دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی پادشاهی بافته شده اثر طاهره مافی به ترجمه طیبه حیدرزاده

رمان این پادشاهی بافته شده

  • زبان فارسی
  • 10.6K 👁
  • 77 ❤️
  • 4 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در چشم جهانیان، «آلیزه» تنها یک خدمتکار ساده و نادیده انگاشته شده است؛ دختری که باید سرش پایین باشد و بی‌سروصدا کارهایش را انجام دهد. اما پشت این نقاب خدمتکاری، رازی هولناک و باستانی نهفته است. آلیزه در واقع وارث گمشده‌ی پادشاهی باستانیِ «جن‌ها»ست که سال‌هاست برای زنده ماندن، مجبور به پنهان شدن در انظار عمومی شده است. از سوی دیگر، «کامران»، ولیعهد مغرور و قدرتمند، درگیر پیشگویی‌های شومی است که از مرگ قریب‌الوقوع پادشاه و سقوط سلطنت خبر می‌دهند. او که همیشه سعی داشته با منطق و قدرت بر سرنوشت پیروز شود، هرگز تصور نمی‌کرد که تمام دنیایش توسط دختری خدمتکار با چشمانی عجیب که لحظه‌ای از ذهن‌اش بیرون نمی‌رود، به چالش کشیده شود. آلیزه و کامران، دو سرنوشتِ گره‌خورده در دنیایی که هر لحظه ممکن است از هم بپاشد. آلیزه برای حفظ میراثش می‌جنگد و کامران برای حفظ تاج و تختش؛ اما در این میان، حقیقتی بزرگتر وجود دارد؛ حقیقتی که نه تنها پادشاهی آن‌ها، بلکه ساختار جهان را برای همیشه تغییر خواهد داد. آیا آلیزه همان نجات‌بخشِ وعده‌داده شده است، یا همان ویرانگری که پیشگویی‌ها از او هراس داشتند؟ مرز میان عشق، قدرت و نابودی، به باریکی یک تار موست… آیا حاضرید وارد دنیایی شوید که تار و پود آن با جادو و توطئه بافته شده است؟

پارت اول

فصل اول
آلیزه در آشپزخانه نشسته بود؛ زیر نور ستاره‌ها و شعله‌ی اجاق، مثل همیشه، جمع شده در خودش کنار آتش.
دوده، پوست و دامنش را لکه‌دار کرده بود؛ خطوط تیره‌ای روی گونه، سایه‌ای غلیظ بالای یک چشم، بی‌آن‌که خودش متوجه باشد.
آلیزه سردش بود. نه— از سرما می‌لرزید.
بیشتر وقت‌ها آرزو می‌کرد بدنش مثل در داشت، تا بتواند سینه‌اش را باز کند، داخلش را با زغال و نفت پر کند و کبریت بکشد.
اما افسوس...
دامنش را بالا گرفت و نزدیک‌تر شد تا گرم شود، مراقب بود آتشی به پیراهنی نزند که هنوز باید آن را تحویل دختر نامشروعِ سفیر لُجّان می‌داد. آن لباسِ نفیس و براق تنها سفارش این ماهش بود، و آلیزه امید داشت زیبایی‌اش مشتری تازه‌ای جذب کند— چون سفارش‌های پرزرق‌وبرق معمولاً از حسادت‌های تالارهای رقص و میزهای شام می‌آمدند.
تا وقتی کشور در صلح بود، اشرافِ دربار— مشروع و نا...مشروع— شب‌به‌شب مهمانی می‌دادند و بدهکار می‌شدند، و یعنی آلیزه هنوز می‌توانست سکه‌هایی از جیب‌های گلدوزی‌شده‌شان بیرون بکشد.
ناگهان لرز شدیدی تمام بدنش را گرفت. نزدیک بود بخیه از دستش بیفتد، نزدیک بود داخل آتش بیفتد.
وقتی خردسال بود، آلیزه یک بار آن‌قدر از سرما می‌لرزید که خودش را روی اجاق داغ کشاند.
اصلاً فکر نکرد که آتش ممکن است بسوزاندش— او فقط نوزادی بود که غریزه‌اش دنبال گرما می‌رفت.
آن زمان نمی‌دانست بدنش بیماری نادری دارد، سرمایی درونی که حتی میان مردم خودش— که همه عجیب و متفاوت بودند— او را ویژه‌تر می‌کرد.
خوش‌اقبالی بود که آتش فقط لباسش را سوزاند و خانه‌ی کوچک را با دود پر کرد، دودی که چشم‌هایش را سوزاند.
اما بعد، صدای فریاد فهماند که نقشه‌اش به آخر رسیده است.
از این‌که بدنش گرم نمی‌شد، بی‌تاب و گریان شد. اشک‌هایش یخ زده بودند.
وقتی از میان شعله‌ها بیرونش آوردند، مادرش دچار سوختگی‌های وحشتناکی شد؛ زخم‌هایی که آلیزه سال‌ها بعد، با دقت و اندوه نگاهشان می‌کرد.
زن لرزان رو به مردی که با صدای فریاد وارد شده بود، جیغ زد:
«به چشم‌هاش نگاه کن! ببین چه بلایی سرش اومده— به‌خاطر این کار می‌کشنش—!»
آلیزه چشم‌هایش را مالید و سرفه کرد.
باید خیلی کوچک بوده که حرف‌های پدر و مادرش را درست یادش نمانده؛ تنها خاطره‌ای در ذهنش مانده بود از قصه‌ای قدیمی که بارها برایش تکرار کرده بودند، تا جایی که گاهی خیال می‌کرد صدای مادرش را هنوز می‌شنود.
قورت داد.
دود در گلویش گیر کرده بود. انگشتانش بی‌حس شده بودند.
با خستگی، نفسی به‌سوی اجاق بیرون داد؛ حرکتی که دوده‌ها را دوباره به جنبش آورد.
آلیزه دوباره سرفه کرد، این‌بار آن‌قدر محکم که سوزن گلدوزی در انگشت کوچکش فرو رفت. درد را بی‌هیچ واکنشی تحمل کرد، سوزن را بیرون کشید و به زخم نگاه کرد.
سوراخ عمیق بود.
آرام‌آرام، انگشتانش پارچه‌ی ابریشمی پیراهن را فشردند تا جلوی خون را بگیرد. چند لحظه‌ای گذشت. در این مدت، برای شانزدهمین بار آن شب، به دودکش خیره شد. بعد نخ را با دندان برید و پیراهن جواهر‌دوزی‌شده را روی صندلی انداخت.
نگران لکه‌ شدنش نبود؛ می‌دانست خونش لباس را لک نمی‌کند. با این حال، بهانه‌ی خوبی بود برای رها کردن کار— کمی استراحت، کمی تسلیم شدن.
چند لحظه طول کشید تا به لباس نگاه کند. پیراهن روی صندلی ولو شده بود، قسمت بالایی‌اش افتاده، مثل کودکی که از خستگی لم داده باشد. پارچه‌ی لطیفِ ابریشمی روی پایه‌های چوبی صندلی ریخته بود و مهره‌ها در نور شمع برق می‌زدند.
نسیم ملایمی از پنجره‌ی نیمه‌باز داخل آمد، شمعی خاموش شد و آخرین ذره‌ی آرامش را هم با خود برد. لباس آرام آرام پایین سر خورد، آستینش روی زمین کشیده شد و سرآستین براقش روی کف سیاه و دوده‌گرفته خط انداخت.
آلیزه آهی کشید.
پیراهن، مثل همه‌ی کارهایش، از نظر او زیبا نبود. طراحی‌اش را معمولی می‌دانست، دوختش فقط «قابل قبول» بود. همیشه آرزو داشت ذهن و دستانش آزاد باشند تا بدون ترس و تردید خلق کند. اما خیال‌پردازی‌اش همیشه در برخورد با نیازِ ساده‌ی زنده‌ماندن خاموش می‌شد.
در زمان مادربزرگ آلیزه بود که «عهدنامه‌های آتش» بسته شد؛ پیمانی تاریخی که برای اولین‌بار بعد از هزار سال، به جنیان و انسان‌ها اجازه می‌داد در صلح و کنار هم زندگی کنند.
جنیان از جوهر آتش ساخته شده بودند و قدرت‌هایی چون سرعت، ناپدید شدن و نیروی جسمی زیاد داشتند. در مقابل، انسان‌ها که از خاک و آب آفریده شده بودند، به دست خودشان لقب «گِلی» گرفته بودند. با وجود تفاوت‌هایشان، هر دو قوم از جنگ‌های بی‌پایان خسته شده بودند.
وقتی پیمان صلح برقرار شد، خیابان‌ها را با طلای مذاب تزیین کردند، پرچم‌ها و سکه‌های امپراتوری از نو ساخته شدند و همه‌جا شعار عصر جدید دیده می‌شد:
**مِراس — باشد که برابری همیشه برتر بماند.**
اما آنچه «برابری» نام گرفت، در عمل به این معنی بود که جنیان باید قدرت‌های خود را پنهان کنند. آن‌ها مجبور شدند توانایی‌هایی مانند سرعت، ناپدید شدن یا کنترل آتش را کنار بگذارند، وگرنه با مرگ روبه‌رو می‌شدند.
از سوی دیگر، انسان‌ها— که همیشه از توانایی جنیان احساس ضعف و حسادت می‌کردند— بیش از حد آماده بودند تا هر نشانه‌ای از قدرت را «تقلب» یا «خیانت» بخوانند.
آلیزه هنوز هم می‌توانست در ذهنش صدای فریادها و شورش‌های آن دوران را بشنود...
حالا داشت به پیراهنی نگاه می‌کرد که فقط «متوسط» بود؛ نه خیلی زیبا، نه خیلی بد.
آلیزه همیشه حواسش را جمع می‌کرد که لباس بیش از حد عالی و چشمگیر طراحی نکند. چون هر کاری که زیادی خوب از آب در می‌آمد، زیر ذره‌بین می‌رفت و خیلی زود به عنوان نتیجه‌ی یک «ترفند فراطبیعی» رد می‌شد.
یک‌بار، فقط یک‌بار، وقتی برای داشتن یک زندگی آبرومند به شدت تحت فشار بود، تصمیم گرفت مشتری را نه فقط با طرح، بلکه با مهارتش تحت تأثیر قرار بدهد.
کارش خیلی بهتر از خیاط محلی بود؛ علاوه بر آن، آلیزه می‌توانست یک پیراهن صبحگاهی شیک را در یک‌چهارم زمانی که دیگران لازم داشتند بدوزد، و حتی حاضر بود نصف قیمت معمول بابتش بگیرد.
همین اشتباه بزرگ او را تا پای چوبه‌دار کشاند.
نه مشتری، بلکه خیاط رقیب بود که از این موضوع عصبانی شد و آلیزه را به قضات گزارش داد.
به شکلی معجزه‌آسا، آلیزه توانست از دست مأمورانی که شبانه برای دستگیری‌اش آمده بودند فرار کند. او از روستاها و دشت‌های آشنای کودکی‌اش گذشت و به شهر پناه برد؛ جایی که امید داشت در شلوغی جمعیت گم شود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان این پادشاهی بافته شده

  • فاطیما

    0

    آلیزه خیلی جالبه، حال کامران رو بگیره

    ۲ هفته پیش
  • گلی

    0

    وای من عاشق شخصیت کامران و آلیزه شدم..

    ۳ هفته پیش
  • نازنین

    در پارت 10

    رمان خوب و متفاوتیه جدا

    ۴ ماه پیش
  • لیــلیوم

    0

    سلام نویسنده عزیز خسته نباشید. رمان جالبی بود موفق باشی

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️