رمان این پادشاهی بافته شده
- نویسنده طاهره مافی
- مترجم طیبه حیدرزاده
- 42 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 10.6K 👁
- 77 ❤️
- 4 💬
خلاصه رمان :
در چشم جهانیان، «آلیزه» تنها یک خدمتکار ساده و نادیده انگاشته شده است؛ دختری که باید سرش پایین باشد و بیسروصدا کارهایش را انجام دهد. اما پشت این نقاب خدمتکاری، رازی هولناک و باستانی نهفته است. آلیزه در واقع وارث گمشدهی پادشاهی باستانیِ «جنها»ست که سالهاست برای زنده ماندن، مجبور به پنهان شدن در انظار عمومی شده است. از سوی دیگر، «کامران»، ولیعهد مغرور و قدرتمند، درگیر پیشگوییهای شومی است که از مرگ قریبالوقوع پادشاه و سقوط سلطنت خبر میدهند. او که همیشه سعی داشته با منطق و قدرت بر سرنوشت پیروز شود، هرگز تصور نمیکرد که تمام دنیایش توسط دختری خدمتکار با چشمانی عجیب که لحظهای از ذهناش بیرون نمیرود، به چالش کشیده شود. آلیزه و کامران، دو سرنوشتِ گرهخورده در دنیایی که هر لحظه ممکن است از هم بپاشد. آلیزه برای حفظ میراثش میجنگد و کامران برای حفظ تاج و تختش؛ اما در این میان، حقیقتی بزرگتر وجود دارد؛ حقیقتی که نه تنها پادشاهی آنها، بلکه ساختار جهان را برای همیشه تغییر خواهد داد. آیا آلیزه همان نجاتبخشِ وعدهداده شده است، یا همان ویرانگری که پیشگوییها از او هراس داشتند؟ مرز میان عشق، قدرت و نابودی، به باریکی یک تار موست… آیا حاضرید وارد دنیایی شوید که تار و پود آن با جادو و توطئه بافته شده است؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 42
پنجاه بخش در سراسر امپراتوری وجود داشت، هر کدام شامل ده هزار سرباز، و هر کدام تحت فرماندهی یک سرلشکر که وظیفهاش، در میان سایر وظایف، گردآوری گزارشهای هفتگی بر اساس یافتههای ضروری از گردانها و هنگهای پایینتر بود. این پنجاه گزارش پراکنده سپس نه به مافوقهای مستقیم، بلکه به وزیر دفاع ارسال می...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 41
1 گفت. «دیو حالا رفته. و عذرخواهیتو میپذیرم.» امید بالا رو نگاه کرد. «واقعاً؟» «واقعاً.» «همینجوری ساده؟ نه التماسی، نه هیچی؟» «نه، التماسی لازم نیست.» او خندید. «هرچند – میشه یه سؤال نسبتاً بیادبونه بپرسم؟» «هرچی باشه، خانم.» «خب. ببخش که اینجوری به نظر میرسه، قصد بیاحترامی ندارم – اما ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 40
پسر خودش را جلو کشید و دستهایش را روی میز گذاشت. «اسم من امیده، خانم. امید شکرزاده. اهل یِنت، از استان فشت، و از گفتنشم خجالت نمیکشم.» آلیزه با تعجب گفت: «و نبایدم بکشی. اینهمه چیز دربارهی یِنت شنیدم. واقعاً به اون زیباییه که میگن هست؟» امید پلک زد و طوری نگاهش کرد که انگار شاید دیوانه باشد...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 39
آنها تنها نبودند. خانم کوک در جایش خشکش زده بود، ساطور آشپزی را بالا نگه داشته بود و با دهانی باز و حیرتزده به دو همپیمان نامحتملی که با اضطراب پشت میز آشپزخانه نشسته بودند، خیره شده بود. چند خدمتکار از گوشهای سرک کشیده بودند، سه سر مثل گوجههایی که به سیخ کشیده باشند روی هم قرار گرفته بودند...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش

فاطیما
0آلیزه خیلی جالبه، حال کامران رو بگیره