توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت یازده :
بیمارستان دور سرم چرخید و تنم لرزید. نگاهم دو دو کرد و سرم به دوران افتاد.
واژهها چه ترسناک کنار هم جا خوش میکردند؛ ترسناک و مملو از معماهای لاینحل.
تهران ثروتمند، تصادف، فؤاد، چکامه... فؤاد و چکامه!
همه چیز کابوس بود. چکامه در خواب کنار فؤاد مینشست و فؤاد در خواب طبعِ شوخش را به پای چکامه میریخت.
در برابر نگاه مبهوت پرستار دست بر دهان گرفتم و گامی به عقب رفتم. دیگر ذهن

لطفا صبر کنید...

Aa
0👏👏👏🙏⚘