دوست داشتی؟
رمان تو همسر منی نه همخونه من اثر زهره پورصباغ، رمان همخونه ای و عاشقانه - کاور اصلی رمان

رمان تو همسر منی نه همخونه من

  • زبان فارسی
  • 52.6K 👁
  • 106 ❤️
  • 227 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان تو همسر منی نه همخونه من داستان آیدا، پرستاری است که پس از مرگ تلخ پسرش، در آستانه جدایی از همسرش مهراد قرار گرفته است. مهراد، پزشک و استاد آیدا در همان بیمارستان، امیدوار است فرصتی دوباره برای زندگی مشترکشان بتواند عشق گذشته را زنده کند؛ اما آیدا هنوز از رفتارهای گذشته مهراد و حضور زنی به نام مژگان صدر دلگیر است و نمی‌تواند به‌راحتی از خشم و ناراحتی خود عبور کند. با این حال، چند ماه فرصت برای ادامه زندگی مشترک باعث می‌شود خاطرات قدیمی، دفتر خاطرات دوران دانشجویی و رفتار متفاوت مهراد، احساسات فراموش‌شده آیدا را دوباره زنده کند. در این میان، رازهایی از گذشته و سوءتفاهم‌های تازه، رابطه آن‌ها را پیچیده‌تر می‌کند و آیدا میان خشم، دلتنگی و عشقی که هنوز در قلبش باقی مانده، باید درباره آینده زندگی مشترک خود تصمیم بگیرد. اگر به رمان عاشقانه و رمان همخونه‌ای با داستانی احساسی درباره عشق، جدایی، زندگی مشترک و بازگشت دوباره احساسات علاقه دارید، رمان تو همسر منی نه همخونه من می‌تواند انتخاب مناسبی برای مطالعه شما باشد.

پارت اول

خرس قهوه‌ای متینم را محکم‌تر در آغوش گرفتم.
به خودم رسیده بودم؛ مانتوی آبی حاشیه‌دار آسمانی را پوشیده بودم با جین تیره و شال سفید.
همه‌چیز باید برای تولد پسر شیش‌ساله‌ام سنگ تمام می‌بود. این قرار هرساله‌مان موقع تولد او بود، اما امروز به‌جای سالن محل برگزاری تولد، باید سر قبر سفید رنگی که نام قشنگش را یدک می‌کشید، کیک می‌گذاشتم.
پایین قبرش زانو زدم و با لرزش دستم، خرس را با گریه روی سنگ قبر گذاشتم؛ درست جایی که فکر می‌کردم باید نزدیک‌ترین نقطه به متین من باشد.
بعد بطری آب را از داخل کیفم بیرون آوردم. چند قطره روی سنگ ریختم؛ قطره‌ها آرام روی نام قشنگش سر خوردند.
با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود، گفتم:
ـ متین من... مامان بالاخره امروز اومد...
کیک کوچیک کاکائویی را میانه سنگ گذاشتم و به سنگ قبر نگاه می‌کردم؛ به تاریخ‌هایی که زندگی کوتاهش را در دو خط خلاصه کرده بودند.
در همان لحظه، سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم.
می‌دانستم خودش هست. مگر می‌شد او نیاید؟ متین هر دویمان را روز تولدش کنار هم می‌خواست.
آهسته سرم را بالا آوردم.
دستش را بی‌حوصله داخل جیب شلوارش فرو کرده بود و همان‌طور بی‌حرکت، با چهره‌ای که هیچ‌چیز از آن خوانده نمی‌شد، نگاهم می‌کرد. مثل همیشه خوش‌تیپ بود، اما این بار به‌جای لباس سراسر مشکی، لباس سبز تیره‌ای به تن زده بود.
آقای دکتر، رنگ مورد علاقه پسرمان را پوشیده بود؛ درست همرنگ چشمانش.
لعنت! لعنت به تصادفی که خواسته و ناخواسته باعثش شده بود؛ باعث اینکه الان من و او این‌طور کنار فرزندمان باشیم.
با دیدن نگاهش، قلبم بی‌اختیار تندتر زد، انگشت‌هایم روی بطری آب سفت شد و نفس در سینه‌ام گیر کرد.
بی‌اختیار نگاهم را از او گرفتم و به عکس متین نگاه کردم.
پسرکم چشم‌هایش را از پدرش به ارث برده بود. همان سبز ملایم، همان شباهت دردناکی که هر بار دیدنش هم دلم را می‌لرزاند و هم می‌سوزاند.
اندکی جلوتر آمد و مقابلم، کنار قبر، زانو زد و دسته‌گلی گذاشت.
نگاهم به دستش افتاد که به‌منزله فاتحه خواندن روی قبر گذاشت و صدایش هم‌زمان در گوشم پیچید:
ـ بالاخره اومدی.
صدایش گرفته، اما مثل همیشه محکم و قاطع بود؛ خبری از مهربانی همیشگی‌اش نبود.
نباید هم می‌بود.
بیش از هشت ماه بود که من میهمان پانسیون بودم؛ یعنی خودم خواسته بودم هر رشته ارتباطی که داریم گسسته شود و او هم نامردی نکرده بود و با نفوذی که هم به‌عنوان دکتر و هم به‌عنوان سهامدار در جامعه پزشکان داشت، اجازه کار کردن در هیچ کلینیکی شامل حالم نشده بود.
صدایم به‌سختی از گلویم خارج شد.
ـ وقتی قرارمون این بوده، مگه می‌شه برای تولد پسرم نیام؟
پوزخند تلخی زد.
ـ قرارمون... بله. قرارمون این بوده که همیشه کنار پسرمون باشیم.
جواب کنایه‌اش را ندادم و خم شدم. کارد پلاستیکی و ظروف یک‌بارمصرف را از بگ خارج کردم و کیک را بریدم تا پخش کنم.
امروز جای هیچ بحثی نبود؛ چون جای مناسبی نبود. پسرم شاهد بود و من نمی‌خواستم روز تولدش، مقابل روح پاکش، بحث و جدلی داشته باشیم.
جمعیت اندک‌شماری اطرافمان بودند. وقتی کار ظرف کردن کیک تمام شد، خواستم بلند شوم تا پخش کنم که او هم همراهم بلند شد و برای پخش کردن رفت، بدون اینکه کلمه‌ی دیگری بر زبان براند.
کارم زودتر از او تمام شد. چقدر دلم می‌خواست کنار قبر متینم بخوابم، درست روی خاک‌های کنارش، و با بغل کردن خرس کوچکش برایش قصه بخوانم؛ اما به بوسیدن سنگ قبرش اکتفا کردم و درحالی‌که دستم را روی عکس حک‌شده‌اش می‌کشیدم، زیر لب گفتم:
ـ تولدت مبارک، مو قهوه‌ای مادر.
بتونم، دوباره میام بهت سر می‌زنم.
و درحالی‌که اشک از چشم‌هایم جاری بود، بلند شدم. خرسش را بغل زدم تا در اولین فرصت آن را به خیریه‌ای بدهم تا قسمت پسرکی هم‌سن پسرم شود.
و راهم را کج کردم.
آهسته تا خیابان اصلی رفتم. ماشین نداشتم؛ یعنی مجبور شده بودم برای هزینه پانسیون آن را بفروشم.
دلم نمی‌خواست به پول‌های حساب مشترکمان دست بزنم.
کماکان دفعات قبل، دستم را برای گرفتن تاکسی بلند کردم که ماشینش مقابل پایم ترمز زد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 125 رای
5 ★
58%
4 ★
34%
3 ★
6%
2 ★
1%
1 ★
1%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان تو همسر منی نه همخونه من

  • آرتمیس

    در پارت 320

    کاش پارسا به طور طبیعی از داستان حذف بشه🙄

    ۱ ساعت پیش
  • رامی

    در پارت 310

    چقدر این مرد صبور از دست ایدا زیبا نوشتید

    دیروز
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم ❤️ خوشحالم شیوه نگارشم و این شخصیت رو دوست دارید 😍

    ۳ ساعت پیش
  • آرتمیس

    در پارت 310

    خیلی خوبه✨️🍂🫠

    ۱۹ ساعت پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۳ ساعت پیش
  • مهسا

    در پارت 320

    عزیزم خوب شما که اینقدر عاشق همین دیگه دلخوری ها رو زود کنار بذارین. حیفه همچین زوج قشنگی به خاطر سوءتفاهم از هم جدا شن

    ۶ ساعت پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    دقیقا اما مشکلشون با حرف زدن حل نمیشه چون یک طرف مایل نیست صحبت کنه🤦‍♀️

    ۳ ساعت پیش
  • مهسا

    در پارت 310

    من به شدت روی تولدم حساسم و دوست دارم حتما اونو جشن بگیرم حتی شده با یه کیک کوچولو..

    دیروز
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    بله این موضوع واقعا برای بعضی از افراد مهم و حائز اهمیته🙏

    ۳ ساعت پیش
  • محرابی

    در پارت 310

    ممنونم عالی مثل همیشه. آیداخانم انقد نزن تو ذوق آقای دکترگناه داره. نوش جان کیک تولدتون دیدی مهراد یادش نرفته

    دیروز
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم ✨❤️

    ۳ ساعت پیش
  • مهسا

    در پارت 300

    ای آقای مهراد خودشم ناراحته از تنش بینشون.. خوب پسر خوب همه چیو تعریف کن تا ناراحتی باقی نمونه

    ۲ روز پیش
  • آرتمیس

    در پارت 300

    خسته نباشی نویسنده عزیز✨️

    ۳ روز پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم ❤️

    ۳ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 300

    ممنونم عالی مثل همیشه. آخی عزیزم راست میگه خب آقای دکترچه کنه همش توخونه

    ۳ روز پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم ممنون از شما❤️

    ۳ روز پیش
  • ستاره

    در پارت 291

    مهراد داره حرص میده! یک توضیح نمیده

    ۵ روز پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    شاید نقطه عطف داستان دلیل مهراد باشه

    ۳ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 301

    لطفا یه پارت هدیه بدید خیلی کوتاه بود

    ۳ روز پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    عزیزم این پارت هدیه بود فردا روز رسمی انتشاره

    ۳ روز پیش
  • Asma

    در پارت 291

    احساس میکنم دوقلو بارداره

    ۴ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 290

    امیدوارم سالم به دنیا بیاد وهمین بچه باعث برگشتشون بهم باشه وعشق دوباره آیدابه مهراد. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت

    ۵ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 290

    چرا توضیح نمیده قضیه چی بوده ؟ یعنی چی این حرکتا؟

    ۵ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 280

    تا این خوبه ولی باید تا آخر چطوری پیش میره

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️