پارت سی :
ساعت ده صبح بود که با صدای نوتیفیکیشن گوشیم لحظهای چشمهایم را باز کردم. هنوز خواب از سرم نپریده بود که چند پیام تبریک روی صفحه دیدم؛ پیامک بانک، همراه اول و چند اعلان بیاهمیت دیگه بودند که نشون میدادند امروز تولدمه.
گوشی را کنار بالش گذاشتم و دستی میان موهایم کشیدم.
یک پیام از اون نبود. امکان نداشت سالی یادش برود. حتی پارسال هم توی اوج بدیهایش پیامی برایم فرستاده بود.
دوب
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آرتمیس
0خسته نباشی نویسنده عزیز✨️
۳ روز پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنون عزیزم ❤️
۳ روز پیشمحرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه. آخی عزیزم راست میگه خب آقای دکترچه کنه همش توخونه
۳ روز پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم ممنون از شما❤️
۳ روز پیشفاطمه
1لطفا یه پارت هدیه بدید خیلی کوتاه بود
۳ روز پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
عزیزم این پارت هدیه بود فردا روز رسمی انتشاره
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0ای آقای مهراد خودشم ناراحته از تنش بینشون.. خوب پسر خوب همه چیو تعریف کن تا ناراحتی باقی نمونه