دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی نون خ بابا گیان من اثر زهره پور صباغ

داستان نون خ بابا گیان من

  • زبان فارسی
  • 11K 👁
  • 57 ❤️
  • 56 💬

خلاصه رمان فانتزی داستان نون خ بابا گیان من

آوا دختریست که عاشق سریال نون خ و شخصیت نورالدین خانزاده هست پس از تماشای یکی از قسمت‌های مورد علاقه‌اش با خیال شخصیت‌ها و داستان در ذهنش به خواب می‌رود. صبح روز بعد درمی‌یابد که دیگر در اتاق خود نیست بلکه در دل روستا و در خانه نور الدین خانزاده هست و میان شخصیت‌های محبوبش قرار گرفته است او به‌تدریج با فضای ساده و طنزآمیز روستا خو می‌گیردو در موقعیت‌های خنده‌دار و عجیب گرفتار می‌شود و از نزدیک با شخصیت نورالدین خانزاده آشنا می‌شود.......

قسمتی از متن رمان داستان نون خ بابا گیان من

خجالت کشیدم و لب گزیدم و گفتم آخه خیلی جالب می‌خورید
و خنده خجلی کردم که اوهم خندید و بعد رو به بابا نوری گفت آقا نوری میخواهید تا روستا برسانیمتان
که بابا گفت نه هرچی مارو باهم در انظار نبینند بهتره
که نازنین خانم گفت خداروشکر اینقدر اختلاف سنیمان بالا هست که کسی خیال نکند ما باهم زن و شوهریم
از تیکه اش به خنده افتادم که بابا با نگاهی به من و خانم وکیل روبه نازنین خانم گفت این تیکه ها تو روانشناسی اسم خاصی نداره
نازنین خانم گفت تا اونجایی که من خوندم نه
لبخندی نصفه و نیمه زدم و روبه نازنین خانم گفتم بابا نوری من رو اذیت نکنید نازنین خانم بابا هنوز هم جوانه و روبه خانم وکیل گفتم بازم بابت لواشک ممنون و خداحافظی کردم
همراه بابا در مسیر روستا بودم که قسمتی از لواشک که دست نخورده بود را به طرفش گرفتم و لب زدم لواشک مهریست
بابا صورتش را درهم کشید و لب زد نمی‌خورم بابا جان بعد هم اینقدر این جمله رو تکرار نکن یکی زبونم لال زبونم لال میشنوه
و بعد انگار چیزی یادش افتاده باشد رو بهم گفت راستی از کجا میدانستی همه چی را
لب گزیدم و لحظه ای حیران ماندم این پا و آن پا کردم وگفتم از شیرین گیان پرسیدم او هم همه چیز رو برایم گفت میدانستم با قلب مهربان شما به خاطر اون بچه ها هم که شده میرید دنبالشان برای عقد هم که من دیدم زودتر اومدید بیرون من هم برای گشتن حوالی روستا اونجا بودم اتفاقی از بقال شنیدم میخواهید اینجا عقد کنید
لبم را لحظه ایی به دندان گرفتم چه دروغ هاو بهانه های آشکاری
بابا نوری که باور نکرده بود نگاهی بهم انداخت و فهمید نمی‌خواهم بگویم
حرفی نزد و فقط به رو به رو نگاه کرد و لب زد اوه یس
سرم را به زیر انداختم و با پایم تکه سنگ کوچکی را کناری انداختم
طبق سریال اینجا بابا با خجسته خانم همسر مرحومش دیدار می‌کرد نمیخواستم مزاحمشان شوم روبه بابا گفتم میخواهم کمی تنها قدم بزنم و بابا هم مخالفتی نکرد گویا اوهم به تنهایی نیاز داشت
آن شب قابلمه پارتی بود باید دم روستا تاشب منتظر می‌ماندم تا بابا نترسد و برایش توصیح بدهم فعلا جریان عقد را نمی‌دانند
اما باید خودم را به خانه می‌رساندم تا شیرین گیان خیال نکند واقعا گم شده ام
کنار خانه مدام راه میرفتم و دستم را بهم می‌فشردم بابا دیر کرده بود و خانه اش غلغله بود که ناگهان از دور بابا را دیدم که دستش را یکی از مردهای روستاگرفته بود و به سمت خانه می‌آورد دانستم همان مردیست که راجع به قانون بز و بزغاله حرف میزنه به طرف بابا دويدم که پایم در آن لباس کردی بند شد و به جلو پرتاپ شدم و خوردم به آن سه پسری که مشغول بازی وسط کوچه بودند و با دست خوردم زمین که بابا نوری دستش را از دست آن مرد رها کرد و به طرفم دوید وگفت چیشدی بابا جان
از درد لبم را گاز گرفتم و به سختی گفتم چیزی نیست حواسم یه لحظه پرت شد بابا نوری من باید راجع به این جمعیت یه چیزی بگم
بابا مضطرب لب زد بابا را بیچاره کرده ای همه چیز را گفتی
فوری گفتم معلومه که نه من کلمه ای در این مورد صحبت نکردم اصلا قضیه قابلمه پارتی.....
که صدای بلند جمعیت آمد که یکصدا گفتند مهلقا خانم
من و بابانوری نگاهی به جمعیت کردیم
که ناگهان به سمت بابا آمدند و اورا روی کولشان گرفتند و به داخل خانه بردند
بابا ناراحت و حيران به من نگاه می‌کرد
به سختی بلند شدم و خاک لباسم را تکاندم میان بحبوحه جمعیت کسی حواسش به من نبود بنابراین یه سختی خودم را به داخل خانه رساندم
بین روژان گیان و روناک نشسته بودم توی قابلمه پارتی همه بودند روژان مرجان شیرین مهیار و حتی سلمان
با چشم های باز به سلمان نگاه میکنم شیرین اگر می‌فهمید با سلمان در آخر ازدواج می‌کند چیکار می‌کرد مطمئنم واویلا بود
بابا مضطرب در صدر سفره نشسته بود که مردی که اسمش را نمی‌دانستم رو به بابا گفت بسم الله آقا نوری این میهمانی به خاطر شماست
بابا خجالت زده و سر به زیر گفت بله
یکی دیگه با امتناع بابا گفت چیه آقا نوری غذای معمولی به مزاج پولدارها نمیسازه
چشم غره من و روژان و روناک حوالی سلمان شد که با این حرف شروع کرد به خندیدن
عمو کاووس گفت راستش نوری جان این میهمانی به پیشنهاد من بود همانطور که در شادی هم شادیم برای زندگی جدید شماهم آرزوی موفقیت میکنیم
بابا نوری مردد مانده بود در نهایت گفت والا عمو کاووس جان ااا.. زندگی جدید که نمیشه گفت نمی‌دانم چطور اصلا تن به این اشتباه دادم
باید بابا را زودتر متوجه میکردم تا لو نداده بود خودش را
که فریده خانم گفت به فرض محال که اشتباه کرده باشی کی از مال مفت بدش میاد
دلم میخواست فریده خانم را با گفتن این جمله خفه کنم
که بابا پیش دستی کرد وگفت اینجوری نگید فریده خانم من خواهش میکنم لطفا لطفا لطفا آبروی طرف مقابلم حفط بشه
که عمو کیوان گفت نه فریده منظور بدی نداشت
که آقا وحیدگفت این اتفاق به نفع همه ی ماست الان آینده روستا در دستان شماست
بابا که گیج شده بود گفت کدام آینده چی داری میگی وحید جان این ماجرا نهایتا تا هفتاد دو ساعت دیگه تموم میشه میره پی کارش
روژان گیان که راجع به چهارونیم میلیارد گفت دیگر صبر را جایز ندانستم و روبه بابا جوری که جمعیت بشنوند بلند گفتم بابا نوری میشه نوشابه مشکی برام بریزید و خودم را به کنار بابا رساندم و آهسته گفتم بابا قضیه عقد رو نمیدونند منظورشون اون چهار و نیم میلیارد پول تو حسابتونه
بابا نگاهی خیره بهم کرد و گفت مطمئنی
سرم را تکان دادم که بابا روبه همه گفت یعنی شما منظورتون از اون حرف ها یعنی الان دارید راجع به اون چهار ونیم میلیارد صحبت می‌کنید؟؟؟
همه گفتند آره خب
و بابا نفس راحتی کشید منم باهاش نفس راحتی کشیدم و سرجایم برگشتم
بابا که بافهمیدن این موضوع خوشحال شده بود خندید و گفت همگی خوش آمدید و از دختری که حتی کیک هم برای گشایش مالی بابا درست کرده بود تشکر کرد
بشقاب را برداشتم و بیرون رفتم شیرین داشت بیرون روی حیاط غذایش را می‌خورد می‌دانستم سلمان بالاخره صدای جیغش را درمی‌آورد مزاحمش نشدم و خودم را به حیاط پشتی رساندم کنار درختی نشستم و شروع به غذاخوردن کردم
نمی‌دانم چنددقیقه گذشته بود که صدای جیغ شیرین بلند شد وبعد صدای یاایزد منان بابا نوری
و بعد همه به سمت حیاط پشتی دویدن صدای سلمان گفتن روناک بلندتر از همه بود بعد عمو کیوان که می‌گفت باید زنده بگیریمش
بشقاب را کنار گذاشتم و بلندشدم
جلوتر که رفتم مهیار منصرف شده بود ار رفتن به پشت بام چون میخواست پدر شود و نمیخواست ته پشت بام پوسیده برود
وبعد کتکی که از عمو کیوان خورد بابت تف انداختن خنده ام را کنترل کردم می‌دانستم دقیقا سلمان آنجاست
بابانوری بعد از اینکه تهدید اش را خطاب به سلمان برای دیگران و گفت می‌خواهد زانوی عمو کیوان را در حلق سلمان کند برگشت برود کنارش ایستادم که با دیدنم گفت ااا راستی امروز یه مرد شهری آمد معامله خلیل عقب تر افتاده و با نگاهی معنی‌دار سمت من برگشت
–‌دیدی دختر بابا؟ گاهی خدا، حرفِ آدم رو تأیید می‌کنه
خندیدم.
اما در عمق چشمان بابا نوری رگه‌ای از دانایی بود انگار خودش فهمیده بود که من از جایی غیر از اینجا آمده ام
لبم را به دندان گرفتم حس میکردم خداحافظی آخره و روبه بابا با لحن با نمکی گفتم بابا نوری اگه یه موقع رفتم بدونید خیلی دوستتون دارم


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی داستان نون خ بابا گیان من

زهره پورصباغ : ۵ ماه پیش

سلام به همه مخاطبین عزیز و بادرکم
ایده داستان کوتاه نون خ برای برای اولین بار آن هم برای یک سریال ایرانی
در ژانر فانتزی نوشته شده و باید حتما قبل از اون سریال رو دیده باشید مگرنه اصلا متوجه نمیشید داستان به هیچ عنوان سطحی نیست
روزها وقت گذاشته شده پس حتما سریال رو ببینید خصوصا فصل سوم و بعد متوجه حتی ظریف ترین نکته ها هم میشویدو تصویر سازی که من انجام دادم و لطفا بعد از اون نظر بدید ومن خواهم خوند ❤️🙏

نظرات داستان نون خ بابا گیان من
  • طوبی

    0

    خسته نباشید واقعا جالب بود

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم ❤️✨

    ۲ هفته پیش
  • مهلا

    1

    موضوع جالبیه اگه با پایتخت هم ساخته بشه عالیه

    ۳ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم انشاالله به زودی پایتخت منتشر میشه منتظرش باشید❤️ ✨

    ۳ ماه پیش
  • دختر پاییز 👸

    1

    پایتخت هم عالیه چند قسمتیشو منتشر شده واقعا بی نقصه بخصوص فصل ۵ انتخاب کردی خیلی جالبتر شده ♥️💐

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم از لطفت ❤️ ✨ امیدوارم تا پایان داستان همراهم باشی

    ۲ ماه پیش
  • دختر پاییز 👸

    0

    حتما کنارتون هستیم تو برو جلو ما هواتو داریم باعث افتخارید ♥️🙏🏼 منم چند سال پیش دوره نویسندگی گذروندم دوتا رمان به قلم خودم نوشتم اما به دلایل شخصی دیگه ادامه ندادم افرین به امثال شما که تحت هر شرایطی ادامه میدین موفق باشی 👸

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    فداتون عزیزدلم❤️ ✨ پس باهمدیگه همکاریم😍 شرایط انسان ها مختلفه عزیزم مهم اینه که درصورت علاقه بازم مجدد شروع کنید هیچ زمانی دیر نیست تا نفسی هست✨ 🥰 🌸

    ۲ ماه پیش
  • دختر پاییز 👸

    0

    مرسی عزیزم حدی ندارم بخوام خودمو حرفه ای معرفی کنم ولی دیگه یه چیزایی حالیمونه🤭♥️

    ۲ ماه پیش
  • دختر پاییز 👸

    0

    زندگینامه ت مثل منه منم کل زندگیمو با کتاب و کتابخانه گذشت نیمه ی گمشده ی من تا الان کجا بودی 😘😆😆ببخشید عزیزم میگم شما چطور در اینجا رمان هاتون رو بارگذاری میکنید باید چیکار کنم که بتونم مثل شما عضو باشم ؟!

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    فدات عزیزم خوشحالم از آشناییت😍 ❤️ باید توی بخش رمان اولی برای پشتیبانی رمانتون رو بفرستید یا اگر چاپ شده هست براشون پیام بگذارید

    ۲ ماه پیش
  • دختر پاییز 👸

    0

    رمان واقعا عالی بود لحظه به لحظه سریال رو جلو چشمام میدیدم واقعا ایده قشنگی بود بزنی تو دل تلویزیون دمت گرم دختر❤️❤️❤️😅 تاکی رمان خیالی بخونیم . بزنیم تو دل واقعیت ها😊😊

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    فدات عزیزدلم❤️ ✨ در واقع وقتی داشتم نون خ رو می‌نوشتم فقط به همین فکر میکردم که خواننده هم بامن بیاد وسط روستا کنار نورالدین خانزاده😍 😅 خوشحالم که دوستش داشتی

    ۲ ماه پیش
  • هیناتا

    1

    خیلی شادم بالاخره ژانر ایسکای داره میاد ایران و توی رمانا(البته قبلا بود ولی میرفتن دنیایی خیالی و کلیشه ای) اینجوری که بره توی فضای اشنا و ایرانی و سریال خیلی خوبه✨ پایتخت و فیلمای دیگه هم باحال میشد:+)

    ۳ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم خوشحالم با این ژانر آشنایی داری و داستان رو دوست داشتی ❤️ 🙏 ✨ به پایتخت فکرکردم و بخشی از اون رو نوشتم نمیدونم فرصت انتشارش پیش میاد یانه

    ۳ ماه پیش
  • هیناتا

    0

    ایشالله میشهه💖💖

    ۳ ماه پیش
  • دختر کورد

    1

    عالیییییههه سپاس گذارم از شما بانوی هنرمند خوا قزات نازار

    ۴ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزدلم 😍 ❤️ خیلی ممنونم🥹 ❤️ ✨

    ۴ ماه پیش
  • رعنا

    0

    خیلی دلم میخواد بخونمش ولی سریالو ندیدم🥲

    ۴ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    فصل سوم رو ببینید عزیزم کوتاهه حتی اگه یک قسمت هم از اواسط فصل سوم ببینید متوجه میشید ❤️ ✨

    ۴ ماه پیش
  • سحر

    1

    ممنون از نویسنده.اولین استارت ایده ی زیبا از شما بود. فکر کنم درباره سریال پایتخت هم رمان بنویسند.

    ۴ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنون عزیزدلم❤️ ✨ اتفاقا پایتخت دردست نگارشه و دارم مینویسم کسی الهام گرفته؟

    ۴ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    یک قسمت بیشتر نیست عزیزم داستان کوتاه بود

    ۴ ماه پیش
  • ...

    2

    ایده جالبی بود وواقعا ازش خوشم اومد تا حالا چنین رمانی رو نخونده بودم ممنونم واقعا عالی بود❤️🌹

    ۵ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنون عزیزدلم خوشحالم دوستش داشتید 🙏 ❤️

    ۵ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم خوشحالم که به دلتون نشسته و دوستش داشتید ❤️ ✨

    ۴ ماه پیش
  • حانیه

    0

    سلام هرکاری میکنم رمان باز نمیشه از خلاصه رمان خیلی مشتاق شدم اما رمان باز نمیشه چیکار کنم ؟؟

    ۵ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    عزیزم داخل سایت توی رمان های آفلاین هست توی اپلیکیشن هم اسم رمان های دیگه ام رو سرچ کنید بعد روی اسمم بزنید تمام داستان هام نمایش داده میشه و میتونید بخونید❤️

    ۵ ماه پیش
  • Nargess

    1

    عالیییی خیلییی خوبو قشنگ بود و ایده جدید و نابی بود ای باریکلا😍😅

    ۵ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    اییی بگردم😅❤️خوشحالم دوستش داشتید عزیزدلم و باهاش همراه شدید🌸🤍

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    0

    خیلی بامزه بود خوشم اومد هم ایده جالبی بود هم جدید بود

    ۵ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم❤️

    ۵ ماه پیش
  • خوبه

    0

    خوبه جالب بود

    ۵ ماه پیش
  • الهه

    1

    اخیییی چه بامزه بود

    ۵ ماه پیش
  • فن همیشگی گادسیکلت

    1

    باریکلاا بابا گیانن دختر باید دانا و خوش زبان باشه 🎀😂

    ۶ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    اییی باریکلا😅🥰

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!