لیست کلیه پارتهای رمان تو همسر منی نه همخونه من : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 24
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 1
خرس قهوهای متینم را محکمتر در آغوش گرفتم. به خودم رسیده بودم؛ مانتوی آبی حاشیهدار آسمانی را پوشیده بودم با جین تیره و شال سفید. همهچیز باید برای تولد پسر شیشسالهام سنگ تمام میبود. این قرار هرسالهمان موقع تولد او بود، اما امروز بهجای سالن محل برگزاری تولد، باید سر قبر سفید رنگی که نام قشن...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 2
لکسوس مشکی زیادی توی چشم بود. شیشهاش پایین آمد و نیم نگاه سردی دوباره به چشمانم انداخت. زیر لب اشارهای به صندلی زد و گفت: ـ بشین، برسونمت. با اخم مستقیم بهش زل زدم و زیر لب گفتم: ـ نیازی نیست. خسته و کلافه دستی میان موهایش کشید. ـ فکر کن من آژانسم. بشین. ناخواسته طعنه زدم: ـ تا اونجایی که یادمه...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 3
بالاخره جایم را میان تاریکی، بهزور پیدا کردم. دو صندلی آنورتر، پارسا بود و او با همان آرامش ساختگی همیشگیاش به جلو خیره شده بود. بعد از پایان نمایش فیلم پروژکتور، چراغها روشن شدند. در آن لحظه، مهراد از ردیف اول، نگاهی به ما انداخت؛ نگاهی که دلم نمیخواست معنایش را بخوانم. حضورش میان چهرههای ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 4
مکث کرد و گفت: ـ بهت گفته بودم خونه رو تغییر دادم. سخت شدم و گفتم: ـ خودت رو چی؟ نگاهم کرد و جدی گفت: ـ پس مثل همیشه مشکل منم، نه خونه؟ فکش سفت شده بود. پایم را روی پایم انداختم و گفتم: ـ شراکت با صدر رو لغو کن یا من ازت جدا میشم. نیمخندی زد و گفت: ـ دوباره شروع شد حرفهای تکراری جدایی. تا من ا...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 5
او هم سکوت کرد و بعد ماشین را روشن کرد و به راه افتاد؛ درحالیکه من در خاطرات گذشته غرق شده بودم...... رو به روی آیینه ایستاده بودم و نگاهم را از چهره خستهام که حالا با هنر دست آرایشگر اندکی آراسته شده بود، گرفتم. ماهها بود که به خودم نرسیده بودم، اما نباید اینجوری برمیگشتم. جوری باید رفتار ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 6
و به سمت آشپزخانه رفت و گفت: ـ بشین، شربت برات بیارم. و با باز کردن در یخچال گفت: ـ دیر کردی. جلوی کلینیک منتظرت بودم. چشم چرخاندم و روی اولین مبل نشستم و لب زدم: ـ جهیزیهام کجاست؟ فقط صدای هم زدن قاشق داخل لیوان در فضای خانه پیچیده بود که لب زد: ـ توی انباری گذاشتم. دندانهایم را به هم فشردم و ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 7
بیمیل دست بردم و آب را برداشتم تا قرصم را بخورم که پشت دستم زد و درحالیکه اشارهای به غذا میکرد، گفت: ـ اول غذا. تو خودت پرستاری، با معده خالی قرص میخوری؟ لب گزیدم و کلافه گفتم: ـ اینجا بیمارستان نیست. منم آدم گذشته نیستم. اینقدر باهام یکیبهدو نکن، آقای دکتر. با تحکم سبد نان را جلو کشید و ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 8
اما درک میکردم داغ متینم هنوز، بعد از یک سال سرد که هیچ، داغتر هم شده بود. جلو رفتم و دستی به چهرهام کشیدم. آیدای آن زمان هیچوقت فکر نمیکرد آیندهاش اینطور شود. اشکم را زودم و کشو را کشیدم و اولین چیزی که به دستم آمد را برداشتم. لباس و شلوار لیمویی ساده بود. سلیقهاش هم مثل شخصیت خودش، پر ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 9
ابرویی بالا انداخت و گفت: ـ ببین، سر یه املت چه بحثی شده. قراره مثل دوتا آدم متمدن کنار هم باشیم. برای من که فرقی نمیکنه. خودم اون دوتا تخممرغ رو میزنم. میخوام تو برام درست کنی. اصلاً آخرین باری که غذا برام درست کردی رو یادم نمیاد. حالا هم اگه نمیخوای این شرط رو بپذیری، حرفی نیست. اینطور...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 10
خواستم خونسردی خودم را حفظ کنم، اما اینکه احساس میکرد دیوانهام، بدتر از همهچیز اعصابم را به هم میریخت. با تکانی محکم نشان دادم رهایم کند که لحظاتی بعد، دستش از شانهام شل شد و کنار کشید. لبورچیده گفتم: ـ اینکه احساس میکنی دیوونهام، حالم رو به هم میزنه. و به سمت اتاق رفتم و در را به هم کوب...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 11
چند روز اول همینجور بیتفاوت میگذشت و دستودلم به کار نمیرفت. خیلی وقت بود فقط غذای آماده خورده بودم و حالا ترک عادت سخت بود. او هم، به گفته خودش، عمل کرده بود؛ صبحها بیرون میرفت، در غیر این صورت فیلم میدید و تفریح میکرد. فقط از بیمارستان که برمیگشت، غذا میخرید. من هم گوشهای از اتاق کز ک...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 12
در مقابل چشمان متعجبش، لب زدم: ـ عکس این عفریته توی موبایل تو چیکار میکنه؟ گوشی با صدای بدی مقابلش روی زمین افتاد. چشمانش لحظهای از ماتزدگی تبدیل به طوفانی عظیم شد. اما خودش را کنترل کرد و لب زد: ـ چی شده باز؟ و خم شد و گوشی را برداشت. صفحه را گشود و بعد از چند لحظه تغییر موضع داد و شیطنتبار ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 13
عنوان یکی از برگهها این بود: اولین برخورد با استاد جدید. جیغی کشیدم و سرم را داخل دفتر فرو بردم. مهراد وادارم کرده بود عین دختر بچهها احساساتی بشوم. دستی روی عنوان کشیدم و شروع کردم به خواندن و ناخودآگاه پرتاب شدم به ده سال قبل. آیدا ـ اولین روز آشنایی با استاد جدید امروز خیلی استرس دارم. خیلی...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 14
آیدا ـ کاش امروز میمردم امروز پریود بودم. اصلاً لعنت به ما خانمها که هر ماه باید این درد رو تحمل کنیم. شکمم به قدری درد میکرد که احساس میکردم یک لحظه هم دیگه نمیتونم تحمل کنم، اما ای کاش میمردم و از سر جایم بلند نمیشدم. بلند که شدم، سارا با نگاهی بهم گفت: کجا؟ الان این پسره سختگیر میاد. میخ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 15
آیدا ـ تلاش چندروزه ام اصلاً نمیخواستم از خجالت آن اتفاق سر کلاسهایش حاضر شوم، اما مجبور شدم. جوری صندلی را انتخاب کرده بودم و به ته کلاس پناهنده شده بودم که سارا مشکوک شده بود و من با بهانه اینکه جلو کلاس باد مستقیم کولر به پیشانیم میخورد و سردرد میگیرم، به کنار پارسا رفته بودم. همکلاسی مو...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 16
اگر برای متینم اتفاقی نیفتاده بود، الان شاید او پدر دختری بود و اینطوری موهایش را نوازش میکرد. چی داشتم میگفتم؟ لحظهای مغز بههمریختهام را سامان دادم. من فقط برای چند ماه کنار او بودم. اما او کارش را حرفهای بلد بود. آمده بود که نگذارد همین چند ماه باشد و من، با عقلی که از دوازده شب گذشته خ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 17
و سپس باعجله گفت: تا نیومده بهت بگم، این و صدر با هم قاطی شدند. خودم با چشم خودم دیدم. تهدیدش هم بوی خوبی نمیداد. من ناچار شدم...... کلمهی صدر کافی بود تا ادامه حرف رو بگیرم . کنجکاو سر بلند کردم و گفتم: چی گفتی؟ کجا دیدیشون؟ _ همین پریروز توی لابی هتل هما دیدمشون. البته که اونا من رو ندیدن؛ ا...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 18
او هم بلند شد و به سراغ اتاق کارش رفت. توی ذهنم هزارتا نقشه برای رسواییشان کشیدم. خوابم نبرد. کل شب انگاری بیدار بودم و خون گریه کردم. همین که سپیده صبح زد، تازه چشمانم گرم شد. با صدای زنگ موبایل هراسان چشم گشودم. وبیحواس وصل کردم که صدایش توی گوشم پیچید: ساعت خواب آیدا جان. گوشی را از گوشم فا...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 19
هرچند خواستم سخت باشم، اما نتوانستم. آن حرکتش، آن هم خیلی ناگهانی، من را شکسته بود. بیاختیار بغض کرده نگاهش کردم. که گویا خودش هم مستاصل از واکنش اینچنینیش دستی داخل موهایش کشید و کلافه به سمتم آمد. و در میان وارفتگی من دستی به دهانم کشید و گفت: غلط کردم. آخه ببین با حرفات چیکار میکنی ؟! میدو...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان تو همسر منی نه همخونه من - پارت 20
داری باهام چیکار میکنی، آیدا؟ فکم لرزید، اما به یک نقطه خیره شده بودم و آب دهانم را به سختی قورت دادم. او هم میان کشش خواستن و تحمل کردن مانده بود. با این حال، با به یاد آوردن عکسشان و حس دوباره خیانت، پیشقدم شدم؛ در حالیکه بدنم میلرزید، هم از غصه، هم از شرایطی که داخلش بودم. دیدم که او هم مث...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
- 1
- 2
