پارت یک :

خرس قهوه‌ای متینم را محکم‌تر در آغوش گرفتم.
به خودم رسیده بودم؛ مانتوی آبی حاشیه‌دار آسمانی را پوشیده بودم با جین تیره و شال سفید.
همه‌چیز باید برای تولد پسر شیش‌ساله‌ام سنگ تمام می‌بود. این قرار هرساله‌مان موقع تولد او بود، اما امروز به‌جای سالن محل برگزاری تولد، باید سر قبر سفید رنگی که نام قشنگش را یدک می‌کشید، کیک می‌گذاشتم.
پایین قبرش زانو زدم و با لرزش دستم، خرس را با گریه روی سنگ قبر گذاشتم؛ درست جایی که فکر می‌کردم باید نزدیک‌ترین نقطه به متین من باشد.
بعد بطری آب را از داخل کیفم بیرون آوردم. چند قطره روی سنگ ریختم؛ قطره‌ها آرام روی نام قشنگش سر خوردند.
با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود، گفتم:
ـ متین من... مامان بالاخره امروز اومد...
کیک کوچیک کاکائویی را میانه سنگ گذاشتم و به سنگ قبر نگاه می‌کردم؛ به تاریخ‌هایی که زندگی کوتاهش را در دو خط خلاصه کرده بودند.
در همان لحظه، سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم.
می‌دانستم خودش هست. مگر می‌شد او نیاید؟ متین هر دویمان را روز تولدش کنار هم می‌خواست.
آهسته سرم را بالا آوردم.
دستش را بی‌حوصله داخل جیب شلوارش فرو کرده بود و همان‌طور بی‌حرکت، با چهره‌ای که هیچ‌چیز از آن خوانده نمی‌شد، نگاهم می‌کرد. مثل همیشه خوش‌تیپ بود، اما این بار به‌جای لباس سراسر مشکی، لباس سبز تیره‌ای به تن زده بود.
آقای دکتر، رنگ مورد علاقه پسرمان را پوشیده بود؛ درست همرنگ چشمانش.
لعنت! لعنت به تصادفی که خواسته و ناخواسته باعثش شده بود؛ باعث اینکه الان من و او این‌طور کنار فرزندمان باشیم.
با دیدن نگاهش، قلبم بی‌اختیار تندتر زد، انگشت‌هایم روی بطری آب سفت شد و نفس در سینه‌ام گیر کرد.
بی‌اختیار نگاهم را از او گرفتم و به عکس متین نگاه کردم.
پسرکم چشم‌هایش را از پدرش به ارث برده بود. همان سبز ملایم، همان شباهت دردناکی که هر بار دیدنش هم دلم را می‌لرزاند و هم می‌سوزاند.
اندکی جلوتر آمد و مقابلم، کنار قبر، زانو زد و دسته‌گلی گذاشت.
نگاهم به دستش افتاد که به‌منزله فاتحه خواندن روی قبر گذاشت و صدایش هم‌زمان در گوشم پیچید:
ـ بالاخره اومدی.
صدایش گرفته، اما مثل همیشه محکم و قاطع بود؛ خبری از مهربانی همیشگی‌اش نبود.
نباید هم می‌بود.
بیش از هشت ماه بود که من میهمان پانسیون بودم؛ یعنی خودم خواسته بودم هر رشته ارتباطی که داریم گسسته شود و او هم نامردی نکرده بود و با نفوذی که هم به‌عنوان دکتر و هم به‌عنوان سهامدار در جامعه پزشکان داشت، اجازه کار کردن در هیچ کلینیکی شامل حالم نشده بود.
صدایم به‌سختی از گلویم خارج شد.
ـ وقتی قرارمون این بوده، مگه می‌شه برای تولد پسرم نیام؟
پوزخند تلخی زد.
ـ قرارمون... بله. قرارمون این بوده که همیشه کنار پسرمون باشیم.
جواب کنایه‌اش را ندادم و خم شدم. کارد پلاستیکی و ظروف یک‌بارمصرف را از بگ خارج کردم و کیک را بریدم تا پخش کنم.
امروز جای هیچ بحثی نبود؛ چون جای مناسبی نبود. پسرم شاهد بود و من نمی‌خواستم روز تولدش، مقابل روح پاکش، بحث و جدلی داشته باشیم.
جمعیت اندک‌شماری اطرافمان بودند. وقتی کار ظرف کردن کیک تمام شد، خواستم بلند شوم تا پخش کنم که او هم همراهم بلند شد و برای پخش کردن رفت، بدون اینکه کلمه‌ی دیگری بر زبان براند.
کارم زودتر از او تمام شد. چقدر دلم می‌خواست کنار قبر متینم بخوابم، درست روی خاک‌های کنارش، و با بغل کردن خرس کوچکش برایش قصه بخوانم؛ اما به بوسیدن سنگ قبرش اکتفا کردم و درحالی‌که دستم را روی عکس حک‌شده‌اش می‌کشیدم، زیر لب گفتم:
ـ تولدت مبارک، مو قهوه‌ای مادر.
بتونم، دوباره میام بهت سر می‌زنم.
و درحالی‌که اشک از چشم‌هایم جاری بود، بلند شدم. خرسش را بغل زدم تا در اولین فرصت آن را به خیریه‌ای بدهم تا قسمت پسرکی هم‌سن پسرم شود.
و راهم را کج کردم.
آهسته تا خیابان اصلی رفتم. ماشین نداشتم؛ یعنی مجبور شده بودم برای هزینه پانسیون آن را بفروشم.
دلم نمی‌خواست به پول‌های حساب مشترکمان دست بزنم.
کماکان دفعات قبل، دستم را برای گرفتن تاکسی بلند کردم که ماشینش مقابل پایم ترمز زد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!