ♥️♥️

    ۳ ماه پیش
  • آرمیتا

    1

    مرسی این کتاب عالیه 👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما که میخونید

    ۲ سال پیش
  • ارام

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!