رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه
- به قلم زهره پورصباغ
- 73 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 158.1K 👁
- 543 ❤️
- 456 💬
خلاصه رمان عاشقانه همسرسابقم آدم امن زندگی منه
نیلوفر دختری که شیش سال قبل بنا به دلایلی از نامزد خود جدا شده و حال بعد از شیش سال با او اتفاقی روبه رو میشود و بعد از فوت ناگهانی پدرش و آواره شدنش به ناچار با همسر سابقش که هنوز هم در عقد اوست همخانه میشود و.....
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه - پارت 73
حیران به تلخی او خیره مانده بودم رفتارم را اشتباهی برداشت کرده بود من آمده بودم دوباره به دستش بیارم نه اینکه از دستش بدهم جلو رفتم و دستش را محکم گرفتم و التماس وارانه گفتم_ آرش از اون شبی که کنار گوشم گفتی برایت تلاش کنم قصدم همین بود من فقط میترسیدم میترسیدم از اینکه من رو پس بزنی از اینکه ب...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه - پارت 72
ان هم فقط به خاطر من و طاهایی که برادرم بود تاریخ روز ملاقاتشان مربوط میشد به آن شب آن شبی که نوشیدنی خورده بود آن هم به اجبار در آن مذاکره و بعد هم به رقیبش هشدار داده کسی نفهمه پشت ماجرای حل این مسئله کی بوده. برای همین اسم لاله مطرح شده و در نهایت طاها با پیگری زیاد زیر زبان آن مرد که دوست رئ...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه - پارت 71
لب گزیدم_ ببخشید. که با نگاه عمیقی به سویم نیمخیز شد _چته حالت خوب نیست؟! نفس عمیقی کشیدم. - خوبم، فقط خوابم نمیبره. سرم پر از فکر و خیاله و نمیذاره بخوابم. آرام گفت_ فکر و خیال چی؟ راحت گفتم_ فکر وخیال اینکه آیندهام چی میشه؟! دستش را زیر سرش گذاشت _مثلا چی؟ -بیخیال بغض خفته در گلویم...
بروزرسانی در : ۲۹۹ روز پیش
-
رمان همسرسابقم آدم امن زندگی منه - پارت 70
صورتم گُر گرفت آهسته و با خجالت گفتم بله. خنده بلندی کرد _اینکه خجالت نداره بابا همیشه منتظر این روز بودم. چشمانم با تعجب گرد شد منتظر چی بوده منتظر بچه اونم از عروسی که نمیخواستن مادر آرش توی کافه گفته بود آقای سهند در جریانه و اونم نگران بورسیه آرشه. نمیدانم در نگاهم چه دید که دستم را فشرد ...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش

زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم از لطفتون ❤️ ✨ خوشحالم که دوستش داشتید سلبریتی منفور من کلکلی هست میتونید بخونید همخونه ای جدید هم فرصتی باشه چشم
۲ ماه پیشمینا
در پارت 150هر روز باشه
۳ ماه پیشمعصومه
در پارت 730خیلی قشنگ بود، روایت داستان شیوا بود و پیوستگی خوبی داشت.
۳ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم خوشحالم که دوستش داشتید❤️ ✨
۳ ماه پیشZ.k
در پارت 730خیلی رمان قشنگی بود .ممنون از شما بانوجان قلمت مانا🥰🥰🥰🥰
۳ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
فدای مهربونیاتون عزیزدلم خوشحالم که دوستش داشتید ❤️
۳ ماه پیشZ.k
در پارت 360عالی بود خیلی روان وجالب پیش میره ممنون ازشما با نو جان🥰🥰🥰
۳ ماه پیشمعصومه
در پارت 360تا اینجا راضی ام
۳ ماه پیشمعصومه
0از در وارد میشی و چشمانت به گنبد طلایی می افته می فهمی چقدر دلتنگ این لحظه ناب سلام بودی و خودت خبر نداشتی، لحظه ای که همه دنیا را فراموش می کنی و سلامی از اعماق قلبت روانه بارگاه *** رضا، *** غریبان می کنی و دلت می خواد زمان از حرکت بایسته و فقط با *** لحظه ای خلوت کنی و هیاهوی اطرافت را حس نکنی
۳ ماه پیشطلا
در پارت 150شنبه تا چهارشنبه بهتره
۳ ماه پیشخدایا شکر
در پارت 720بسیار عالی بود ممنون از نویسنده محترم
۳ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خواهش میکنم ✨ خوشحالم که بارمان همراه بودید🙏 🌸
۳ ماه پیشاسرا
در پارت 100لابدهنوزصیغه فسخ نشده🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 90نیلوفرپای تصمیمش هست حتی اگراشتباه باشه🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 90آرش باآرامش عصبانیت کارهاش پیش می بره🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 80عجب برادر...داره 🤔🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 70لابدمشتریهاش می شناسه که میگه ناامن🙏
۴ ماه پیشAkram
در پارت 360خیلی خوبه تا اینجا
۴ ماه پیش

مینا
در پارت 730عزیزم خدا قوت قلم شیوایی دارید من به قدری جذب شده بودم که یک ساعته تمومش کردم رمان های کلکلی و هم خونه ای بازم بنویسید مانا باشید