پارت دوم :
لکسوس مشکی زیادی توی چشم بود. شیشهاش پایین آمد و نیم نگاه سردی دوباره به چشمانم انداخت.
زیر لب اشارهای به صندلی زد و گفت:
ـ بشین، برسونمت.
با اخم مستقیم بهش زل زدم و زیر لب گفتم:
ـ نیازی نیست.
خسته و کلافه دستی میان موهایش کشید.
ـ فکر کن من آژانسم. بشین.
ناخواسته طعنه زدم:
ـ تا اونجایی که یادمه، پزشک بودید؛ دکترای معروف زنان. فکر نمیکنم توی این چند ماه تغییر شغل داده باشید.
دهانش را باز کرد تا جوابم را بدهد، اما با صدای بوق ماشین پشت سرش ناچار شد حرکت کند. به کناری زد تا ماشین پشت سرش رد شود.
خوشحالیم دیری نپایید که پیاده شد و محکم به سمتم آمد و برای اولین بار بعد از چند ماه، مچم را اسیر دستانش کرد و به دنبال خودش سمت ماشین کشید.
ماتم برد. تقلا کردم دستم را بیرون بکشم، اما زور من کجا و زور او کجا؟
جلوی چشم مردم هم نمیتوانستم جیغ بکشم؛ یعنی شخصیتم اجازه اینجور آبروریزیهایی را نمیداد و او این را میدانست.
زیر لب غریدم:
ـ دستم شکست، ولم کن!
که اهمیتی نداد و در را باز کرد و روی صندلی نشاندم. کماکان، عادتهای دفعه قبلش، دستش را هم سپری بالای سرم کرد تا در حین تقلاهایم ضربه نخورد.
باز هم همان عادتهای همیشگی که تا چند ماه بعد از ازدواجمان سوژه دست دیگران بود؛ آن هم مقابل دید عموم و نگاههای حسرتبار دیگران روی من.
اما پشت پرده زندگیمان تلخ بود؛ زهرمارتر از مزه تلخ قهوه بدون شکر.
پشت رل نشست و ماشین را حرکت داد. بوی عطر تلخش پیچیده بود. تغییر عطر داده بود.
چند دقیقه در سکوت گذشت. کلافه و دلخور، نگاهم را به شیشه انداخته بودم که شیشه مقابلم پایین آمد و بادی به صورتم خورد.
سرم را برگرداندم و صاف نشستم که صدایش زیر گوشم بلند شد:
ـ شنیدم توی کلینیک مهیار مشغولی.
آه عمیقی کشیدم و سکوت کردم.
دوباره خودش سکوت را شکست و گفت:
ـ چرا اونجا؟
و با دندانهای کلیدشده غرید:
ـ چرا با این مردک؟
سعی کردم با مشت کردن دستم، عصبانیتم را کنترل کنم.
عصبی و پردرد گفتم:
ـ چرا پارسا نه؟
چشمهایش با شنیدن اسم کوچک دوست دوران دانشگاهم و رقیب فعلی او، برزخی شد که ادامه دادم:
ـ جای دیگهای برام باقی گذاشتی و من نرفته باشم؟
بهسختی سعی کرد داد نزند، اما عصبی گفت:
ـ خواستم ازت برگردی، اما باید میدونستم لجبازتر از این حرفایی.
سعی کردم آرامشم را حفظ کنم، اما نتوانستم. درحالیکه لب گزیدم، گفتم:
ـ دلم نخواست که برگردم. خونهای که دیگه ندارم. توقع که نداشتی کار هم نکنم؟
دستهایش روی فرمان ضرب گرفت و گفت:
ـ کی گفته خونه نداری؟ کار نداری؟ برگرد خونه، برگرد سر کارت، توی بیمارستان. هنوز جزو ماهرترین پرستارهای بخشی. هنوز اون خونه، خونه توئه. تو مادر بچه منی.
لحنم بلند و تند شد.
ـ بچمون کجاست که مادری کنم؟ توی اون خونه؟ خوبه همین الان از خونه جدیدش داریم برمیگردیم.
مکثی کرد و صدای سردش، علاوه بر عصبانیت، رنگ غم گرفت.
ـ کافیه. نمیخواد دوباره شروع کنی.
لبم را به دندان گرفتم تا دوباره زخمم سر باز نکند، اما نتوانستم. اشکم جاری شد که پرحرص آن را زدودم و زیر لب گفتم:
ـ چیه؟ برات سخته؟ من هر شب با درد اون تصادف میخوابم.
ـ اگه دلت آروم میشه که هزار دفعه بگم مقصرم، میگم مقصرم؛ اما دردی که با حرفات میذاری، برام صد برابر بدتره.
دلم گرفت. عصبی گفتم:
ـ بزن کنار، پیاده بشم.
و با توجه نکردن او، بلندتر گفتم:
ـ میگم بزن کنار!
نیمرخ عصبانیش را به طرفم چرخاند و محکم گفت:
ـ صدات رو بالا نبر. وسط بزرگراهیم، نمیتونم بزنم کنار.
دوباره به پوسته سردش برگشته بود.
ناآرام سر جایم نشستم که نگاهم به حلقه ساده ازدواجمان در دست چپش افتاد. نگاهم را گرفتم.
همینکه از بزرگراه خارج شدیم، با دیدن مسیر متوجه شدم به سمت بیمارستان میراند.
آرامتر شده بودیم. لب زدم:
ـ من بیمارستان نمیام.
بیاهمیت شانهای بالا انداخت و گفت:
ـ من جلسه فوری دارم.
ـ پس من رو...
ادامه ندادم؛ چون میدانستم وسط خیابان پیادهام نمیکند.
جلوی مؤسسه آژانسی نگه داشت. پیاده شد و برای گرفتن ماشین اقدام کرد. من هم پیاده شدم. دیگر چیزی بینمان درست نمیشد.
تالار بزرگ همایش، غرق در شلوغی بود.
مثل همیشه، همهچیز رسمی بود.
من میان انبوهی از چهرههای آشنا و غریبه که مشغول گفتوگو درمورد بحثهای علمی بودند، پیش میرفتم.
لطفا صبر کنید...
