پارت یازده :

بیمارستان دور سرم چرخید و تنم لرزید. نگاهم دو دو کرد و سرم به دوران افتاد.
واژه‌ها چه ترسناک کنار هم جا خوش می‌کردند؛ ترسناک و مملو از معماهای لاینحل.
تهران ثروتمند، تصادف، فؤاد، چکامه... فؤاد و چکامه!
همه چیز کابوس بود. چکامه در خواب کنار فؤاد می‌نشست و فؤاد در خواب طبعِ شوخش را به پای چکامه می‌ریخت.
در برابر نگاه مبهوت پرستار دست بر دهان گرفتم و گامی به عقب رفتم. دیگر ذهن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    👏👏👏🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    معلومه روان پریشی ازالان حادشدخودش جایگزین چکامه گذاشت ممنون خانم بامیری

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاه پر مهر شما که داستان رو میخونید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️