دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و همخونه ای همسر سابق من آدم امن ندگی منه اثر زهره پور صباغ

رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه

  • زبان فارسی
  • 158.1K 👁
  • 543 ❤️
  • 456 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه همسرسابقم آدم امن زندگی منه

نیلوفر دختری که شیش سال قبل بنا به دلایلی از نامزد خود جدا شده و حال بعد از شیش سال با او اتفاقی روبه رو می‌شود و بعد از فوت ناگهانی پدرش و آواره شدنش به ناچار با همسر سابقش که هنوز هم در عقد اوست همخانه میشود و.....

پارت اول

تقدیم به
سه رفیق روزهای سخت زندگیم:
* خداوند، قهرمان زندگیم 💫
* آقا جونم، امید زندگیم 💚
* خواهرم زهرا، همراه همیشگی زندگیم ❤️
روزایی که باهام بودی، کجای زندگیت بد بود؟
کجا وحشت تو رو برداشت، کجا قلبت مُردد بود؟
کجا دستاتو ول کردم، کجا چشمای تو بارید؟
بگو حتی واسه یکبار، کجا دستِ دلت لرزید؟
حالا من موندم و این عشق، حالا من موندم و این غم
اگه به قبل برگردم، دوباره عاشقت می‌شم
(محمد شهیدی‌فر)
***
نگاهم رو به دَستای بهار دوختم که با دقت استیک رو برش می‌داد. با صداش نگاهم رو از دستانش گرفتم و به صورتش چشم دوختم:
«نیلوفر، راستی امروز بهادری رو دیدم.»
ابرویی بالا انداختم: «کی رو؟»
«یادت نیست؟ بهادری، مسعود بهادری، هم‌دانشگاهی، کارشناسی، همه‌کاره‌ی کلاس بود.»
سرم رو تکون دادم: «یادم نمیاد خب.»
با تاکید گفت: «یه ذره فکر کن، همون که با آرش دوست صمیمی بود.»
آرش! با شنیدن اسمش سرم رو پایین انداختم و لبخند تلخی زدم.
«هوم، یادم اومد.»
بهار با تاثر نگاهم کرد: «حالا که حرفش شد، یادته آرش...»
و یهو به نقطه‌ای خیره شد و چشماش گرد شد از این تغییر ناگهانی صورتش شوکه شدم که بلند شد ایستاد.
با تعجب نگاش کردم: «کجا میری بهار؟ ماهنوز دسر سفارش ندادیم.»
بهار، در حالیکه چشماش رو ریز کرده بود، گفت: «ببین چقدر شبیه آرشه، نیست؟ بیا بریم از پشت ببینیم.»
نگاهم رو به نقطه‌ای که خیره شده بود دادم که بهار صندلیش رو عقب کشید و به همون سمت راه افتاد.
با چشمایی گرد شده پشت سرش راه افتادم: «شوخی میکنی بهار؟ خواب دیدی! بیا بریم بشینیم.»
برگشت و دست روی شونم گذاشت و به جلو کشیدم: «از پشت سر که خیلی شبیهه.»
چشمانم اندکی با کنجکاوی بیشتری به پسری که بهار بهش اشاره می‌کرد دوختم که رو به مسئول پیشخون ایستاده بود.
استثنا! اینبار رو درست می‌گفت، خیلی شبیه بود که یه لحظه برگشت.
هول شدم و بهار و خودم رو عقب کشیدم و سرم رو تکون دادم تا بلکه جلوی هجوم افکارم رو بگیرم. شش سال از اون موقع گذشته بود.
نفس عمیقی کشیدم: «بهار، خیال می‌کنی بسه! انقدر بهش زل نزن، بیا بریم.»
برگشتم که محکم به سینی پیشخدمت برخورد کردم که نوشابه‌ای پرتقالی رو حمل می‌کرد.
آنی مانتوی تمام مشکیم رنگ نارنجی گرفت.
پیشخدمت و من، هردو حیران به هم نگاه کردیم.
«معذرت می‌خوام.»
بهار با تشر گفت: «چرا اینقدر بی‌دقتید؟»
سرم رو تکون دادم: «اشکالی نداره، من معذرت می‌خوام بهار. من میرم تمیزش کنم.»
سرش رو تکون داد: «می‌خوای باهات بیام؟»
«نه، تا تو سفارش بدی من میام.»
پیشخدمت گفت: «می‌تونید تمیزش کنید؟ واقعاً معذرت می‌خوام.»
سرم رو تکون دادم و لبخندی زدم: «بله، مشکلی نیست.»
چندبار با دستمال کاغذی خیس روی مانتوم کشیدم. کمی بهتر شده بود، اما باز هم افتضاح بود. توی همچین رستوران باکلاسی، قیافه نزار و مانتوی رنگ گرفته‌ی کثیف، وصله ناجوری بود. اما کاری نمی‌توانستم بکنم. زیر لب به بخت خودم لعنت فرستادم و به سمت در رفتم.
از سالن که گذشتم، اون رو دیدم که تکیه به دیوار زده بود و مستقیم من رو نگاه می‌کرد. خودش بود! اشتباه نمی‌دیدم.
قلبم تابه تا می‌زد و استرس گرفتم. از جلوی روش رد شدم که صدایم کرد:
«خانم شما...»
با من بود؟ سعی کردم عادی برخورد کنم. به عقب برگشتم که روپوشی رو به سمتم گرفت و بدون مقدمه گفت: «این رو بپوشید.»
چشمانم با حیرت روی چشمانش گشت. من رو نشناخته بود؟
«من صاحب اینجام به خاطر اشتباه پرسنلمون معذرت می‌خوام. باعث دردسرتون شدیم. اگه به چیزی نیاز داشتین به مسئول پذیرش بگید.»
لبخندی زورکی بر لب نشاندم. گویا واقعا بعد از شش سال فراموشم کرده بود. شاید چون تغییر کرده بودم. روپوش رو به خودم فشردم: «اشکالی نداره. بابت روپوش ممنون.»
سرش رو تکون داد: «من دیگه می‌رم.»
نفهمیدم چی شد که از دهنم پرید: «آر...»
و سریع لبم رو به دندون گرفتم که برگشت و با ابرویی بالا رفته نگاهم کرد. بهتر بود من هم تظاهر می‌کردم اون رو نمی‌شناسم. مغزم حیران دنبال کلمه‌ای گشت تا حرفم رو اصلاح کند: «آب... آب گازدار هم دارید؟»
او که با دقت به صورتم زل زده بود، جلو اومد و کمی سرش رو سمتم متمایل کرد:
«آر... آب گازدار...»
با شرمندگی نگاهم رو به نقطه‌ای دیگر دوختم. اون هم به روی خودش نیاورد و صاف ایستاد و دستشو روانۀ جیب کتش کرد:
«بله، آب گازدار هم داریم. میگم براتون بیارن.»

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه
  • مینا

    در پارت 730

    عزیزم خدا قوت قلم شیوایی دارید من به قدری جذب شده بودم که یک ساعته تمومش کردم رمان های کلکلی و هم خونه ای بازم بنویسید مانا باشید

    ۳ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم از لطفتون ❤️ ✨ خوشحالم که دوستش داشتید سلبریتی منفور من کلکلی هست میتونید بخونید همخونه ای جدید هم فرصتی باشه چشم

    ۲ ماه پیش
  • مینا

    در پارت 150

    هر روز باشه

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 730

    خیلی قشنگ بود، روایت داستان شیوا بود و پیوستگی خوبی داشت.

    ۳ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم خوشحالم که دوستش داشتید❤️ ✨

    ۳ ماه پیش
  • Z.k

    در پارت 730

    خیلی رمان قشنگی بود .ممنون از شما بانوجان قلمت مانا🥰🥰🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    فدای مهربونیاتون عزیزدلم خوشحالم که دوستش داشتید ❤️

    ۳ ماه پیش
  • Z.k

    در پارت 360

    عالی بود خیلی روان وجالب پیش میره ممنون ازشما با نو جان🥰🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 360

    تا اینجا راضی ام

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    0

    از در وارد میشی و چشمانت به گنبد طلایی می افته می فهمی چقدر دلتنگ این لحظه ناب سلام بودی و خودت خبر نداشتی، لحظه ای که همه دنیا را فراموش می کنی و سلامی از اعماق قلبت روانه بارگاه *** رضا، *** غریبان می کنی و دلت می خواد زمان از حرکت بایسته و فقط با *** لحظه ای خلوت کنی و هیاهوی اطرافت را حس نکنی

    ۳ ماه پیش
  • طلا

    در پارت 150

    شنبه تا چهارشنبه بهتره

    ۳ ماه پیش
  • خدایا شکر

    در پارت 720

    بسیار عالی بود ممنون از نویسنده محترم

    ۳ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم ✨ خوشحالم که بارمان همراه بودید🙏 🌸

    ۳ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 100

    لابدهنوزصیغه فسخ نشده🙏

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 90

    نیلوفرپای تصمیمش هست حتی اگراشتباه باشه🙏

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 90

    آرش باآرامش عصبانیت کارهاش پیش می بره🙏

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 80

    عجب برادر...داره 🤔🙏

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 70

    لابدمشتریهاش می شناسه که میگه ناامن🙏

    ۴ ماه پیش
  • Akram

    در پارت 360

    خیلی خوبه تا اینجا

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟