دوست داشتی؟
رمان تو همسر منی نه همخونه من اثر زهره پورصباغ، رمان همخونه ای و عاشقانه - کاور اصلی رمان

رمان تو همسر منی نه همخونه من

  • زبان فارسی
  • 61K 👁
  • 117 ❤️
  • 295 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان تو همسر منی نه همخونه من داستان آیدا، پرستاری است که پس از مرگ تلخ پسرش، در آستانه جدایی از همسرش مهراد قرار گرفته است. مهراد، پزشک و استاد آیدا در همان بیمارستان، امیدوار است فرصتی دوباره برای زندگی مشترکشان بتواند عشق گذشته را زنده کند؛ اما آیدا هنوز از رفتارهای گذشته مهراد و حضور زنی به نام مژگان صدر دلگیر است و نمی‌تواند به‌راحتی از خشم و ناراحتی خود عبور کند. با این حال، چند ماه فرصت برای ادامه زندگی مشترک باعث می‌شود خاطرات قدیمی، دفتر خاطرات دوران دانشجویی و رفتار متفاوت مهراد، احساسات فراموش‌شده آیدا را دوباره زنده کند. در این میان، رازهایی از گذشته و سوءتفاهم‌های تازه، رابطه آن‌ها را پیچیده‌تر می‌کند و آیدا میان خشم، دلتنگی و عشقی که هنوز در قلبش باقی مانده، باید درباره آینده زندگی مشترک خود تصمیم بگیرد. اگر به رمان عاشقانه و رمان همخونه‌ای با داستانی احساسی درباره عشق، جدایی، زندگی مشترک و بازگشت دوباره احساسات علاقه دارید، رمان تو همسر منی نه همخونه من می‌تواند انتخاب مناسبی برای مطالعه شما باشد.

پارت اول

خرس قهوه‌ای متینم را محکم‌تر در آغوش گرفتم.
به خودم رسیده بودم؛ مانتوی آبی حاشیه‌دار آسمانی را پوشیده بودم با جین تیره و شال سفید.
همه‌چیز باید برای تولد پسر شیش‌ساله‌ام سنگ تمام می‌بود. این قرار هرساله‌مان موقع تولد او بود، اما امروز به‌جای سالن محل برگزاری تولد، باید سر قبر سفید رنگی که نام قشنگش را یدک می‌کشید، کیک می‌گذاشتم.
پایین قبرش زانو زدم و با لرزش دستم، خرس را با گریه روی سنگ قبر گذاشتم؛ درست جایی که فکر می‌کردم باید نزدیک‌ترین نقطه به متین من باشد.
بعد بطری آب را از داخل کیفم بیرون آوردم. چند قطره روی سنگ ریختم؛ قطره‌ها آرام روی نام قشنگش سر خوردند.
با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود، گفتم:
ـ متین من... مامان بالاخره امروز اومد...
کیک کوچیک کاکائویی را میانه سنگ گذاشتم و به سنگ قبر نگاه می‌کردم؛ به تاریخ‌هایی که زندگی کوتاهش را در دو خط خلاصه کرده بودند.
در همان لحظه، سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم.
می‌دانستم خودش هست. مگر می‌شد او نیاید؟ متین هر دویمان را روز تولدش کنار هم می‌خواست.
آهسته سرم را بالا آوردم.
دستش را بی‌حوصله داخل جیب شلوارش فرو کرده بود و همان‌طور بی‌حرکت، با چهره‌ای که هیچ‌چیز از آن خوانده نمی‌شد، نگاهم می‌کرد. مثل همیشه خوش‌تیپ بود، اما این بار به‌جای لباس سراسر مشکی، لباس سبز تیره‌ای به تن زده بود.
آقای دکتر، رنگ مورد علاقه پسرمان را پوشیده بود؛ درست همرنگ چشمانش.
لعنت! لعنت به تصادفی که خواسته و ناخواسته باعثش شده بود؛ باعث اینکه الان من و او این‌طور کنار فرزندمان باشیم.
با دیدن نگاهش، قلبم بی‌اختیار تندتر زد، انگشت‌هایم روی بطری آب سفت شد و نفس در سینه‌ام گیر کرد.
بی‌اختیار نگاهم را از او گرفتم و به عکس متین نگاه کردم.
پسرکم چشم‌هایش را از پدرش به ارث برده بود. همان سبز ملایم، همان شباهت دردناکی که هر بار دیدنش هم دلم را می‌لرزاند و هم می‌سوزاند.
اندکی جلوتر آمد و مقابلم، کنار قبر، زانو زد و دسته‌گلی گذاشت.
نگاهم به دستش افتاد که به‌منزله فاتحه خواندن روی قبر گذاشت و صدایش هم‌زمان در گوشم پیچید:
ـ بالاخره اومدی.
صدایش گرفته، اما مثل همیشه محکم و قاطع بود؛ خبری از مهربانی همیشگی‌اش نبود.
نباید هم می‌بود.
بیش از هشت ماه بود که من میهمان پانسیون بودم؛ یعنی خودم خواسته بودم هر رشته ارتباطی که داریم گسسته شود و او هم نامردی نکرده بود و با نفوذی که هم به‌عنوان دکتر و هم به‌عنوان سهامدار در جامعه پزشکان داشت، اجازه کار کردن در هیچ کلینیکی شامل حالم نشده بود.
صدایم به‌سختی از گلویم خارج شد.
ـ وقتی قرارمون این بوده، مگه می‌شه برای تولد پسرم نیام؟
پوزخند تلخی زد.
ـ قرارمون... بله. قرارمون این بوده که همیشه کنار پسرمون باشیم.
جواب کنایه‌اش را ندادم و خم شدم. کارد پلاستیکی و ظروف یک‌بارمصرف را از بگ خارج کردم و کیک را بریدم تا پخش کنم.
امروز جای هیچ بحثی نبود؛ چون جای مناسبی نبود. پسرم شاهد بود و من نمی‌خواستم روز تولدش، مقابل روح پاکش، بحث و جدلی داشته باشیم.
جمعیت اندک‌شماری اطرافمان بودند. وقتی کار ظرف کردن کیک تمام شد، خواستم بلند شوم تا پخش کنم که او هم همراهم بلند شد و برای پخش کردن رفت، بدون اینکه کلمه‌ی دیگری بر زبان براند.
کارم زودتر از او تمام شد. چقدر دلم می‌خواست کنار قبر متینم بخوابم، درست روی خاک‌های کنارش، و با بغل کردن خرس کوچکش برایش قصه بخوانم؛ اما به بوسیدن سنگ قبرش اکتفا کردم و درحالی‌که دستم را روی عکس حک‌شده‌اش می‌کشیدم، زیر لب گفتم:
ـ تولدت مبارک، مو قهوه‌ای مادر.
بتونم، دوباره میام بهت سر می‌زنم.
و درحالی‌که اشک از چشم‌هایم جاری بود، بلند شدم. خرسش را بغل زدم تا در اولین فرصت آن را به خیریه‌ای بدهم تا قسمت پسرکی هم‌سن پسرم شود.
و راهم را کج کردم.
آهسته تا خیابان اصلی رفتم. ماشین نداشتم؛ یعنی مجبور شده بودم برای هزینه پانسیون آن را بفروشم.
دلم نمی‌خواست به پول‌های حساب مشترکمان دست بزنم.
کماکان دفعات قبل، دستم را برای گرفتن تاکسی بلند کردم که ماشینش مقابل پایم ترمز زد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 130 رای
5 ★
59%
4 ★
33%
3 ★
6%
2 ★
1%
1 ★
1%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان تو همسر منی نه همخونه من

  • محرابی

    در پارت 390

    خخ واقعا انقد با آیدا سرد برخورد میکنه فکر کرد کتکش زده اونجوری جیغ میزد. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت. امیدوارم رابطه شون درست بشه

    ۲ روز پیش
  • آرتمیس

    در پارت 393

    کاش مثل دو تا آدم متمدن با هم حرف بزنن انقدر لج همو درنیارن😂 ولی همین کاراشون همین قشنگه نویسنده ی عزیز داستان خیلی روتین و طبیعی داره میره جلو همینطوری ادامه بده خسته نباشی✨️🎀

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 390

    به نظرم مهرادم حق داره ناراحت باشه . به هر حال تهمت ناروا بهش زدن و ماجراهایی که خودتون میدونین.. ولی از یه طرفم تقصیر داره که وقتی دید برای زنش سوتفاهم پیش اومده بهش نگفت قضیه چیه

    ۳ روز پیش
  • ستاره

    در پارت 380

    خسته نباشی قشنگمم، چرا مامان آیدا بهش سر نمیزنه !! طرد شده؟

    ۵ روز پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم مامانش فوت شده

    ۳ روز پیش
  • سایه

    در پارت 380

    برای تنبیه بهش نگفت غذا درست کنه به نظرم برای این بود که یه فعالیتی انجام بده و از این افسردگی کم کم خارج شه😌

    ۴ روز پیش
  • آرتمیس

    2

    عزیزم ببخشید ولی کاش پارتهای هدیه تون رو جمعه ها بذارید خیلی بهتره

    ۴ روز پیش
  • آلا

    در پارت 380

    اره خب بود

    ۵ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 380

    ای بابا آقای دکتر بسه دیگه بیچاره دوران زاجیشه شماکه خودت بهترمیدونی تنبیه شد. بعدشم باهاش حرف بزن عمدا که نرفته اونجا پارسای عوضی بردش گول خورده. کوتاه بیا مهراد خان. ممنونم زیبا بود خیلی خدا قوت عزیزم

    ۵ روز پیش
  • آرتمیس

    در پارت 380

    واقعا دوست دارم بدونم کی اول آشتی میکنه

    ۶ روز پیش
  • ستاره

    در پارت 380

    توراخدایه کن سرعت عمل داشته باشیدببینیم ایناکدومش ازخرشیطون میادپایین اصن ازدکتربعیدبود،بعدم کاری که شده دکترجان گناه داره دخترم بی *** کارم هست دلت میاد🙃🙃

    ۶ روز پیش
  • آرتمیس

    در پارت 380

    وایی بالاخره پارت جدید تا اینجا که عالی بودد✨️

    ۶ روز پیش
  • ستاره

    در پارت 370

    حالا که آیدا پشیمون شده چرا مهراد داره اذیتش میکنه!!

    ۶ روز پیش
  • رامی

    در پارت 360

    چقدر زود قضاوت کردن ایدا زیبا نشون دادی

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم ✨

    ۱ هفته پیش
  • ققنوس

    0

    تو رو خدا بگین این دو تا همون عشق قبلی رو بدست میارن و زندگی میکنن یا نه؟ دلم مثل سیر و ی که میجوشه دکی جون تو دیگه بزرگی کن و کوتاه بیا همه میدونن خانمها حساس میشن

    ۱ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    عزیزم نمیتونم اسپویل کنم اما پایان رمان های من همیشه هپیه نگران نباشید

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 370

    وای چه مرگشونه این مردا ، حالا خوبه این دکتره میدونه زن زائو تو چه حال روحی قرار میگیره قبلشم که آیدا از لحاظ روحی بهم ریخته بود اونم بخاطر سکوت همین آقا ! دو قورت و نیمش هم باقیه🫤

    ۱ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    دقیقا باید توی اینجور مسائل از دید دوطرف به ماجرا نگاه کرد

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️