دوست داشتی؟
رمان حلقه جادویی جلد دوم (سومین دختر وارث) اثر س.زارعپور

رمان حلقه جادویی جلد دوم (سومین دختر وارث)

  • زبان فارسی
  • 7.2K 👁
  • 25 ❤️
  • 29 💬

خلاصه رمان فانتزی حلقه جادویی جلد دوم (سومین دختر وارث)

آنچه در فصل قبل گذشت : با حمله‌ی لرد به سرزمین هانه و ویکتوریا، اوضاع مردم زیر و رو شد. سرزمین‌‌های غارت شده به بـرده خانه‌هایی ناچیز و پست تبدیل شدند. لرد که به دنبال به دست آوردن حلقه‌ها حمله کرده بود، وقتی نتوانست جفت دیگرش را پیدا کند، همه‌ی تلاشش را به کار گرفت تا بفهمد کجاست و دست کیست و زمانی فهمید پیش چه کسانی‌ست که متوجه شد هر دو نفرشان از خانه فرار کردند و همان شبِ فرار، یکی از افراد مهمش را هم به قتل رساندند؛ به همین دلیل، دیوانه‌وار برای گشتن دست‌به‌کار شد. سافیرا و لئو، به دنبال یافتن کسانی که بتوانند و بخواهند با آن‌ها هم پیمان شوند، راهی شدند که میانه‌ی راه، توسط لرد غافلگیر و دوباره به ویکتوریا برگشتند. ادوارد، ایزد روح‌افزار و از مهره‌های به درد بخور لرد بود که پیش از مرگش، روحش را به جسم لئو منتقل کرده بود. لئو در گیر و دار مبارزه با نیروی فراطبیعی ادوارد که وجودش را تسخیر می‌کرد، همه‌ی تلاشش را انجام داد تا دوستانش را فراری دهد اما بعد از فرار آن‌ها، لرد با خشم و شقاوت، لئو را می‌کشد و راه برگشت ادوارد را از بین می برد. معشوقه‌ی ادوارد (کاترین) از لرد کینه‌ی بدی به دل می‌گیرد؛ اما دراک، جادوگر قدرتمندی که تحت فرمان لرد بود، به او اطمینان می‌دهد که هنوز راهی برای برگشتن ادوارد هست و با نقشه‌ای پنهان از چشم لرد، برای برگرداندن ادوارد دست به کار می‌شوند... . رده سنی:‌+‌16

قسمتی از متن رمان حلقه جادویی جلد دوم (سومین دختر وارث)

- امکان نداره... خودشه!
کاترین بی‌صبرانه برخاست و به طرفش رفت. بر دسته‌ی نرم مبل سیاه‌رنگ نشست و به تپ لت خیره شد. ناگهان از جا پرید و تپ‌لت را از دستش قاپید. دراک نیز بلند شد.
کاترین: باورم نمی‌شه، دراک... این حلقه‌ست، حلقه‌ی جادویی!
دراک: مطمئنی؟! کجاست؟
‌این را گفت و کنارش ایستاد. کاترین انگشتش را چند بار روی صفحه‌ی لمسی بالا و پایین کرد و پاسخ داد:
- آره خودشه. اون حلقه‌ای که دست لرد بود، توی موزه‌ست؛ یه موزه توی لندن!
***
مدتی پیش‌تر
قرن 21 ، 2 آپریل 2017
الیزابت درحالی‌که پشت پیشخوان فروشگاه مواد خوراکی نشسته بود، خیره به موبایلش لباس‌های مد روز را در اینستاگرام نگاه می‌کرد. آسمانِ ابری و خاکستری سخت می‌بارید. هم‌زمان با غرش آسمان، یکی از لامپ‌های مهتابی بالای طبقه‌های مواد کنسرو شده، با صدای آرامی خاموش شد. الیزابت نگاهش را به سقف دوخت. لامپ مثل دفعه‌های پیش دوباره روشن نشد.
موبایلش را روی میز چوبی و آبی‌رنگ مقابلش گذاشت و برخاست. هیچ مشتری در فروشگاه نبود و صدای پایش در آن سکوت به راحتی شنیده می‌شد. لژ کفشش با هر قدم آهسته قیژقیژ می‌کرد. میان ردیف کنسروها و تنقلات ایستاد و به لامپ خاموش شده خیره شد و کمی بعد، تمام لامپ‌ها هم‌زمان خاموش شدند. نور رعد آسمان، از شیشه‌های فروشگاه به داخل تابیدند. دستش را به سینه‌اش چسباند و از جا پرید. خدا را شکر کرد که هنوز هوا کمی روشن است، وگرنه از ترس در تاریکی فروشگاه قالب تهی می‌کرد. سرش را چرخاند و با خود گفت:
- آه... واقعاً که داری باهام شوخی می‌کنی!
به سمت کنتر برق رفت؛ درست در انتهایی‌ترین قسمت آن‌جا، درب کوچک و سیاهش را بالا داد و سعی کرد در آن تاریک و روشنی کلیدها را ببیند. یکی از کلیدها را پایین زد، اما با پرش جرقه‌های روشن سریع عقب کشید و جیغ کوتاهی برآورد. لامپ‌ها همچنان خاموش ماندند. درِ کنتر را بست و زیر لب غر زد:
- همیشه این کار رو با من می‌کنی!
صدای زنگ موبایلش، حواسش را به خود جمع کرد. چراغ‌قوه‌ی کوچکی که روی دیوار آویزان بود را برداشت و راهِ رفته را برگشت. یخچال‌های داخل فروشگاه هم خاموش شده بودند و این یعنی می‌بایست مثل همیشه به مأمور برق زنگ بزند و از دست خودش کاری ساخته نیست.
بالای سر موبایلش که رسید، با تعجب به صفحه‌ی سیاه آن خیره شد و همچنان صدای زنگ را می‌شنید. سرش را برگرداند و به دنبال صدا گشت. با تکان خوردن شانه‌ی چپش، از جا پرید و چرخید و نور چراغ‌قوه را بالا کشید.
صورت پرتمسخر سوفیا تحت‌تأثیر نور چراغ کمی هراسناک شده بود. سریع چراغ را خاموش کرد و از ترس بی‌جایش خجالت کشید و هول شد. موبایل او بود که زنگ می‌خورد. باید یادش می‌ماند که آهنگ زنگ‌خورش را مانند او تنظیم کرده است.
الیزابت: هـ... هـ... هی، سوفیا! تویی؟
سوفیا موهای مشکی و زیبایش را با دست عقب برد و دست‌به‌سینه جواب داد:
- درسته اِل! خودمم!
همیشه نامش را در همین حد مخفف می‌کرد. گرچه خوشش نمی‌آمد ولی برای اینکه او ناراحت نشود، حرفی نمی‌زد. با خوش‌رویی گفت:
- چیزی می‌خوای؟
سوفیا کمی عقب رفت و به لبه‌ی میز تکیه داد.
- امشب خیلی کار دارم. می‌دونی که فردا شب تولد وِیده. می‌خوایم براش جشن بگیریم. تو هم دوست داری بیای؟
الیزابت خوشحال از این دعوت، لبخندزنان پاسخ داد:
- آره که می‌خوام! چه ساعتی؟
سوفیا سرش را کج کرد:
- اگر می‌خوای بیای، خب برای امتحان شیمی فردا بخون، چون من نمی‌تونم و بعد، فردا شب ساعت شیش بیا خونه‌ی ما.
غلظت لبخند، کمی از لـب‌های الیزابت پرید؛ اما پس از مکث کوتاهی سرش را تکان داد:
- باشه.
- فهمیدی؟
- آره آره، خیالت راحت.
سوفیا لبخند پیروزمندانه‌ای زد و تکیه‌اش را برداشت:
- آفرین. این تنها کاریه که توش استادی! فعلاً.
این را گفت و از فروشگاه خارج شد. از پشت شیشه، سوار شدنش در ماشین قرمزش را تماشا کرد. موهایش با هر قدم در هوا تاب می‌خورد و لباس‌های شیکش، زیبایی‌اش را دو چندان می‌ساخت. او خاص‌ترین دختر کالج بود و البته قانون‌شکن‌ترین! دختری که بدون گواهینامه پشت ماشین می‌نشست. گرچه در تدارک دریافت آن بود! مثل او شدن، تمام خواسته‌ی الیزابت را تشکیل می‌داد.
***
صدای ساعت کوکی و سفیدرنگ روی عسلی، سکوت خانه را شکست. دست الیزابت از زیر ملحفه‌ی در هم تنیده بیرون خزید و درست بر سر ساعت فرود آمد و صدا قطع شد. چیزی از رها شدن دوباره‌ی دستش روی تخت نگذشته بود که زنگ موبایلش به هوا رفت. از زیر ملحفه ناسزایی گفت و بعد از کمی گشتن روی عسلی، آن را برداشت و از روی ملحفه دم گوشش گذاشت.
- الو.
- الو عزیزم؟ صبح بخیر، هنوز خوابی؟
در یک لحظه تمام اطلاعات در مغزش پردازش شد. بلافاصله از جا پرید و نشست. پس از تلاش بسیار برای رهایی، بالاخره سرش را از ملحفه‌ی پیچ‌درپیچ بیرون کشید و با موهای بیش از حد ژولیده که به خاطر الکتریسیته هر تارش به سمتی پریده بود و صورتی پریشان، خطاب به فرد پشت خط گفت:
- الو مامان، ساعت چنده؟
نگاه خودش نیز هم‌ز‌مان به سمت ساعت کوکی‌اش چرخید.
- ساعت هفته عسلم.
نور از پنجره به داخل خزیده بود و کله‌اش را بیشتر شبیه پشمک می‌کرد! نفسی از سر آسودگی کشید و شانه‌هایش فرو افتادند. صدای مادرش جِین، با همان لطافت قبل ادامه یافت:
- دیرت شده؟
- نه مامان فقط خواب بودم، فکر کردم دیرم شده. امروز آزمون شیمی داریم.
ملحفه را کنار کشید و از تخت پایین رفت.
- اوه پس دیشب حسابی درس می‌خوندی.
- آره.
راهش را به سمت آشپزخانه‌ی کوچکش کج کرد و چای‌ساز را روشن. سرامیک‌های زیر پایش حسابی سرد بودند؛ اما به سرمایشان عادت کرده بود.
- امیدوارم موفق بشی دانشمند کوچولوی من.
نان تست را درون دستگاه گذاشت و گفت:
- ممنون مامان، چیزی شده که این موقع زنگ زدی؟ معمولاً آخر شب زنگ می‌زدی!
یک دستی، از درون یخچال مربا و کره را خارج کرد و روی میز دونفره‌ی سیاه‌رنگ گذاشت.
- آره می‌خواستم دعوتت کنم به یه مهمونی که با دوستم برگزار کردیم، راستش می‌خوایم به چند نفر بگیم با لباسای طراحی‌شده‌ی من و دوستم توی جشن ظاهر بشن تا مدل‌هاشون رو تبلیغ کنیم.
موهایش با هر حرکت در هوا پرواز می‌کرد و نبود عینکش باعث می‌شد نتواند به خوبی ببیند؛ اما آن‌قدر این کار را صبح‌ها تکرار کرده بود که جای همه‌چیز را از حفظ بود.
- مهمونی کِی هست؟
- همین امشب، می‌تونی بیای؟ می‌خوام یکی از لباسا رو هم به تو بدم، یکی از خوشگلاش رو برات در نظر گرفتم... .
تست‌های برشته شده با صدای تقی بالا پریدند. به سمتشان چرخید.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان حلقه جادویی جلد دوم (سومین دختر وارث)
  • شادی

    0

    جلد سوم بزارید دیگههه

    دیروز
  • یاسی

    0

    تورمان گفته شد هم کاترین هم سافیراشیره درخت جاودانگی روخوردن چطور کاترین هربلایی سرش بیاد باز زنده میمونه حتی سوخته بود باز زنده شد ولی سافیرا نه ؟

    ۸ ماه پیش
  • نرگس

    0

    چون اگه یادت باشه لوگان برای کاترین معجون جاودانگی درست کرد که یکی از موادش شیره لونا بود اما سافیرا فقط شیره لونا رو به تنهایی خورد

    ۳ ماه پیش
  • یگانه

    1

    سلام و وقت بخیر امکانش هست جلد سوم رمان رو بهم بگین از کجا میتونم بخونم؟خیلی دنبالش گشتم اما نه تو این شبکه هست و نه جای دیگه

    ۵ ماه پیش
  • المیرا

    1

    سه سال پیش قرار شده جلد سومشو بزارید پس چرا نمیرارید

    ۵ ماه پیش
  • فائزه

    4

    این جلداخره،یاجلدسوم هم داره؟

    ۳ سال پیش
  • سازنده برنامه

    جلد سومش در حال تایپ هست

    ۳ سال پیش
  • فائزه

    1

    سلام سازنده،لطفارمانهای جدیدی ک بااینترنت اضافه میشن هرروزروطوری تنظیم کنیدک ماهایی ک اینترنت نداریم،وقتی زدیم رمان جدید،رمانهای قبلی ک اومده مااینترنت نداشتیم رویجادریافت کنیم،این کاروبکنیدممنون میشم

    ۳ سال پیش
  • سوگند

    0

    تایپ جلد سوم تموم شده پس چرا نمیزاریدش تو برنامه ؟

    ۲ سال پیش
  • آرسا

    0

    کی جلد سومش میاد؟😓

    ۱ سال پیش
  • محبوبه

    0

    سلام کی میاد فصل سومش؟؟

    ۱ سال پیش
  • عطیه

    0

    کی منتشر میشه بعد اگه منتشر بشه تو برنامه میزاریدش

    ۹ ماه پیش
  • مبینا

    0

    عالی بود و فوق العاده فقط کاش جلد سوشم بزارید

    ۱۲ ماه پیش
  • hadis

    0

    یه رمان فوق العاده میخوام

    ۲ سال پیش
  • رز

    0

    نگاه گلم اگه عاشقانع میخوای رمان غیر ممکن، پسر غیرتی، مگس که هم طنز هم عاشقانه والبته با پایان خوش همه شون

    ۲ سال پیش
  • راحله

    1

    رمان فوق العاده که رمان های مرجان فریدی و ساناز لرکی رو بخون اگه مافیایی میخوای از رمان زندگی سیگاری شروع کن تا جلد آخر(هرجلد داستان و شخصیت اصلی های متفاوت داره) اگرم عاشقانه میخوای رمان پیانولا محشره اگر فانتزی رمان به طمع خون محشره(مرجان فریدی) در ژانر فانتزی هم رمان های خانم پونه سعدی محشره

    ۱۲ ماه پیش
  • راحله

    1

    رمان پونه سعدی(پرستو.س)به نظرم با رمان های(ماه مه آلود و طلوع مه آلود) و پرنیان شب شروع کن بعد بقیه رو بخون از خانم لرکی هم رمان لالایی پاندورا و داتورا و... قشنگن اون اولم رمان های خانم فریدی رو گفتم به ترتیب میشه زندگی سیگاری، انتقام آبی، خیمه شب بازی و پیرانا رمان شاهکار میخوای اینا رو بخون

    ۱۲ ماه پیش
  • یاسی

    2

    سلام خوبی عزیز جلد سوم رو کی منتشر می کنی

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    1

    خوب بود و اینکه جلد سوم توی برنامه نیس ک

    ۱ سال پیش
  • Alieh

    0

    سلام جلد سومش کی تموم میشه و در اینجا قرار میگیره

    ۳ سال پیش
  • آتاناز

    0

    به شدت هیجانی و حذاب بی صبرانه منتظر حلد سومم🫠🫠

    ۳ سال پیش
  • F

    0

    سلام پس جلد سومش کی میاد

    ۳ سال پیش
  • مارال

    1

    عاشقشم وبی صبرانه منتظرجلدبعدی ام

    ۳ سال پیش
  • .

    1

    فصل سومش کی میاد پس من ثانیه به ثانیه منتظرشم و واقعا اینطور رمان هارو دوست دارم

    ۳ سال پیش
  • باران

    0

    سلام جلد سومش چرا نیس

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!