توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت پانزده :
***
«رسید آن روز تاریکی که خوابش را نمیدیدم.»
هوای گرم اهواز اندکاندک رُخ نمایان میکرد.
دست بر ضبط بردم تا موسیقیِ نو، مونس دو نفرههایمان در آن داغی بیحد و حصر باشد. برخلاف همیشه نه دل و دماغی برای همخوانی داشت نه به خود اجازه میداد با آهنگی شاد خستگی سفر را از تنمان بزداید.
جرعهای آب نوشیدم و از گرمایش معدهام زیر و رو شد. از همه چیز در آن ساعت و آن لحظه حرارت
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

.F.
0این طبیعیه که من واسه این پسر انقدناراحت شدم؟!:) ترانه باید قوی باشییی میشنوی صداموو؟:))