رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه
- به قلم زهره پورصباغ
- 73 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 172.3K 👁
- 560 ❤️
- 466 💬
خلاصه رمان :
نیلوفر دختری که شیش سال قبل بنا به دلایلی از نامزد خود جدا شده و حال بعد از شیش سال با او اتفاقی روبه رو میشود و بعد از فوت ناگهانی پدرش و آواره شدنش به ناچار با همسر سابقش که هنوز هم در عقد اوست همخانه میشود و.....
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه - پارت 73
حیران به تلخی او خیره مانده بودم رفتارم را اشتباهی برداشت کرده بود من آمده بودم دوباره به دستش بیارم نه اینکه از دستش بدهم جلو رفتم و دستش را محکم گرفتم و التماس وارانه گفتم_ آرش از اون شبی که کنار گوشم گفتی برایت تلاش کنم قصدم همین بود من فقط میترسیدم میترسیدم از اینکه من رو پس بزنی از اینکه ب...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه - پارت 72
ان هم فقط به خاطر من و طاهایی که برادرم بود تاریخ روز ملاقاتشان مربوط میشد به آن شب آن شبی که نوشیدنی خورده بود آن هم به اجبار در آن مذاکره و بعد هم به رقیبش هشدار داده کسی نفهمه پشت ماجرای حل این مسئله کی بوده. برای همین اسم لاله مطرح شده و در نهایت طاها با پیگری زیاد زیر زبان آن مرد که دوست رئ...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه - پارت 71
لب گزیدم_ ببخشید. که با نگاه عمیقی به سویم نیمخیز شد _چته حالت خوب نیست؟! نفس عمیقی کشیدم. - خوبم، فقط خوابم نمیبره. سرم پر از فکر و خیاله و نمیذاره بخوابم. آرام گفت_ فکر و خیال چی؟ راحت گفتم_ فکر وخیال اینکه آیندهام چی میشه؟! دستش را زیر سرش گذاشت _مثلا چی؟ -بیخیال بغض خفته در گلویم...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه - پارت 70
صورتم گُر گرفت آهسته و با خجالت گفتم بله. خنده بلندی کرد _اینکه خجالت نداره بابا همیشه منتظر این روز بودم. چشمانم با تعجب گرد شد منتظر چی بوده منتظر بچه اونم از عروسی که نمیخواستن مادر آرش توی کافه گفته بود آقای سهند در جریانه و اونم نگران بورسیه آرشه. نمیدانم در نگاهم چه دید که دستم را فشرد ...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش

زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خیلی ممنونم عزیزدلم✨❤️ میتونید از قسمت پروفایل من بقیه رمان ها روهم مشاهده کنید
۱ هفته پیشارسان
1من هنوز رمان رو نخوندم اما هنوز نخونده تبریک می گم بهتون ک انقدر عکس جلد قشنگی انتخاب کردین برای رمان❤️ انقدر این مدت چهره های ساخت ai، یکشکل، بی نقص و غیر عادی از هوش مصنوعی و البته چهره بازیگرای ترک و هالیوودی رو رو جلد رمان ها دیدم واقعا جلدش چقدر حس خوب منتقل می کنه🌹
۱ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خیلی ممنونم از لطفتون 🙏🌸 کامنتتون باعث شگفتی و خوشحالی من شد چون برای اولین بار فردی به کاور رمان اشاره کرد نظر لطف شماست امیدوارم داستان به دلتون بشینه و دوستش داشته باشید ✨
۴ هفته پیشمعصومه
در پارت 730داستان خوب و جالبی بود فقط یک سری اتفاق ها سریع بودن و به نظرم اگه بیشتر بهش توجه میشد جالب تر میشد ولی باز هم با کوتاه بودن داستان ، داستان کاملی بود به نظرم اگه فصل دومش هم نوشته بشه و بیشتر به شخصیت ها مخصوصا طاها بپردازن خوب میشه چون بنظرم به طاها کم توجهی شده
۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم خوشحالم که رمان رو دوست داشتید✨🙏 البته باید بگم رمان کوتاه نیست نزدیک به دویست صفحه میشه🤦♀️
۱ ماه پیشمعصومه
در پارت 140داستان جالبیه دوست سریع ادامه اش رو بخونم ولی اینکه دختره راحت می زاره آرش کنترلش کنه و یکم غرور استقلال نداره ناراحت کننده هس
۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
چقدر نظرات و دیدگاه ها متفاوت هست اولین بار بوداز این دیدگاه به شخصیت نقش اصلی نگاه میشد نه عزیزدلم گاهی اجبار توزندگی انسان ها پررنگ میشه و اون ها ناچار به ادامه میشند
۲ ماه پیشمینا
در پارت 730عزیزم خدا قوت قلم شیوایی دارید من به قدری جذب شده بودم که یک ساعته تمومش کردم رمان های کلکلی و هم خونه ای بازم بنویسید مانا باشید
۵ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم از لطفتون ❤️ ✨ خوشحالم که دوستش داشتید سلبریتی منفور من کلکلی هست میتونید بخونید همخونه ای جدید هم فرصتی باشه چشم
۵ ماه پیشمینا
در پارت 150هر روز باشه
۵ ماه پیشمعصومه
در پارت 730خیلی قشنگ بود، روایت داستان شیوا بود و پیوستگی خوبی داشت.
۵ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم خوشحالم که دوستش داشتید❤️ ✨
۵ ماه پیشZ.k
در پارت 730خیلی رمان قشنگی بود .ممنون از شما بانوجان قلمت مانا🥰🥰🥰🥰
۵ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
فدای مهربونیاتون عزیزدلم خوشحالم که دوستش داشتید ❤️
۵ ماه پیشZ.k
در پارت 360عالی بود خیلی روان وجالب پیش میره ممنون ازشما با نو جان🥰🥰🥰
۵ ماه پیشمعصومه
در پارت 360تا اینجا راضی ام
۵ ماه پیشمعصومه
0از در وارد میشی و چشمانت به گنبد طلایی می افته می فهمی چقدر دلتنگ این لحظه ناب سلام بودی و خودت خبر نداشتی، لحظه ای که همه دنیا را فراموش می کنی و سلامی از اعماق قلبت روانه بارگاه *** رضا، *** غریبان می کنی و دلت می خواد زمان از حرکت بایسته و فقط با *** لحظه ای خلوت کنی و هیاهوی اطرافت را حس نکنی
۵ ماه پیشطلا
در پارت 150شنبه تا چهارشنبه بهتره
۶ ماه پیشخدایا شکر
در پارت 720بسیار عالی بود ممنون از نویسنده محترم
۶ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خواهش میکنم ✨ خوشحالم که بارمان همراه بودید🙏 🌸
۶ ماه پیشاسرا
در پارت 100لابدهنوزصیغه فسخ نشده🙏
۶ ماه پیشاسرا
در پارت 90نیلوفرپای تصمیمش هست حتی اگراشتباه باشه🙏
۶ ماه پیش

بهار
در پارت 730همه چی عالی بود إن شالله که موفق باشید با استانهای بیشتر چشم انتظاریم