لیست کلیه پارتهای رمان این پادشاهی بافته شده : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 1
فصل اول آلیزه در آشپزخانه نشسته بود؛ زیر نور ستارهها و شعلهی اجاق، مثل همیشه، جمع شده در خودش کنار آتش. دوده، پوست و دامنش را لکهدار کرده بود؛ خطوط تیرهای روی گونه، سایهای غلیظ بالای یک چشم، بیآنکه خودش متوجه باشد. آلیزه سردش بود. نه— از سرما میلرزید. بیشتر وقتها آرزو میکرد ب...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 2
دوست داشت میتوانست بار سنگینی را که همیشه روی دوشش بود زمین بگذارد، اما خوب میدانست چرا باید پنهان بماند. مهمترین دلیلش این بود که پدر و مادرش جانشان را داده بودند تا او در آرامش زنده بماند، و اگر حالا بیاحتیاط رفتار میکرد، انگار داشت به تمام تلاش و فداکاری آنها بیاحترامی میکرد. نه، آلی...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 3
فصل دوم به محض اینکه درِ کمدش را باز کرد، آن را حس کرد؛ انگار که دستهایش را داخل آستین یک پالتوی زمستانی فرو کرده باشد. مکث کرد، قلبش تند میزد و همانجا دم در ایستاد. با خودش گفت: «احمقانه س.» سرش را تکان داد تا فکرش را جمع و جور کند. داشت خیالبافی میکرد؛ اصلاً هم عجیب نبود، چون واقعاً به خ...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 4
ناگهان، احساس کرد چیزی روی تخت نشست و تشک کنار پایش فرو رفت. آلیزه ترسید و فریادش را فرو خورد. چشمانش را باز کرد. هیچ کس در اتاق نبود. آیا توهم زده بود؟ شمع را انداخت، دستانش میلرزید. مطمئناً، او خواب بود. اما دوباره تشک تکان خورد و آلیزه چنان ترسی را تجربه کرد که انگار جرقهای در چشمانش دید....
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 5
با این حال، جنهای بازمانده جرأت امیدواری داشتند. زمانی فرا رسید که ستارگان خود را بلعیدند، زمین زیر پایشان فرو ریخت و نقشههای قدیمی بیفایده شد. زمانی که دیگر نمیتوانستند در تاریکی راه خود را پیدا کنند، جنها واقعاً احساس گمگشتگی کردند. به زودی پراکنده شدند. ابلیس به خاطر گناهش به وظیفهای محک...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 6
خورشید فقط نقطهای دوردست پشت ابرها بود. درختان بلند و سفید زیر بار برف خم شده بودند. هنوز صبح خیلی زود بود؛ برفِ مسیرها دستنخورده بود و همه جا میدرخشید، آنقدر سفید که کمی آبی به نظر میرسید. برف آبی، آسمان آبی، ماه آبی. حتی هوای سرد هم بویی آبی داشت. آلیزه ژاکت نازکش را دور خود محکمتر کرد و...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 7
صدای نفس داغ و ترش مرد در گوشش پیچید. زیر لب گفت. «یه زن و یه بسته…» زبانش پشتو بود — یعنی از خانه دور، شاید گرسنه. از پشت بر او تسلط داشت، یک دست دور کمرش، چاقو بر گلویش. آلیزه حس کرد نوعی خشونت غریبه در اوست، اما در دلش مطمئن بود: این فقط یک پسر است، کمی بزرگتر از سنش، بیش از اندازه وحشی ...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 8
هیچوقت نفهمیده بود چرا این موجود اینقدر به او علاقه دارد. میدانست که سردی وجودش او را در میان همنوعانش نیز غیرعادی کرده، اما این دلیل کافی به نظر نمیرسید که او لایق این همه شکنجه باشد. آلیزه از اینکه زندگیاش با نجواهای چنین هیولایی گره خورده بود، بیزار بود. ابلیس هم توسط جنیان و هم توسط ان...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 9
فصل چهارم ماه امشب در آسمان غولپیکر بود. کامران حس میکرد اگر انگشتش را دراز کند، میتواند به پوست ماه بخورد و دور زخمهایش دایره بکشد. به رگهایش، ستارههایش و جوشهای سفیدی که شبیه کیسههای عنکبوت بودند، خیره شد. داشت با دقت به همهی اینها نگاه میکرد، در حالی که ذهنش درگیر بود و چشمانش سعی د...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 10
«لطفاً، هی، بخشش...» ببخشید آقا، مرا رد کنید... گستاخی این کودک، کامران به سختی میتوانست آن را باور کند. با این حال، دلگرمکننده بود که بفهمد درست حدس زده بود: پسر فشتونی صحبت میکرد و از خانه دور بود. کامران قصد داشت پسری را که پیدا کرده بود به دست قضات بسپرَد، چون فکر میکرد او مزاحم دختری شده...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 11
فصل پنجم صدای کوبیده شدن پاشنهی کفشهای کامران روی سنگ مرمر، با شدتی غیرعادی در راهروهای بزرگ خانهاش میپیچید. بعد از مرگ پدرش، کامران فهمیده بود که میتواند فقط با تکیه بر یک احساس، زندگیاش را جلو ببرد؛ احساسی که آن را با دقت در خودش پرورش داده بود و حالا مثل عضوی زنده و داغ در سینهاش میتپی...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 12
کامران دستِ خونآلودش را بالا آورد و هازان ساکت شد. «دیگه کافیه،» کامران گفت. «چقدر دیگه باید این حرفای سرزنشآمیزت رو تحمل کنم؟» «والا، عالیجناب،» هازان یک قدم عقب رفت، اما همچنان با دقت به شاهزاده نگاه میکرد. «به نظرم دیگه زیادیاش شده.» کامران یک لبخند تلخ زد. «خواهش میکنم دیگه تحلیلهات ر...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 13
چه مدت در افکار خود گم شده بود؟ کامران اخیراً مضطرب و حواسپرت شده بود. موج اخیر جاسوسان تولانی که در سرزمین آردونیا کشف شده بودند، کمکی به خواب او نکرده بود؛ به تنهایی کافی بود تا کشفی آزاردهنده باشد، اما این اطلاعات با نگرانیهای متعدد خودش ترکیب شده بود، زیرا شاهزاده نه تنها از مخازن آب آنها م...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 14
هازان سریع دستمال سفید را توی جیبش چپاند. «چیزی هست که باید نگاهش کنم، قربان؟» «خون.» با قیافه گیج هازان، شاهزاده ادامه داد: «مال دختر خدمتکار بود که گردنش تقریباً با ضربه پسر فشت شکست. فکر کنم جن باشه.» حالا هازان قیافهاش در هم رفت. «میفهمم.» «فکر نکنم واقعاً بفهمی.» «منو ببخشید، قربان، ولی خو...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 15
سرپرست خانه عقب کشید، انگار سیلی خورده باشد. «مراقب حرف زدنت باش دختر. هیچکس حق نداره به بانوی من تهمت بزنه.» «ولی خب، شما هم میتونید ببینید که این واقعاً اشتباهه –» آلیزه حرفش را زد و روی یک تکه یخ لیز خورد. خودش را به چارچوب در رساند. سرپرست خانه بیشتر عقب رفت، این بار با دلخوری واضح. «برو بی...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 16
فصل هفتم کامران تازه قدم به دهلیز گذاشته بود که حس کرد حرکتی ناگهانی در کار است؛ نوری که انگار تکهتکه شده بود دوروبر را روشن کرد و بوی خوشی در هوا پیچید. کامران عمداً آهسته راه رفت، چون میدانست شکارچیاش نمیتواند در برابر چنین طعمهی آسانی تاب بیاورد. همانجا بود که از دامنش لرزهای گذشت. ...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 17
شاهزاده سپس به دنبال نشانهای از مرد گشت. کامران از لای شکاف یکی از درهای کناری، دری که میدانست به اتاق خواب شاه باز میشود، سرک کشید. تازه داشت فکر میکرد چقدر جسورانه است اگر همین الان وارد اتاق خواب شود که فیروزه بازویش را کشید. کامران برگشت. «زندگی چقدر بیانصاف است، نه؟» چشمانش از احساس بر...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 18
. کامران خودش را جمع کرد، گرما را پشت گردنش حس کرد. او سرزنش را میشناخت، و هنوز در برابر اثرات توبیخ پدربزرگش آسیبپذیر بود. «والاحضرت…» «یه مدتیه داری بین مردم میچرخی، کامران. رنجهای مختلفی رو دیدی. اگه کارهایی که کردی از یه موضع فلسفی بزرگتر ناشی میشد، که هر دو میدونیم نیست – چون هیچوقت ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 19
برای دومین بار، کامران گرمای ناخوشایندی را که پوستش را سوزاند، حس کرد. دوباره، چشمانش را پایین انداخت. «نه، قربان. آنجا، معلوم بود که فکر نمیکردم.» «کامران، تو قراره شاه شوی،» پدربزرگ که ناگهان نزدیک بود عصبانی شود. «تو باید واضح فکر کنی. مردم ممکنه در مورد حاکمشون شایعهپراکنی کنن، اما نباید هی...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان این پادشاهی بافته شده - پارت 20
پدربزرگش ادامه داد: «حالا باید این بیکلهبازیهات رو با کمی متانت و وقار بپوشونیم. برگزاری یک مهمانی شام برای خاندانهای اشرافی «هفتخانه» ضروریه؛ باید دوباره توی دربار آفتابی بشی. اونها نفوذ سیاسی زیادی دارن و ما به حمایتشون نیاز داریم.» «باید بهشون احترام بذاری، مخصوصاً به خاندان پیر. باید خی...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
- 1
- 2
