دوست داشتی؟
کاور اصلی داستان کوتاه در راه او اثر زهره پور صباغ

داستان کوتاه در راه او

  • زبان فارسی
  • 683 👁
  • 13 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان داستان کوتاه داستان کوتاه در راه او

چشم‌هایم را باز کردم پرتو نورخورشید از میان پرده عبور کرده و نورش روی گل های قالی اتاقم افتاده بود. امروز قرار بود از پست چیزی  برایم برسد؛ چیزی که چند روزی بود ذهنم را مشغول کرده بود. از رختخواب بیرون آمدم صدای تق و توق ظرف از آشپزخانه به گوش می‌رسید مامان مثل همیشه جلوتر از همه بیدار شده بود. بوی چای تازه‌دم و نان بربری فضا را پر کرده بود. صدای جلز و ولز تخم مرغ از توی ماهیتابه می‌آمد. همان‌طور که سفره را به دستم میداد گفت: زهرا روهم بیدار کن و خودش هم مشغول ریختن چای شد که بخارش به طرز قشنگی از کتری بیرون زده بود. همگی نشستیم لقمه‌ای نان و پنیر برداشتم و داخل دهانم گذاشتم و چایی تازه دم و خوش عطر هل داری که توی استکان تازه خریده شده مامان خودنمایی می‌کرد را رویش سر کشیدم هنوز نصفش را هم نجویده بودم که گوشم تیز شد صدای موتور پستچی از توی کوچه آمد...... این مجموعه داستان آشنایی نویسنده با زندگینامه خواندنی شهدا را روایت می‌کند که متشکل از برش هایی کوتاه و مختصر از زندگینامه خوشتیپ ترین شهید مدافع حرم بابک نوری هریس و شهید سجاد زبرجدی شهیدی که حاجت روایی بالایی دارند و شهید علی حیدری و شهیدعبدالمطلب اکبری و شهید عبدالحمید حسینی و شهید احمدعلی نیری و شهیده عطیه اصلاحی شهیده دهه هشتادی جنگ رمضان...... باهر دیدگاهی که دارید میتوانید لحظه ای دعوتنامه شهدا را باز کنید و با داستان ها همراه بشید و از خواندن آن ها لذت ببرید.

قسمتی از متن رمان داستان کوتاه در راه او

حتی یک بار هم، وقتی آقا مجید فرمانده‌ی سجاد، وسط جمع سر شاهین داد زد، بیشتر از شاهین سجاد ناراحت شده بود و بهش برخورده بود؛ و همان روز بعدازظهر سجاد به‌تنهایی رفت سراغ آقا مجید و مستقیم پرسید چرا آن‌طور رفتار کرده؛ آن هم در جمع.
آقا مجید نفس عمیقی کشید و گفت: فریاد من دو تا حسن داشت؛ اول اینکه شاهین به خودش بیاد و بدونه توی کار راپل هر گونه کوتاهی ممکنه جون کسی رو بگیره؛ دوم اینکه اعتماد به نفس کاذبش بریزه؛ فکر نکنه همیشه کارش درسته.
سجاد که رفت آقا مجید به حرف‌های سجاد فکر کرد؛ با خودش کلنجار رفت؛ خودش هم احساس می‌کرد که شاید حق با سجاد بوده؛ شاید نباید وسط جمع سر شاهین آن‌طور داد می‌کشید؛ همین شد که عصر همان روز خودش رفت سراغ شاهین و از او عذرخواهی کرد؛ آقا مجید حتی از این خوشش هم آمده بود که سجاد به فرمانده‌اش جرئت کرده و تذکر داده است.
(داستان خودسازی شهید سجاد زبرجدی _ اقتباس از کتاب)
مدتی بود که سجاد برنامه‌ی خودسازی را برای خودش شروع کرده بود و مصمم بود که روی عصبانیتش کار کند؛ او از علی خواسته بود چند شاخه‌ی ال‌ای‌دی برایش بیاورد؛ پس از ازدواج علی، سجاد از او خواست میزش را به او بدهد؛ علی با کنجکاوی پرسیده بود: برای چی می‌خوای؟ سجاد در جواب گفته بود کار دارم.
او همچنین تعدادی سیم و کلید سفارش داده بود؛ بعداً، علی متوجه شد که سجاد با همان سیم و کلیدها برای خودش چراغ مطالعه‌ای درست کرده.
یک روز که علی برای سر زدن به مادرش به خانه‌شان رفته بود و طبق معمول سجاد خانه نبود، علی به اتاق قبلی خودش سر زد و توجهش به میز و چراغ مطالعه جلب شد؛ روی میز، برگه‌ای کنده شده از دفترچه بود که سجاد آن را با چسب چسبانده بود تا حالتی شبیه تابلو پیدا کند.
59 حروف ابجد اسم امام زمان (شهید سجاد زبرجدی _ اقتباس از کتاب)
سجاد هیچ‌وقت از نیت‌هایش با هیچ‌کس حرف نمی‌زد؛ اما هر کار خیری را به نام امام زمان انجام می‌داد. پنج‌شنبه‌ها که هیئت شلوغ می‌شد، او گوشه‌ای آرام می‌نشست و زیارت عاشورا را به نیت حضرت صاحب‌الزمان می‌خواند. بچه‌ها زیاد شنیده بودند که می‌گفتند امام زمان تنها و غریب است؛ اما سجاد از آن دسته افرادی نبود که فقط شنونده باشد؛ در حرف و عمل هم حاضر بود هر چه دارد فدای امام زمانش بکند.
یک روز هنگامی‌که با امیر برای زیارت بی‌بی‌زبیده رفته بودند و هر دو کنار ضریح نشسته بودند، راجع به امام زمان حرف زدند که سجاد با لحن مطمئن گفت:
«ما با هم خیلی رفیقیم؛ خیلی؛ اما اگر امام زمان دستور بده، من تو رو… حتی پدر و مادرم رو هم فدای آقا می‌کنم.»
اما از اینجا بود که ریشه ماجرای عدد ۵۹ شکل گرفت.
عددی که سجاد بعدها پای همه امضاها و پیام‌هایش می‌نوشت؛ حروف ابجد نام امام زمان از اینجا و این ماجرا شروع شد.
یک روز که سجاد همراه مهدی و مرتضی جعفری برای زیارت سیدالکریم رفته بودند، آنجا آقا هادی را دیدند؛ باورشان نمی‌شد او را در لباس خادمیت ببینند؛ سجاد از همان هشت‌سالگی در کلاس‌های آقا هادی قد کشیده بود.
مردی که سال‌ها در پایگاه کمیل مسئول گروه دانش‌آموزی بود و چند بار هم فرمانده پایگاه شده بود؛ او همیشه از امام زمان صحبت می‌کرد؛ صحبت‌هایی که حال و هوای بچه‌ها را عوض می‌کرد و دل آن‌ها را به امام زمان پیوند می‌داد.
آن روز هم وقتی حرف‌شان گرم شد، آقا هادی مثل یک معلم دلسوز شروع کرد به صحبت کردن با آن‌ها:
«بچه‌ها، حالا که تا اینجا اومدین، دو سه تا مطلب رو باید بهتون بگم؛ من این‌ها رو از حاج‌حسن امینی‌مقدم شنیدم.»
حاج‌حسن از خادم‌های قدیمی حرم سیدالکریم است؛ می‌گفت یک‌بار حضرت آیت‌الله بهاءالدینی به حرم آمده بودند؛ ایشان زیاد زیارت می‌آمدند؛ حاج‌حسن جلو رفته و از ایشان پرسیده بوده:
«آقا، ما اومدیم حرم، چی بخونیم؟»
ایشان گفتند: «زیارت آل‌یاسین بخونید؛ خیلی‌ها هنوز زیارتشون تموم نشده، آقا رو تو همین حرم دیدند.»
حاج‌حسن ادامه داده بود که این را از قول آیت‌الله بهجت هم شنیده که حضرت صاحب‌الزمان زیاد تشریف می‌آرن سیدالکریم؛ و گفته بود که برخی از ملائکه الهی مأمورند حاجت‌های زائران این حرم را از خدا طلب کنند.
یکی از فراش‌های حرم هم خاطره‌ای گفته بود:
«یک روز آیت‌الله بهجت تشریف آورده بودند؛ از در شماره ۴ وارد شدند؛ رفتیم سلام کردیم؛ فرمودند خوش به سعادتتون که اینجا خدمت می‌کنین… قدر بدونید؛ بعد ایستادند، اما داخل نیومدند؛ پرسیدیم چرا؟»
آیت‌الله بهجت فرمودند: «همین الان حضرت صاحب‌الزمان تشریف بردند… به احترام ایشون داخل نیومدم که خلوتشون به هم نخوره.»
بعدها فهمیدند آیت‌الله بهجت چی گفته بود؛ و همه‌شان با هم گریه کردند.
وقتی حرف‌های آقا هادی به اینجا رسید، قطره‌های اشک در چشم‌های سجاد حلقه زد و بعد از آن روز بود که رفت‌وآمدش به حرم بیشتر شد؛ انگار دلش محکم‌تر گره خورده بود به دل آقایی که برایش همه‌چیز بود؛ یا اباصالح المهدی.
جان خواهر (ماجرای بیماری خواهر سجاد زبرجدی و همراهی ایشان با خواهرشان _ اقتباس از کتاب)
فیروزه چند روزی گلودرد داشت؛ اما به خاطر اینکه برای سجاد و علی زحمتی ایجاد نکند، چیزی به آن‌ها نمی‌گفت؛ وقتی سجاد ورم گلوی فیروزه را دید، نگران شد و به او گفت که چرا دکتر نمیری؟
فیروزه فوراً بهانه آورد که می‌ترسد چیز جدی باشد؛ اما سجاد با نگرانی بهش گفت اگر بعد از چند روز خوب نشد حتماً به دکتر می‌ریم.
وقتی سجاد متوجه شد که گلودرد فیروزه جدی است، تصمیم گرفت او را به بیمارستان ببرد.
آن‌ها به بیمارستان امیرالمؤمنین رفتند و فیروزه ابتدا آزمایش داد و اسکن شد؛ سجاد تلاشش را می‌کرد تا به فیروزه قوت قلب دهد و با امیدواری و صحبت‌هایش آرامش کند؛ آن روز سجاد برای فیروزه کلی خوراکی‌های خوشمزه خرید.
جواب آزمایش نشان داد که توده‌ای در گلوی فیروزه هست که نیاز به عمل جراحی دارد؛ آن‌ها به بیمارستان امیراعلم رفتند؛ سجاد برای فیروزه ساندویچی گرفت و بهش گفت که بخور که بعد از عمل نمی‌توانی چیزی بخوری؛ آن روز آن‌ها کلی با هم از هر دری حرف زدند و خندیدند؛ شب که سجاد باید به خانه برمی‌گشت، قبل از رفتن به فیروزه پول و تلفن همراهی را داد و بهش گفت که اگر لازم شد باهام تماس بگیر.
روز جراحی، سجاد و دایی در بیمارستان پشت در اتاق عمل منتظر خروج فیروزه از اتاق عمل بودند؛ بعد از چند روز که فیروزه از بیمارستان مرخص شد، سجاد کارهای ترخیصش را انجام داد و با او به خانه برگشت.
حال فیروزه که کمی بهتر شد، سجاد اسم او و مادرش را در کاروانی نوشت؛ فیروزه که تا آن موقع به مشهد نرفته بود، این سفر را جزو آرزوهایش می‌دانست؛ شبی در زمستان ۸۸، سجاد به خانه آمد و خبر داد و گفت که آبجی ساکت را آماده کن که یک هفته دیگر می‌رید به مشهد؛ و از او خواست دعا کند که عاقبت به خیر شود.
عضو یگان صابرین (شهید سجاد زبرجدی _ اقتباس از کتاب)
پاییز سال ۱۳۹۳ بود که عضو یگان صابرین شد؛ صابرین با یگان‌های دیگر تفاوت داشت.
نیروهای صابرین از شجاع‌ترین و باسابقه‎‌ترین نیروهای رزمی بودند که وظیفه حفاظت و تأمین امنیت کل سپاه پاسداران را دارند؛ دوره‌های بسیار سختی داشتند، مثل ۱۰ کیلومتر دویدن روی کوه یخ‌زده بدون تجهیزات، پوتین یا کفش؛ این کمترین کارشان بود.
سجاد از وقتی دوره‌های صابرین را می‌رفت، به‌طور عجیبی عوض شده بود؛ آرام‌تر و صبورتر شده بود. علی که این تغییر را حس کرده بود، کنجکاوی‌اش تحریک شد؛ می‌خواست امتحانش کند؛ فرصتش را وقتی پیدا کرد که فهمید سجاد یکی از کارهایی را که قرار بود انجام بدهد، فراموش کرده است.
علی همان لحظه تلفن را برداشت و بدون هیچ مقدمه‌ای شروع کرد به داد و بیداد: «که سجاد تو این کار رو نکردی! تنبلی کردی! همیشه همین‌طوری هستی!»
و حتی چند حرف نامربوط هم بهش گفت؛ حرف‌هایی که قبلاً کافی بود سجاد را از کوره در ببرد.
اما سجاد فقط گوش می‌کرد.
علی که منتظر بود سجاد از کوره در برود، اما سجاد برعکس همیشه که زود جوش می‌آورد، علی را به آرامش دعوت کرد و آرام گفت: «چشم، میام خونه باهم صحبت می‌کنیم.»
علی جا خورد؛ عصبانیتش بیشتر شد و گفت: «مگه نمی‌خوای داد بزنی؟ دعوا کنی؟ مثل همیشه؟»
سجاد با همان صدای آرام پاسخ داد: «نه… هرچی تو بگی؛ حق با توئه؛ تقصیر من بود؛ ببخشید؛ الان فقط آروم باش، میام خونه صحبت می‌کنیم.»
و تماس را قطع کرد.
وقتی سجاد به خانه رسید، علی گفت: «من این‌همه تلاش کردم که تو عصبانی بشی.»
سجاد لبخندی زد و با آرامشی که برای علی غیرقابل‌باور بود گفت: «فقط به خودت آسیب زدی.»
اولین سفر به سوریه (شهید سجاد زبرجدی_ اقتباس از کتاب)
شب چهارم ماه رمضان بود که سجاد با صورتی خسته و لباس‌هایی خاکی وارد خانه شد؛ دیرتر از همیشه؛ چیزی خورده و نخورده مستقیم رفت سمت اتاق و آرام فیروزه را صدا زد و بعد کنارش نشست و گفت: «فیروزه… اگه من برنگشتم… امانتی بچه‌ها رو بده به سید محمد.»
چهره فیروزه از ناراحتی بهم فشرده شد و بهش گفت: «سجاد… این رسمش نیست؛ نرو؛ اگه اتفاقی برات بیفته چی؟ من اون‌وقت باید بسوزم و بسازم؛ نرو… اگه تو بری…»
سجاد حرفش را قطع کرد: «فیروزه… خواهش می‌کنم مانع من نشو؛ وگرنه مجبور می‌شم جور دیگه‌ای برم… اون‌وقت از این حرفت پشیمون میشی.»
فیروزه با چشمانی اشک‌بار گفت: «عیبی نداره… تو برو؛ منم وایمیستم حرفا رو می‌شنوم… اما باید همیشه با من در تماس باشی.»
سجاد سرش را آرام تکان داد؛ بعد او را قسم داد که خبر رفتنش را به کسی نگوید؛ نه به مادرش، نه به علی؛ می‌دانست اگر علی بفهمد نمی‌گذارد برود؛ به علی فقط گفته بود مأموریت چهل‌وپنج روزه دارد؛ همین شد که برای اولین بار پنهانی راهی سوریه شد.
در سوریه سجاد تک‌تیرانداز بود، اما هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد؛ روزها به بچه‌های فاطمیون آموزش می‌داد، شب‌ها به تدارکات و غذا رسیدگی می‌کرد؛ اگر کسی خسته بود، با وجود خستگی خودش برایشان وقت می‌گذاشت؛ ماساژ دادن‌های سجاد بین نیروها معروف شده بود؛ همیشه با خنده می‌گفت: «حاجی دمنوشتم»؛ و همین شوخی‌ها فضای جنگ را برای بچه‌ها آسان‌تر و روابطشان را صمیمانه‌تر و گرم‌تر می‌کرد.
وقتی تانکر آب می‌رسید، اولین کسی بود که می‌دوید تا کمک کند؛ آب‌جوش آماده می‌کرد، چای می‌ریخت، بین همه پخش می‌کرد؛ روزی یکی از بچه‌ها به شوخی به او گفت: «سجاد، فکر نکن این کارا رو بکنی شهید میشی‌ها!»
سجاد با جدیت به او گفت: «از کجا می‌دونی؟ مطمئنی؟»
اما حرفی را به دل نمی‌گرفت.
یک روز آقا مرتضی داشت بین بچه‌ها باقلوا پخش می‌کرد؛ سهم هر نفر یکی بود؛ سجاد و حسین صفرپور با شیطنت هر کدام یکی برداشتند و آرام دست بردند برای دومی؛ آقا مرتضی با خنده‌ای گفت: «صبر کنید؛ بذارید همه بگیرن، اگه اضافه اومد آخر کار بهتون می‌دم.»
اما آن دو دست‌بردار نبودند؛ آقا مرتضی که دید ول‌کن نیستند، نوک چاقوی کوچک جیبی‌اش رو زد پشت دست سجاد و سجاد دستش را عقب کشید؛ نگاهی به خراش کوچک انداخت و خندید؛ چیزی نگفت؛ نه رنجید، نه اعتراض کرد؛ فقط گذشت… مثل همیشه با لبخند.


بیشتر بخوانید
نظرات داستان کوتاه در راه او
هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!