دوست داشتی؟
slider

رمان اشک های یخی

  • زبان فارسی
  • 44.1K 👁
  • 425 ❤️
  • 145 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی اشک های یخی

برفین، دختری با نیروی معجزه‌آسایی که آرزوها را به کام واقعیت می‌کشاند. وقتی او با خواننده ای به نام سامیار ملاقات می‌کند، گرمای عشق به آهستگی در وجودش رخنه می‌کند. سامیار از او می‌خواهد که آرزوهایش را برآورده کند، اما هر آرزویی که برای دیگران محقق شود، عمر خود برفین را کوتاه می‌کند. اما برفین تصمیم می‌گیرد...

پارت اول

گردن بالا کشیدم و به چتر تاریک آسمان نگاه کردم. دود بخار نفس‌هایم، در هوای یخ زده همچون ابری سفید در میان ظلمات نقش می‌بست.
شالم را با کمی وسواس دور گردنم حلقه کردم. سپس با دقت بند کیفم را روی شانه ام مرتب کردم.
اگر چه احساس سرما نمی‌کردم، اما فصل زمستان بود و نباید عجیب رفتار می‌کردم. ناچار بودم همانند یک بازیگر، نمایش بازی کنم؛ پالتو بر تن کنم و با شالگردنی که مانند دژی مستحکم مرا از سوز سرما حفظ می‌کند، به سوی مردمان بروم و با صدایی آکنده از تظاهر بگویم: «چه قدر هوا سرد است» تا خود را عادی جلوه بدهم.
همانند دیگران عادی ظاهر شدن، سخت‌ترین چالش زندگی‌ام بود.
گاهی این دوری و تفاوتم با دیگران، همانند تفاوت بین آسمان و زمین، شب و روز و سفید و سیاه بود که آشفتگی و سردرگمی را برایم به همراه می‌آورد.
به درِ شیشه‌ای رستوران تازه تأسیس «فرانیسس» رسیدم.
به تابلوی نئونی و چشم‌گیرش که کنار در نصب بود نگاهی انداختم و نامش را زیر لب زمزمه کردم.
با اینکه از قرار گرفتن در مکان‌های عمومی و اغلب شلوغ خوشم نمی‌آمد اصرارهای آزیتا، که همواره مشتاق امتحان کردن چیزهای تازه‌ بود، سبب شده بود تا پس از کلاس‌، شبی را به تجربه‌ی مزه‌های بکر فرانسوی در این رستوران خیره‌کننده اختصاص دهم.
هنگامی که در را گشودم، زنگ‌های بالای آن به آرامی به صدا درآمدند. در فضای تاریک رستوران، نگاهی دقیق به اطراف انداختم تا آزیتا را پیدا کنم.
همه‌جا را ملودی آرام بخش موسیقی بی‌کلام فرانسوی در بر گرفته بود.
ده میز به زیبایی در فضا جای گرفته و پشت هر یک دو صندلی با دقت قرار داده شده بود.
جز زوجی جوان که در نگاه‌های پر مهر یکدیگر غرق شده بودند و آزیتا که پشت میزی مانند یک نقطه روشن در آن تاریکی نشسته بود، شخص دیگری در آنجا دیده نمی‌شد.
دستش را بلند کرد و برایم تکان داد. حالت چهره‌اش نمایان شوق و ذوقی بود که در دلش جا خوش کرده بود.
آرامش و سکوتی که در آنجا حاکم بود را دوست داشتم. از این که وارد فضایی شده بودم که از هیاهوی انبوه مردمی به‌ دور بود، خرسند بودم.
لبخند رضایت‌بخشی بر لبم نقش بست و با گام‌هایی بلند به سوی آزیتا حرکت کردم.
او نیز با لبخندی که از صمیمیت می‌درخشید، از روی صندلی بلند شد و مرا در آغوش گرم خود کشید.
پس از احوال پرسی و این صحبت‌های معمول، پالتوی قهوه‌ای رنگم را از تن خارج کردم.
حسی که باعث تنگی نفسم شده بود، مرا مجاب کرد که شال گردنم را باز کنم و به همان شکل، نامرتب آن را داخل کیفم قرار بدهم.
پرسیدم:
_ آزیتا، چرا دانشگاه نیومدی؟
او گفت:
_ خسته شدم برفین، دیگه هیچ اشتیاقی برای درس خوندن ندارم.
_ من یه قرنه که سرم تو کتابه ولی خسته نشدم اون وقت تو به این زودی بعد چهار ماه خسته شدی؟
خندید و گفت:
_ اوه، چه خبره! یک قرن؟! همه‌ش دو سال زودتر از من وارد دانشگاه شدی.
لبخندی زدم و تنها خودم علت خنده‌ام را می‌دانستم.
قرن‌ها بود که مشغول درس خواندن بودم و او گمان می‌کرد که من در سخنانم اغراق کرده‌ام.
دستم را زیر چانه ام قرار دادم و با نگاهی مملو از کنجکاوی پرسیدم:
_ خب حالا چه غذایی میخوای سفارش بدی آزیتا خانوم؟
سرش را نزدیک آورد و با دقت به اطراف خود نگاهی انداخت. سپس آرام گفت:
__ من برای اولین باره که میام همچین رستورانی و واقعا نمیدونم باید چی سفارش بدیم.
با بی حوصلگی خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_ خب، حالا چی کار کنیم؟ همینجوری دست رو دست بذاریم و همدیگه رو نگاه کنیم؟ لیست غذاشون رو بده ببینم.
پرسید:
_همه رو فرانسوی نوشته مگه تو فرانسوی بلدی؟
همانطور که با دقت لیست را نگاه می‌کردم گفتم:
_آره بلدم.
متعجب پرسید:
_چجوری؟
بیان ماجرا چنان پیچیده و عجیب بود که درکش برای او ممکن نبود.
اگر حتی گوشه‌ای از حقیقت را بازگو می‌کردم با به جنون متهمم می‌کرد یا به دروغگویی!
با چهره‌ای کنجکاو پرسید:
_مگه تو چند سالته که این همه چیز بلدی دختر؟
بی‌توجه به نگاه کاوشگرش، با صدا و چهره‌ای جدی و مطمئن پاسخ دادم:
_من ۱۲۴ سالمه!
تا می‌توانست خندید. با لبخندی مخصوص به خودم که بسیاری را برآشفته می‌ساخت و از آن متنفر بودند و با نگاهی پر از غرور به او خیره شدم.
پس از فروکش کردن خنده‌های بی پایانش، لیوان آبی که روی میز بود را در دست گرفت؛ جرعه‌ای از آن نوشید و گلویی تازه کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان اشک های یخی
  • نیلوفر آبی

    در پارت 690

    عالی بینظیر واقعا خسته نباشید ممنون

    ۳ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم❤️✨

    ۳ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 680

    آذر راست میگه برفین واقعا زودباوره🤦🏻 ♀️

    ۴ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    احتمالاً دلیلش اینه که، دیگران رو مثل خودش میدونه، صادق و بی‌ریا🥹

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 650

    عالی بینظیر واقعا خسته نباشید ممنون فقط یه سوال خیلی کنجکاو بدونم واقعا گرگین کشت یا هنوز زنده ست

    ۴ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    اسپویل کنم یعنی؟ نمیشه که😁

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 670

    آذر عمدی اب جوش ریخته آذر یه مشکل جدی ممنون خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممکنه همینطوری که شما میگید باشه🤔

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 640

    واقعا عالیه خسته نباشید ممنون

    ۴ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    خیلی ممنون ازت عزیزم سلامت باشی💕🫶🏻

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 630

    از سامیار کاذب خوشم نمیاد مشکوکن حدس میزنم آذر دشمن باشه وسامیار

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 660

    یا آذر یا سامیار

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 660

    ممکنه کار آذر باشه یا سامیار ممنون این رمان واقعا عالی بینظیر واقعا خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • Nasimam

    در پارت 661

    به نظر من کار زوییه

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    نمی‌دونم شاید😂❤️

    ۵ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 620

    این برآورده کردن آرزو برای برفین دردسر میشه یعنی؟🥲

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    باید بریم جلوتر ببینیم چی پیش میاد🥲

    ۵ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 630

    منم امیدوارم چیزی که در پیشه خطرناک نباشه برفین بیچاره خواست خوبی کنه😢

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ❤️🥹

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 620

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۵ ماه پیش
  • آنیتا مروی

    در پارت 110

    من رمان فانتزی زیاد نمی پسندم اما این رمان رو تا اینجا خوندم خیلی قشنگه و جذبش شدم

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز❤️

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 610

    عالی بود مثل همیشه خسته نباشید

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممنون از شما عزیز دل که نظرت رو به اشتراک می‌ذاری❤️

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 600

    به سامیار واذر حس خوبی ندارم خیلی خیلی قشنگ بود ممنون خسته نباشید

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟