لیست کلیه پارتهای رمان تو همسر منی نه همخونه من : پارت های 1 تا 11
تعداد کل پارت های منتشر شده : 11
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 1
خرس قهوهای متینم را محکمتر در آغوش گرفتم. به خودم رسیده بودم؛ مانتوی آبی حاشیهدار آسمانی را پوشیده بودم با جین تیره و شال سفید. همهچیز باید برای تولد پسر شیشسالهام سنگ تمام میبود. این قرار هرسالهمان موقع تولد او بود، اما امروز بهجای سالن محل برگزاری تولد، باید سر قبر سفید رنگی که نام قشن...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 2
لکسوس مشکی زیادی توی چشم بود. شیشهاش پایین آمد و نیم نگاه سردی دوباره به چشمانم انداخت. زیر لب اشارهای به صندلی زد و گفت: ـ بشین، برسونمت. با اخم مستقیم بهش زل زدم و زیر لب گفتم: ـ نیازی نیست. خسته و کلافه دستی میان موهایش کشید. ـ فکر کن من آژانسم. بشین. ناخواسته طعنه زدم: ـ تا اونجایی که یادمه...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 3
بالاخره جایم را میان تاریکی، بهزور پیدا کردم. دو صندلی آنورتر، پارسا بود و او با همان آرامش ساختگی همیشگیاش به جلو خیره شده بود. بعد از پایان نمایش فیلم پروژکتور، چراغها روشن شدند. در آن لحظه، مهراد از ردیف اول، نگاهی به ما انداخت؛ نگاهی که دلم نمیخواست معنایش را بخوانم. حضورش میان چهرههای ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 4
مکث کرد و گفت: ـ بهت گفته بودم خونه رو تغییر دادم. سخت شدم و گفتم: ـ خودت رو چی؟ نگاهم کرد و جدی گفت: ـ پس مثل همیشه مشکل منم، نه خونه؟ فکش سفت شده بود. پایم را روی پایم انداختم و گفتم: ـ شراکت با صدر رو لغو کن یا من ازت جدا میشم. نیمخندی زد و گفت: ـ دوباره شروع شد حرفهای تکراری جدایی. تا من ا...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 5
او هم سکوت کرد و بعد ماشین را روشن کرد و به راه افتاد؛ درحالیکه من در خاطرات گذشته غرق شده بودم...... رو به روی آیینه ایستاده بودم و نگاهم را از چهره خستهام که حالا با هنر دست آرایشگر اندکی آراسته شده بود، گرفتم. ماهها بود که به خودم نرسیده بودم، اما نباید اینجوری برمیگشتم. جوری باید رفتار ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 6
و به سمت آشپزخانه رفت و گفت: ـ بشین، شربت برات بیارم. و با باز کردن در یخچال گفت: ـ دیر کردی. جلوی کلینیک منتظرت بودم. چشم چرخاندم و روی اولین مبل نشستم و لب زدم: ـ جهیزیهام کجاست؟ فقط صدای هم زدن قاشق داخل لیوان در فضای خانه پیچیده بود که لب زد: ـ توی انباری گذاشتم. دندانهایم را به هم فشردم و ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 7
بیمیل دست بردم و آب را برداشتم تا قرصم را بخورم که پشت دستم زد و درحالیکه اشارهای به غذا میکرد، گفت: ـ اول غذا. تو خودت پرستاری، با معده خالی قرص میخوری؟ لب گزیدم و کلافه گفتم: ـ اینجا بیمارستان نیست. منم آدم گذشته نیستم. اینقدر باهام یکیبهدو نکن، آقای دکتر. با تحکم سبد نان را جلو کشید و ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 8
اما درک میکردم داغ متینم هنوز، بعد از یک سال سرد که هیچ، داغتر هم شده بود. جلو رفتم و دستی به چهرهام کشیدم. آیدای آن زمان هیچوقت فکر نمیکرد آیندهاش اینطور شود. اشکم را زودم و کشو را کشیدم و اولین چیزی که به دستم آمد را برداشتم. لباس و شلوار لیمویی ساده بود. سلیقهاش هم مثل شخصیت خودش، پر ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 9
ابرویی بالا انداخت و گفت: ـ ببین، سر یه املت چه بحثی شده. قراره مثل دوتا آدم متمدن کنار هم باشیم. برای من که فرقی نمیکنه. خودم اون دوتا تخممرغ رو میزنم. میخوام تو برام درست کنی. اصلاً آخرین باری که غذا برام درست کردی رو یادم نمیاد. حالا هم اگه نمیخوای این شرط رو بپذیری، حرفی نیست. اینطور...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 10
خواستم خونسردی خودم را حفظ کنم، اما اینکه احساس میکرد دیوانهام، بدتر از همهچیز اعصابم را به هم میریخت. با تکانی محکم نشان دادم رهایم کند که لحظاتی بعد، دستش از شانهام شل شد و کنار کشید. لبورچیده گفتم: ـ اینکه احساس میکنی دیوونهام، حالم رو به هم میزنه. و به سمت اتاق رفتم و در را به هم کوب...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 11
چند روز اول همینجور بیتفاوت میگذشت و دستودلم به کار نمیرفت. خیلی وقت بود فقط غذای آماده خورده بودم و حالا ترک عادت سخت بود. او هم، به گفته خودش، عمل کرده بود؛ صبحها بیرون میرفت، در غیر این صورت فیلم میدید و تفریح میکرد. فقط از بیمارستان که برمیگشت، غذا میخرید. من هم گوشهای از اتاق کز ک...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
- 1
