پارت پانزده :

***
«رسید آن روز تاریکی که خوابش را نمی‌دیدم.»
هوای گرم اهواز اندک‌اندک رُخ نمایان می‌کرد.
دست بر ضبط بردم تا موسیقیِ نو، مونس دو نفره‌های‌مان در آن داغی بی‌حد و حصر باشد. برخلاف همیشه نه دل و دماغی برای همخوانی داشت نه به خود اجازه می‌داد با آهنگی شاد خستگی سفر را از تن‌مان بزداید.
جرعه‌ای آب نوشیدم و از گرمایش معده‌ام زیر و رو شد. از همه چیز در آن ساعت و آن لحظه حرارت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • .F.

    0

    این طبیعیه که من واسه این پسر انقدناراحت شدم؟!:) ترانه باید قوی باشییی میشنوی صداموو؟:))

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ما هم همینطور عزیزم. ماهم همینطور ):

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    😔😔😔🍀

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ):

    ۲ سال پیش
  • "Najva"

    0

    امیدی نیست به خوب شدنش😕

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ):

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️