پارت دوم :
دوست داشت میتوانست بار سنگینی را که همیشه روی دوشش بود زمین بگذارد، اما خوب میدانست چرا باید پنهان بماند.
مهمترین دلیلش این بود که پدر و مادرش جانشان را داده بودند تا او در آرامش زنده بماند، و اگر حالا بیاحتیاط رفتار میکرد، انگار داشت به تمام تلاش و فداکاری آنها بیاحترامی میکرد.
نه، آلیزه به سختی یاد گرفته بود که سفارشها را قبل از آنکه به دلبستهشان شود، رها کند.
ایستاد. با او، تودهای از دوده هم بلند شد و مثل ابری سیاه دور دامنش را گرفت.
آلیزه باید قبل از اینکه خانم امینه صبح از راه برسد، اجاق آشپزخانه را تمیز میکرد. اگر این کار را نمیکرد، احتمالاً دوباره از خانه بیرون انداخته میشد. آلیزه بارها و بارها، بیشتر از آنکه بتواند بشمارد، طعم تلخ بیرون انداخته شدن را چشیده بود. همیشه فکر میکرد کسی که خودش نمیخواهد دیگران را بیرون بیندازد، نیازی به تشویق ندارد. اما این فکرها هم کمکی به آرامش دلش نمیکرد.
آلیزه یک جارو برداشت. با سرد شدن آتش اجاق، بدنش لرزید. خیلی دیر شده بود؛ واقعاً دیر. صدای مداوم تیک تاک ساعت، چیزی را در قلبش به هم میریخت و او را بیقرارتر میکرد. آلیزه از تاریکی، ترسی عمیق و قدیمی داشت که نمیتوانست دلیلش را دقیق بگوید. ترجیح میداد زیر نور خورشید کار کند، با سوزن و نخ. اما روزهایش صرف کارهای دیگری میشد که واقعاً مهم بودند: تمیز کردن اتاقها و توالتهای عمارت باشکوه «بانوی اعظم»، دوشس جمیله فتِرس.
آلیزه هیچوقت خودِ دوشس را ندیده بود؛ فقط گاهی اوقات از دور، آن بانوی مسن و باابهت را تماشا میکرد. ارتباطات آلیزه در عمارت فقط با خانم امینه، سرایدار بود. خانم امینه او را به صورت آزمایشی استخدام کرده بود، چون آلیزه بدون هیچ معرفینامهای آمده بود. به همین دلیل، آلیزه هنوز اجازهی صحبت با بقیهی خدمتکاران را نداشت و اتاقی هم در طبقهی خدمتکاران در بالکن عمارت به او اختصاص داده نشده بود. در عوض، او را در یک کمد کوچک و نمور در اتاق زیر شیروانی جا داده بودند. جایی که فقط یک تخت، تشک پشمالو و نیمهخورده و یک شمع نیمسوخته پیدا میکرد.
آلیزه شب اول را در همان تخت تنگ بیدار ماند؛ آنقدر فشار روی دلش بود که به سختی نفس میکشید. اما از اتاق زیر شیروانی نمور یا تشک پشمالویش گلهای نداشت. چون آلیزه میدانست که ثروت زیادی در انتظار اوست. همین که هر خانهی بزرگی حاضر شده بود یک «جنی» را استخدام کند، خودش جای تعجب داشت؛ حالا دیگر دادن یک اتاق – پناهگاهی از سرمای زمستان – به او، بسیار دلگرمکننده بود.
البته، آلیزه بعد از مرگ والدینش دورههایی کار پیدا کرده بود و گاهی اوقات اجازه داشت داخل خانه یا در طویله بخوابد. اما هیچوقت فضایی مخصوص خودش نداشت.
برای اولین بار در سالها، آلیزه فضایی داشت که مال خودش بود؛ دری که میتوانست پشت سرش ببندد. اینقدر از خوشحالی سرشار بود که احساس میکرد ممکن است روی زمین بند نشود. بدنش لرزید. شب شده بود و او به تیرهای چوبی سقف، به تارهای انبوه عنکبوت که دور و برش را گرفته بودند، خیره شده بود. یک عنکبوت بزرگ نخی را پایین فرستاد و خودش را به سمت چشم آلیزه انداخت، اما آلیزه فقط لبخندی زد و کیسه آب گرم را به سینهاش فشرد.
تنها چیزی که خواسته بود، همین کیسه آب بود.
«کیسه آب؟» خانم امینه با اخمی که انگار آلیزه خواسته بود بچهی زن را بخورد، پرسید. «خودت میتونی آب روبیاری، دختر.»
«ببخشید، منظورم این بود که...» آلیزه گفت و چشمهایش را به کفشهایش دوخت. به چرم پاره دور پنجهی کفش که هنوز فرصت نکرده بود تعمیرش کند. «اما من هنوز تازهوارد این شهرم و آوردن آب تازه از خونه برایم سخت بوده . هیچ آبانباری در این اطراف قابل اعتماد نیست، و من هنوز نمیتونم آب معدنی بازار رو بخرم—»
خانم امینه با صدای بلند خندید.
آلیزه ساکت شد و گرما گونههایش را سوزاند. نمیفهمید چرا زن به او میخندد.
«میتونی بخونی، طفلک؟»
آلیزه ناخواسته نگاهش را بالا آورد. قبل از اینکه حتی چشمش به صورت زن بیفتد، آن نفس ترسناک و آشنا را حس کرد. خانم امینه عقب رفت، لبخندش محو شد.
«بله،» آلیزه جواب داد. «میتونم بخوانم.»
«پس باید فراموشش کنی.»
آلیزه شروع کرد: «ببخشید؟»
«احمق نباش.» چشمهای خانم امینه ریز شد. «کسی به دنبال خدمتکاری که خوندن بلد باشه، نمیگرده. تو با اون زبان، آیندهی خودت رو خراب میکنی. گفتی اهل کجا بودی؟»
آلیزه کاملاً یخ زد.
نمیتوانست تشخیص دهد که خانم امینه آدم بیرحمی است یا مهربان. این اولین بار بود که کسی پیشنهاد میداد هوش او ممکن است برای شغلش یک دردسر باشد. آلیزه با خودش فکر کرد، شاید حق با اوست؛ شاید همین مغز پر از فکر و خیالش باعث میشد در خیابانها زمین بخورد. شاید، اگر مراقب باشد، بتواند بالاخره شغلی را برای بیشتر از چند هفته حفظ کند. بدون شک میتوانست برای امنیت شغلیاش، خودش را به حماقت بزند.
«من از شمال هستم، خانم،» به آرامی گفت.
«لهجهت که شمالی نیست.»
آلیزه نزدیک بود حقیقت را فاش کند؛ اینکه در انزوا بزرگ شده بود و همانطور که معلمهایش به او یاد داده بودند، صحبت کردن را آموخته بود. اما بعد، جایگاه خودش را به یاد آورد و سکوت کرد.
«همانطور که حدس زدم،» خانم امینه در سکوت گفت. «اون لهجهی مسخره رو کنار بذار. مثل آدمهای بیسواد حرف میزنی، انگار میخوای ادای آدمهای متشخص رو دربیاری. از این بهتر، اصلاً حرف نزن. اگر بتونی این کار رو بکنی، ممکنه به دردم بخوری. شنیدهم که همنوعان تو خیلی زود خسته نمیشن، و انتظار دارم کارت شایعهها رو برآورده کنه. وگرنه، شک نمیکنم که دوباره تو رو به خیابان بندازم. واضح گفتم؟»
«بله، خانم.»
«حالا میتونی بروی و کیسه آب خودت رو بگیری.»
«متشکرم، خانم.»
آلیزه تعظیم کرد و چرخید تا برود.
«اوه – و یه چیز دیگر—»
آلیزه برگشت. «بله، خانم؟»
«هرچه زودتر یه «سنودا» پیدا کن. دیگر نمیخوام دوباره صورتت رو ببینم.»
لطفا صبر کنید...
