دوست داشتی؟
رمان تو همسر منی نه همخونه من اثر زهره پورصباغ، رمان همخونه ای و عاشقانه - کاور اصلی رمان

رمان تو همسر منی نه همخونه من

  • زبان فارسی
  • 37.2K 👁
  • 91 ❤️
  • 121 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان تو همسر منی نه همخونه من داستان آیدا، پرستاری است که پس از مرگ تلخ پسرش، در آستانه جدایی از همسرش مهراد قرار گرفته است. مهراد، پزشک و استاد آیدا در همان بیمارستان، امیدوار است فرصتی دوباره برای زندگی مشترکشان بتواند عشق گذشته را زنده کند؛ اما آیدا هنوز از رفتارهای گذشته مهراد و حضور زنی به نام مژگان صدر دلگیر است و نمی‌تواند به‌راحتی از خشم و ناراحتی خود عبور کند. با این حال، چند ماه فرصت برای ادامه زندگی مشترک باعث می‌شود خاطرات قدیمی، دفتر خاطرات دوران دانشجویی و رفتار متفاوت مهراد، احساسات فراموش‌شده آیدا را دوباره زنده کند. در این میان، رازهایی از گذشته و سوءتفاهم‌های تازه، رابطه آن‌ها را پیچیده‌تر می‌کند و آیدا میان خشم، دلتنگی و عشقی که هنوز در قلبش باقی مانده، باید درباره آینده زندگی مشترک خود تصمیم بگیرد. اگر به رمان عاشقانه و رمان همخونه‌ای با داستانی احساسی درباره عشق، جدایی، زندگی مشترک و بازگشت دوباره احساسات علاقه دارید، رمان تو همسر منی نه همخونه من می‌تواند انتخاب مناسبی برای مطالعه شما باشد.

پارت اول

خرس قهوه‌ای متینم را محکم‌تر در آغوش گرفتم.
به خودم رسیده بودم؛ مانتوی آبی حاشیه‌دار آسمانی را پوشیده بودم با جین تیره و شال سفید.
همه‌چیز باید برای تولد پسر شیش‌ساله‌ام سنگ تمام می‌بود. این قرار هرساله‌مان موقع تولد او بود، اما امروز به‌جای سالن محل برگزاری تولد، باید سر قبر سفید رنگی که نام قشنگش را یدک می‌کشید، کیک می‌گذاشتم.
پایین قبرش زانو زدم و با لرزش دستم، خرس را با گریه روی سنگ قبر گذاشتم؛ درست جایی که فکر می‌کردم باید نزدیک‌ترین نقطه به متین من باشد.
بعد بطری آب را از داخل کیفم بیرون آوردم. چند قطره روی سنگ ریختم؛ قطره‌ها آرام روی نام قشنگش سر خوردند.
با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود، گفتم:
ـ متین من... مامان بالاخره امروز اومد...
کیک کوچیک کاکائویی را میانه سنگ گذاشتم و به سنگ قبر نگاه می‌کردم؛ به تاریخ‌هایی که زندگی کوتاهش را در دو خط خلاصه کرده بودند.
در همان لحظه، سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم.
می‌دانستم خودش هست. مگر می‌شد او نیاید؟ متین هر دویمان را روز تولدش کنار هم می‌خواست.
آهسته سرم را بالا آوردم.
دستش را بی‌حوصله داخل جیب شلوارش فرو کرده بود و همان‌طور بی‌حرکت، با چهره‌ای که هیچ‌چیز از آن خوانده نمی‌شد، نگاهم می‌کرد. مثل همیشه خوش‌تیپ بود، اما این بار به‌جای لباس سراسر مشکی، لباس سبز تیره‌ای به تن زده بود.
آقای دکتر، رنگ مورد علاقه پسرمان را پوشیده بود؛ درست همرنگ چشمانش.
لعنت! لعنت به تصادفی که خواسته و ناخواسته باعثش شده بود؛ باعث اینکه الان من و او این‌طور کنار فرزندمان باشیم.
با دیدن نگاهش، قلبم بی‌اختیار تندتر زد، انگشت‌هایم روی بطری آب سفت شد و نفس در سینه‌ام گیر کرد.
بی‌اختیار نگاهم را از او گرفتم و به عکس متین نگاه کردم.
پسرکم چشم‌هایش را از پدرش به ارث برده بود. همان سبز ملایم، همان شباهت دردناکی که هر بار دیدنش هم دلم را می‌لرزاند و هم می‌سوزاند.
اندکی جلوتر آمد و مقابلم، کنار قبر، زانو زد و دسته‌گلی گذاشت.
نگاهم به دستش افتاد که به‌منزله فاتحه خواندن روی قبر گذاشت و صدایش هم‌زمان در گوشم پیچید:
ـ بالاخره اومدی.
صدایش گرفته، اما مثل همیشه محکم و قاطع بود؛ خبری از مهربانی همیشگی‌اش نبود.
نباید هم می‌بود.
بیش از هشت ماه بود که من میهمان پانسیون بودم؛ یعنی خودم خواسته بودم هر رشته ارتباطی که داریم گسسته شود و او هم نامردی نکرده بود و با نفوذی که هم به‌عنوان دکتر و هم به‌عنوان سهامدار در جامعه پزشکان داشت، اجازه کار کردن در هیچ کلینیکی شامل حالم نشده بود.
صدایم به‌سختی از گلویم خارج شد.
ـ وقتی قرارمون این بوده، مگه می‌شه برای تولد پسرم نیام؟
پوزخند تلخی زد.
ـ قرارمون... بله. قرارمون این بوده که همیشه کنار پسرمون باشیم.
جواب کنایه‌اش را ندادم و خم شدم. کارد پلاستیکی و ظروف یک‌بارمصرف را از بگ خارج کردم و کیک را بریدم تا پخش کنم.
امروز جای هیچ بحثی نبود؛ چون جای مناسبی نبود. پسرم شاهد بود و من نمی‌خواستم روز تولدش، مقابل روح پاکش، بحث و جدلی داشته باشیم.
جمعیت اندک‌شماری اطرافمان بودند. وقتی کار ظرف کردن کیک تمام شد، خواستم بلند شوم تا پخش کنم که او هم همراهم بلند شد و برای پخش کردن رفت، بدون اینکه کلمه‌ی دیگری بر زبان براند.
کارم زودتر از او تمام شد. چقدر دلم می‌خواست کنار قبر متینم بخوابم، درست روی خاک‌های کنارش، و با بغل کردن خرس کوچکش برایش قصه بخوانم؛ اما به بوسیدن سنگ قبرش اکتفا کردم و درحالی‌که دستم را روی عکس حک‌شده‌اش می‌کشیدم، زیر لب گفتم:
ـ تولدت مبارک، مو قهوه‌ای مادر.
بتونم، دوباره میام بهت سر می‌زنم.
و درحالی‌که اشک از چشم‌هایم جاری بود، بلند شدم. خرسش را بغل زدم تا در اولین فرصت آن را به خیریه‌ای بدهم تا قسمت پسرکی هم‌سن پسرم شود.
و راهم را کج کردم.
آهسته تا خیابان اصلی رفتم. ماشین نداشتم؛ یعنی مجبور شده بودم برای هزینه پانسیون آن را بفروشم.
دلم نمی‌خواست به پول‌های حساب مشترکمان دست بزنم.
کماکان دفعات قبل، دستم را برای گرفتن تاکسی بلند کردم که ماشینش مقابل پایم ترمز زد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان تو همسر منی نه همخونه من

  • سان

    در پارت 190

    مرسی از شما بابت پارت هدیه خداقوت عالی بود ❤️

    ۹ دقیقه پیش
  • ستاره

    در پارت 140

    از اون رمان هایی هست ک قلمش به دل میشینه، خسته نباشین عزیزمم ♥️🤝🏻😍 فقط یکم عجیبه برام که بعد ۳ سال پیگیری و ۷ سال ازدواج چطوری عاشق مهراد نیست !! آیدا نباید مرگ پسرشون رو فقط تقصیر مهراد بندازه درست نیس ب نظرم!!

    ۱۶ دقیقه پیش
  • زهرا ض

    در پارت 190

    به نظرم آیدا حق داره هرکس جای اون بود همین فکر رو میکرد

    ۳ ساعت پیش
  • رامی

    در پارت 190

    ممنون از نویسنده عالی بود 😇

    ۳ ساعت پیش
  • محرابی

    در پارت 190

    خدالعنت کنه مژگانو که تا اینا میان یکم خوب بشن به خاطر اون بازمیریزن بهم. مهراد کارخودته آرومش کن. ممنونم زیبا بود

    ۳ ساعت پیش
  • مریم

    در پارت 190

    مرسی بانو😍😍

    ۴ ساعت پیش
  • آریس

    در پارت 190

    واقعا مهراد خوب تونست خودشو کنترل کنه با این کارایی که آیدا می کنه ولی خب باید به آیدا بگه هر چیزی هست رو چون الان آیده برداشت خیلی بدی از مهراد داره

    ۴ ساعت پیش
  • مریم

    در پارت 180

    ای وای زدش که بد تر میکنه آیدا🥲🥲

    ۷ ساعت پیش
  • محرابی

    در پارت 180

    ممنونم عالی مثل همیشه. چه جایی تموم شد موندم توخماری که. فکرکنم بهش برخوردکه انگ خیانت بهش زد

    ۲۲ ساعت پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم ✨🙏 ممنون از شما که کامنت میذارید نگران نباشید امشب طبق روز مشخص شده پارت داریم دیروز پارت هدیه بود 🌸

    ۱۱ ساعت پیش
  • محرابی

    در پارت 180

    ممنون چقدر خوشحال شدم. تشکربابت پارت هدیه

    ۱۰ ساعت پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم ❤️🙏✨

    ۸ ساعت پیش
  • آریس

    0

    واقعا به نظرم کار خیلی خوبی کرد که آیدا گفتش که خیانت کردی اینو خیلی خوب بهش گفت چون اینطوری معلوم میشه آیا خیانت کرده یا نه و دستش شروع میشه به عبارتی و اینکه یه مقدار زیاده روی کرد مهراد خدا کنه از دلش در بیاره نه اینکه اینم قهر کنه

    ۱۰ ساعت پیش
  • فاطمه

    در پارت 80

    سلام خدمت نویسنده عزیز، این پارت برام خیلی جذاب بود مخصوصا اون قسمتی که مهراد با دست نوازشگرانه اش مو های آیدا را از روی صورتش کنار می زند و دست آیدا را در دستش می گیرد کلا این پارت یه خورده عاشقانه بود😍

    ۲ روز پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم ممنونم رمان بدون قضیه عاشقانه مثل چای بدون قند میمونه😅🤦‍♀️

    ۱۱ ساعت پیش
  • مهسا

    در پارت 180

    وا مهراد خان بهتون برخورد؟ البته آیدا هم برنامه ریزی هاشو خراب کرد.. مگه نمیخواست بدون اینکه بفهمن سرازکارشون دربیاره

    ۱۸ ساعت پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    بدی خانم ها اینه تا مسئله خیانت رو می‌فهمند نمی‌دارند کار به جمع آوری مدرک برسه همون اول همه چیز رو با یه دعوا میکوبند توی صورت طرف🤦‍♀️

    ۱۱ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 170

    انقدر بدم میاد یه زن به زور خودشو به یه مرد متاهل بچسبونه که حد نداره ، مژگان حالمو بهم میزنه ، اینجور مواقع مرد هم به نظرم مقصره ، کاشکی یکم مهراد بیشتر بهش اهمیت بده یا بهش نزدیک بشه ،حس میکنم مقصر مرگ متین هم ممکنه یه جورایی مژگان یا پارسا یا حتی باهم بوده باشن

    ۲ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 90

    سلام مجدد خدمت نویسنده عزیز و گرامی، این پارت هم برام جذاب بود من اون قسمتی که مهراد آیدا را محکم در آغوش می گیرد خیلی دوست داشتم چون مهراد در این قسمت از پارت اتفاقی عاشقانه رقم می زند.

    ۲ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 170

    ممنون زیبابود و عالی مثل همیشه. ای بابا عجب خاله زنکیه این پارسا شاید مژگان به زورمیخواد به اون بچسبه مهراد چه کنه. بیچاره آیدا حالا چقدراذیت میشه هیچی مثل خیانتزنو ازپادرنمیاره

    ۳ روز پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم دقیقا خیانت خط قرمز هر شخص اصیلیه

    ۳ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️