پارت سوم :

نرجس خانم را دوست داشتم؛ اما تحمّل چانۀ گرمش را در آن وضعیت وخیم روحی نه.
تشویش، در نگاهم موج می‌زد؛ می‌فهمیدمش و امیدوار بودم او هم بفهمد. 
سرم سمتِ در شکلاتیِ خانه‌ام چرخید.
- بی‌خطر بره و برگرده. 
از کلام و از رفتارم گویا فهمید خرابیِ حالم را؛ که سخن برید و با تمام تلخ‌رویی من لبخند بر لب نشاند.
- با دعای خیرت ترانه جان.
دیگر نماند و سپاسگزارش بودم که نایستاد تا تعارف نثار هم کنیم. انگار دیگر من را شناخته بود یا در آستانۀ آن بود.
با گام‌های سنگین پله‌های پایین آمده را بازگشتم و در انبوه وسایل نامرتب کیفم به دنبال کلید خانه گشتم. 
صدای مجری اخبار تا آخرین حدّ ممکن زیاد شده بود و کلمات نامفهوم زن هرازگاهی تا پای راهرو می‌رسید. 
کاش مانند همیشه که صدای بودنش را می‌شنیدم، می‌توانستم دست بر زنگ بفشارم تا با روی خوش به استقبالم بیاید؛ حتّی با روی عبوس هم می‌آمد، دست‌ِکم می‌آمد. 
قلّاب انگشتانم سر کلیدی پشمینه را چنگ گرفت و تا روی قفل فرود آمد.
صدای چرخش کلید و پس از آن قامت بلند من را که در چارچوب دید، ابرو در هم تنید.
- چه زود برگشتی.
چه برای گفتن داشتم؟ وقتی امروز آخرین باری بود که اصلاً پا در محل کار می‌گذاشتم.
به ناچار بحث تغییر دادم. 
- مگه شیفت شب نبودی؟ 
تخمه‌ای میان دندان گذاشت و همزمان با شکستنش پاسخ داد:
- شیفتم رو تغییر دادم؛ ساعت 4 دربیه با بچه‌ها قراره بریم استادیوم.
کاسۀ آش را روی اُپن گذاشتم؛ کلافه از گرمای بی‌رحمانۀ مرداد مقنعه از سر بیرون کشیدم و موهای بلندم در هوا رقصید.
عصبی غریدم:
- فوتبال، اخبار. فوتبال، اخبار. فوتبال، اخبار. همۀ زندگیت شده همین. 
دستم سمت دکمه‌های طوسی مانتواَم خزید.
- بشینی روبروی تلویزیون تخمه بشکنی یا برای بار صدم خبرای روز رو دنبال کنی یا فوتبال ببینی.
به سمتم چرخید و پشتی مبل زیتونی را در آغوش گرفت. مانند کودکی که اسباب‌بازی‌اش را اسیر دستانش کند، کنترل را در دستش اسیر کرد.
تای ابرویش بالا خزید و باز همان لبخند همیشگی بر لبانش می‌نشست. کاش با همان گلدان پر از گِل کریستال کنار دستم بر فرق سرم می‌کوبید ولی آن لبخند را بر لب نمی‌گذاشت.
- عبدو رو فراموش کردی.
نفسم را در هُجوم اضطراب، آسوده بیرون فرستادم.
نه، قرار نبود بفهمد. همان فؤاد همیشگی بود که کم پیش می‌آمد در صورتت خیره شود و غمت را بفهمد؛ اما وقتی خیره می‌شد... . 
پشت به او کردم و لباس‌های بیرون آورده از تنم را سمت اتاق خواب بردم. روی گرداندم تا آن روی دیگرش به سمتم نتازد.
روی برگرداندم تا نگاهش خیرۀ نگاهم نشود.
- رفیقات رو فراموش کردم.
به سمت تلویزیون بازگشت و چه خوب که بازگشت. 
دستش روی دکمۀ کنترل لغزید و همزمان با سیاه شدن صفحۀ تلویزیون پرسید:
- نگفتی چرا زود برگشتی؟ 
ماتم برد؛ پایم بین زمین و آسمان معلّق ماند و گلویم در حجم عظیمی از بغض و ترس محاصره شد.
چه باید می‌گفتم؟ چطور واژۀ تلخ «اخراج» را به زبان می‌آوردم تا مؤاخذه‌ام نکند. 
انگار از تک‌تک کلمات و از ذره‌ذره نگاهم پی به چیزی برده بود که بدون تعلّل پاسخ خود را داد:
- دوباره توبیخ شدی؟ 
آب دهانم را با دشواری فرو بردم و چشم روی هم فشردم.
- آره.
بهترین پاسخ همین بود. توبیخ، اگرچه دردناک اما دستِ‌کم شنیدنش برای فؤاد تکراری بود. 
صدای پوزخندش در صدای بلند موسیقی گم شد اما باز به گوش من رسید.
- صد دفعه بهت گفتم این فِمنیست بازیا رو محل کارت در نیار برات بد می‌شه‌ها. اینم نتیجه‌ش.
گُر گرفتم؛ از خشم، از غیض و بیشتر از آن، از اندوه.
وقتی دغدغه‌های یک انسان را بازیچه می‌نامید و به تمسخر می‌گرفت.
عصبی لباس‌های رسمی‌ام را کف سالنِ طوسی خالی از فرش انداختم و به سمتش برگشتم.
- بازی اون فوتبال مسخره‌س که تو برای دیدنش شیفت کاریتم تغییر می‌دی.
چشم بستم و لب گزیدم؛ چقدر بغض رشتۀ کلام از ذهنم می‌پراند و چقدر بغض در کمین من می‌نشست. وقت و بی‌وقت و آشکار و نهان!
- همین دو هفته پیش یه زن از مسابقۀ والیبال بانوان محروم شد فقط برای اینکه شوهرش ممنوع‌الخروجش کرده بود. می‌دونی به چه جرمی؟ طلاق می‌خواست. 
مسیر رفته تا اتاق را بازگشتم تا روبروی فؤاد بایستم.
- من فقط مصاحبۀ خودم رو با اون خانوم توی روزنامه چاپ کردم. توبیخ شدم چرا؟ چون اون زن به این قانون اعتراض کرده بود. فقط چون اعتراض کرده بود و من اون اعتراض رو بدون سانسور نوشتم توبیخ شدم.
عصبی خندیدم.
- تو که انقدر ادعات می‌شه و جون می‌دی برای یه ورزش فکِستانی به قول خودت، فوتبال آقایون رو ورزش می‌دونی والیبال بانوان رو نه؟ چون والیباله یا چون زن بازی می‌کنه؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    خیلی خوب تشکر از نویسنده

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    تشکر از شما که میخونید

    ۲ سال پیش
  • Nil

    1

    متوجه نشدم چرا وسط پارت خلاصه داستان نوشته شده؟!

    ۶ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    عذر میخوام. موقعی که توی سایت آپلود شده اشتباه پارت گذاری کردن من هم ندیدم که اصلاح کنم.

    ۶ ماه پیش
  • سحر

    1

    نفهمیدم چی شد دقیقا

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    اخراج شد

    ۱ سال پیش
کپی شد!