داستان نون خ بابا گیان من
- به قلم زهره پورصباغ
- ⏱️۱۶ دقیقه ۵۱ ثانیه
- 6.7K 👁
- 41 ❤️
- 31 💬
آوا دختریست که عاشق سریال نون خ و شخصیت نورالدین خانزاده هست پس از تماشای یکی از قسمتهای مورد علاقهاش با خیال شخصیتها و داستان در ذهنش به خواب میرود. صبح روز بعد درمییابد که دیگر در اتاق خود نیست بلکه در دل روستا و در خانه نور الدین خانزاده هست و میان شخصیتهای محبوبش قرار گرفته است او بهتدریج با فضای ساده و طنزآمیز روستا خو میگیردو در موقعیتهای خندهدار و عجیب گرفتار میشود و از نزدیک با شخصیت نورالدین خانزاده آشنا میشود.......
و خنده خجلی کردم که اوهم خندید و بعد رو به بابا نوری گفت آقا نوری میخواهید تا روستا برسانیمتان
که بابا گفت نه هرچی مارو باهم در انظار نبینند بهتره
که نازنین خانم گفت خداروشکر اینقدر اختلاف سنیمان بالا هست که کسی خیال نکند ما باهم زن و شوهریم
از تیکه اش به خنده افتادم که بابا با نگاهی به من و خانم وکیل روبه نازنین خانم گفت این تیکه ها تو روانشناسی اسم خاصی نداره
نازنین خانم گفت تا اونجایی که من خوندم نه
لبخندی نصفه و نیمه زدم و روبه نازنین خانم گفتم بابا نوری من رو اذیت نکنید نازنین خانم بابا هنوز هم جوانه و روبه خانم وکیل گفتم بازم بابت لواشک ممنون و خداحافظی کردم
همراه بابا در مسیر روستا بودم که قسمتی از لواشک که دست نخورده بود را به طرفش گرفتم و لب زدم لواشک مهریست
بابا صورتش را درهم کشید و لب زد نمیخورم بابا جان بعد هم اینقدر این جمله رو تکرار نکن یکی زبونم لال زبونم لال میشنوه
و بعد انگار چیزی یادش افتاده باشد رو بهم گفت راستی از کجا میدانستی همه چی را
لب گزیدم و لحظه ای حیران ماندم این پا و آن پا کردم وگفتم از شیرین گیان پرسیدم او هم همه چیز رو برایم گفت میدانستم با قلب مهربان شما به خاطر اون بچه ها هم که شده میرید دنبالشان برای عقد هم که من دیدم زودتر اومدید بیرون من هم برای گشتن حوالی روستا اونجا بودم اتفاقی از بقال شنیدم میخواهید اینجا عقد کنید
لبم را لحظه ایی به دندان گرفتم چه دروغ هاو بهانه های آشکاری
بابا نوری که باور نکرده بود نگاهی بهم انداخت و فهمید نمیخواهم بگویم
حرفی نزد و فقط به رو به رو نگاه کرد و لب زد اوه یس
سرم را به زیر انداختم و با پایم تکه سنگ کوچکی را کناری انداختم
طبق سریال اینجا بابا با خجسته خانم همسر مرحومش دیدار میکرد نمیخواستم مزاحمشان شوم روبه بابا گفتم میخواهم کمی تنها قدم بزنم و بابا هم مخالفتی نکرد گویا اوهم به تنهایی نیاز داشت
آن شب قابلمه پارتی بود باید دم روستا تاشب منتظر میماندم تا بابا نترسد و برایش توصیح بدهم فعلا جریان عقد را نمیدانند
اما باید خودم را به خانه میرساندم تا شیرین گیان خیال نکند واقعا گم شده ام
کنار خانه مدام راه میرفتم و دستم را بهم میفشردم بابا دیر کرده بود و خانه اش غلغله بود که ناگهان از دور بابا را دیدم که دستش را یکی از مردهای روستاگرفته بود و به سمت خانه میآورد دانستم همان مردیست که راجع به قانون بز و بزغاله حرف میزنه به طرف بابا دويدم که پایم در آن لباس کردی بند شد و به جلو پرتاپ شدم و خوردم به آن سه پسری که مشغول بازی وسط کوچه بودند و با دست خوردم زمین که بابا نوری دستش را از دست آن مرد رها کرد و به طرفم دوید وگفت چیشدی بابا جان
از درد لبم را گاز گرفتم و به سختی گفتم چیزی نیست حواسم یه لحظه پرت شد بابا نوری من باید راجع به این جمعیت یه چیزی بگم
بابا مضطرب لب زد بابا را بیچاره کرده ای همه چیز را گفتی
فوری گفتم معلومه که نه من کلمه ای در این مورد صحبت نکردم اصلا قضیه قابلمه پارتی.....
که صدای بلند جمعیت آمد که یکصدا گفتند مهلقا خانم
من و بابانوری نگاهی به جمعیت کردیم
که ناگهان به سمت بابا آمدند و اورا روی کولشان گرفتند و به داخل خانه بردند
بابا ناراحت و حيران به من نگاه میکرد
به سختی بلند شدم و خاک لباسم را تکاندم میان بحبوحه جمعیت کسی حواسش به من نبود بنابراین یه سختی خودم را به داخل خانه رساندم
بین روژان گیان و روناک نشسته بودم توی قابلمه پارتی همه بودند روژان مرجان شیرین مهیار و حتی سلمان
با چشم های باز به سلمان نگاه میکنم شیرین اگر میفهمید با سلمان در آخر ازدواج میکند چیکار میکرد مطمئنم واویلا بود
بابا مضطرب در صدر سفره نشسته بود که مردی که اسمش را نمیدانستم رو به بابا گفت بسم الله آقا نوری این میهمانی به خاطر شماست
بابا خجالت زده و سر به زیر گفت بله
یکی دیگه با امتناع بابا گفت چیه آقا نوری غذای معمولی به مزاج پولدارها نمیسازه
چشم غره من و روژان و روناک حوالی سلمان شد که با این حرف شروع کرد به خندیدن
عمو کاووس گفت راستش نوری جان این میهمانی به پیشنهاد من بود همانطور که در شادی هم شادیم برای زندگی جدید شماهم آرزوی موفقیت میکنیم
بابا نوری مردد مانده بود در نهایت گفت والا عمو کاووس جان ااا.. زندگی جدید که نمیشه گفت نمیدانم چطور اصلا تن به این اشتباه دادم
باید بابا را زودتر متوجه میکردم تا لو نداده بود خودش را
که فریده خانم گفت به فرض محال که اشتباه کرده باشی کی از مال مفت بدش میاد
دلم میخواست فریده خانم را با گفتن این جمله خفه کنم
که بابا پیش دستی کرد وگفت اینجوری نگید فریده خانم من خواهش میکنم لطفا لطفا لطفا آبروی طرف مقابلم حفط بشه
که عمو کیوان گفت نه فریده منظور بدی نداشت
که آقا وحیدگفت این اتفاق به نفع همه ی ماست الان آینده روستا در دستان شماست
بابا که گیج شده بود گفت کدام آینده چی داری میگی وحید جان این ماجرا نهایتا تا هفتاد دو ساعت دیگه تموم میشه میره پی کارش
روژان گیان که راجع به چهارونیم میلیارد گفت دیگر صبر را جایز ندانستم و روبه بابا جوری که جمعیت بشنوند بلند گفتم بابا نوری میشه نوشابه مشکی برام بریزید و خودم را به کنار بابا رساندم و آهسته گفتم بابا قضیه عقد رو نمیدونند منظورشون اون چهار و نیم میلیارد پول تو حسابتونه
بابا نگاهی خیره بهم کرد و گفت مطمئنی
سرم را تکان دادم که بابا روبه همه گفت یعنی شما منظورتون از اون حرف ها یعنی الان دارید راجع به اون چهار ونیم میلیارد صحبت میکنید؟؟؟
همه گفتند آره خب
و بابا نفس راحتی کشید منم باهاش نفس راحتی کشیدم و سرجایم برگشتم
بابا که بافهمیدن این موضوع خوشحال شده بود خندید و گفت همگی خوش آمدید و از دختری که حتی کیک هم برای گشایش مالی بابا درست کرده بود تشکر کرد
بشقاب را برداشتم و بیرون رفتم شیرین داشت بیرون روی حیاط غذایش را میخورد میدانستم سلمان بالاخره صدای جیغش را درمیآورد مزاحمش نشدم و خودم را به حیاط پشتی رساندم کنار درختی نشستم و شروع به غذاخوردن کردم
نمیدانم چنددقیقه گذشته بود که صدای جیغ شیرین بلند شد وبعد صدای یاایزد منان بابا نوری
و بعد همه به سمت حیاط پشتی دویدن صدای سلمان گفتن روناک بلندتر از همه بود بعد عمو کیوان که میگفت باید زنده بگیریمش
بشقاب را کنار گذاشتم و بلندشدم
جلوتر که رفتم مهیار منصرف شده بود ار رفتن به پشت بام چون میخواست پدر شود و نمیخواست ته پشت بام پوسیده برود
وبعد کتکی که از عمو کیوان خورد بابت تف انداختن خنده ام را کنترل کردم میدانستم دقیقا سلمان آنجاست
بابانوری بعد از اینکه تهدید اش را خطاب به سلمان برای دیگران و گفت میخواهد زانوی عمو کیوان را در حلق سلمان کند برگشت برود کنارش ایستادم که با دیدنم گفت ااا راستی امروز یه مرد شهری آمد معامله خلیل عقب تر افتاده و با نگاهی معنیدار سمت من برگشت
–دیدی دختر بابا؟ گاهی خدا، حرفِ آدم رو تأیید میکنه
خندیدم.
اما در عمق چشمان بابا نوری رگهای از دانایی بود انگار خودش فهمیده بود که من از جایی غیر از اینجا آمده ام
لبم را به دندان گرفتم حس میکردم خداحافظی آخره و روبه بابا با لحن با نمکی گفتم بابا نوری اگه یه موقع رفتم بدونید خیلی دوستتون دارم
اطلاعیه ها :
سلام به همه مخاطبین عزیز و بادرکم
ایده داستان کوتاه نون خ برای برای اولین بار آن هم برای یک سریال ایرانی
در ژانر فانتزی نوشته شده و باید حتما قبل از اون سریال رو دیده باشید مگرنه اصلا متوجه نمیشید داستان به هیچ عنوان سطحی نیست
روزها وقت گذاشته شده پس حتما سریال رو ببینید خصوصا فصل سوم و بعد متوجه حتی ظریف ترین نکته ها هم میشویدو تصویر سازی که من انجام دادم و لطفا بعد از اون نظر بدید ومن خواهم خوند ❤️🙏

زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنون عزیزدلم خوشحالم دوستش داشتید 🙏 ❤️
دیروزحانیه
0سلام هرکاری میکنم رمان باز نمیشه از خلاصه رمان خیلی مشتاق شدم اما رمان باز نمیشه چیکار کنم ؟؟
۷ روز پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
عزیزم داخل سایت توی رمان های آفلاین هست توی اپلیکیشن هم اسم رمان های دیگه ام رو سرچ کنید بعد روی اسمم بزنید تمام داستان هام نمایش داده میشه و میتونید بخونید❤️
۷ روز پیشNargess
0عالیییی خیلییی خوبو قشنگ بود و ایده جدید و نابی بود ای باریکلا😍😅
۴ هفته پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
اییی بگردم😅❤️خوشحالم دوستش داشتید عزیزدلم و باهاش همراه شدید🌸🤍
۳ هفته پیشپروانه
0خیلی بامزه بود خوشم اومد هم ایده جالبی بود هم جدید بود
۴ هفته پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنون عزیزم❤️
۳ هفته پیشخوبه
0خوبه جالب بود
۴ هفته پیشالهه
0اخیییی چه بامزه بود
۴ هفته پیشفن همیشگی گادسیکلت
1باریکلاا بابا گیانن دختر باید دانا و خوش زبان باشه 🎀😂
۱ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
اییی باریکلا😅🥰
۴ هفته پیشبنین
1واقعا ایده جالب و بامزه ای بود؛ قلمتون مانا❤️🌷
۱ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم ❤️خوشحالم دوستش داشتید
۱ ماه پیش♡سمی
2خیلی ایده جالبی بود و نه تاحالا یه همچین رمانی خونده بودم و نه تاحالا بهش فکر کرده بودم. ولی به نظرم تا همین حد کافی بود چون برای کسانی که سریال رو دیدن حوصله سر میشد. خسته نباشید نویسنده عزیز.🌹
۱ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم ❤️خوشحالم دوستش داشتید
۱ ماه پیشنسی
1چه جالب منم عاشق سریال نون خ هستم مقدمه رو دیدم دوست دارم بخونمش😂❤️
۱ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
امیدوارم دوستش داشته باشید عزیزدلم ❤️
۱ ماه پیشخانم x
0همچین ایده ای رو بار اولم بود که میدیدم، خلاقانه و قشنگ بود بخصوص تیکه های اولش که آوا نورالدین رو بعنوان کسی که دوست داشت جای پدرش باشه توصیف میکرد، منم یه همچین حسی داشتم. خیلی دوست دارم از این ایده هم توی رمانای بعدیتون استفاده کنید، خسته نباشید ❤
۱ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنون عزیزدلم❤️فدای مهربونیاتون خوشحالم که باهاش همذات پنداری کردید و احساسات کاراکتر رو درک کردید حتما عزیزدلم انشالله رمان های بعدی سعی میکنم اگه ایده ای اینچنینی به ذهنم رسید بنویسمش 🙏🩷
۱ ماه پیش?آریانا?
3من سال های زیادیه رمان میخونم ولی این ایده جالبی بود از نویسنده ممنونم
۱ ماه پیشفاطمه. م
3سلام.بعنوان کسی ک 25ساله رمان میخونم میتونم بگم ک واقعاایده جالبی بود.ممنون. البته برای اونایی ک هنوزچندجلدکتاب نخوندن شایدبی مزه وآبکی باشه.ولی من بعنوان ی دوست میگم ایده بیییی نهایت جالبی بود بااینکه نخوندمش هنوزولی میدونم چی ب چیه. موفق باشی عزیزم
۱ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم خیلی ممنونم از نگاه زیباتون و باعث افتخارمه که باهمچین سابقه ی طولانی همراه کتاب های من هم هستید ❤️🙏 و خوشحالم که طرح و ایده کتاب من براتون جالب بوده من معمولا عاشقانه مینویسم و اولین تجربه طرح فانتزی من بوده مرسی که برام کامنت گذاشتید و بهم انگیزه دادید فدای مهربونیاتون 🥰 ❤️🙏
۱ ماه پیشاسرا
3اره خیلیهاتوفیلمها سریالهاحتی رمانهاجامیزارن دوست دارن اونجازندگی کنن مخصوص دخترمثل آواکه تنهاست هیچکس ندارم ممنون عالی بودهمیشه زیبامی نویسیدوباایده های تازه🙏💋
۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
دقیقا عزیزدلم این نکته ای بود که کمتر کسی بهش فکر میکنه ممنونم از نگاه قشنگتون که همراه رمان ها و داستان های منه❤️🥰 کامنت هاتون رو توی داستان های دیگرم هم دیدم و واقعا از اینکه مخاطب همراه و با درکی مثل شما دارم خوشحالم بمونید برام🙏❤️
۱ ماه پیشآوا
5هنوز رمانو نخوندم ولی میخام بگم ذهن نویسنده رو میبوسم لامصب چجوری این ایده اومد به ذهنت اصلا چجوری ممکنه بشه این ایده رو بشه به شکل یک رمان کوتاه خوند خلاصه که موضوعش توجه منو جلب کرده🫴
۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم از لطفت و توجهت🥰❤️ خوشحالم که ایده ام توجهتون رو به سمت خودش کشونده حاصل علاقه و ذهن شدیدا خیال پردازه تقریبا میشه گفت چون علاقمندیم به دنیای رویاها و قصه ها زیاده نویسنده شدم کامنتتون یادم میمونه مرسی عزیزم 🙏❤️🥰
۱ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده zohree1999 -
آیدی تلگرامی نویسنده zohreeee1999 -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
...
0ایده جالبی بود وواقعا ازش خوشم اومد تا حالا چنین رمانی رو نخونده بودم ممنونم واقعا عالی بود❤️🌹