دوست داشتی؟
رمان عاشقانه زخم چین اثر طیبه حیدرزاده

رمان زخم چین

  • زبان فارسی
  • 33.3K 👁
  • 339 ❤️
  • 182 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تراژدی زخم چین

پدرم اسمم رو اولدوز گذاشت به معنای ستاره، اما ستاره هام گاهی از آسمون سقوط می کنن. زندگیم به اجبار گره خورد. اجبار به ازدواج، اجبار به فرار، من عاشق امان جنگلبانی شدم که پر رمز و رازه! امان، من از اجبارها گریختم؛ اما گرفتار عشق ممنوع تو گره خورده در سنت های طایفه جهان اوغلی ها شدم. طایفه ای که خون و اجبار، سرمایه اصلیشونه. طایفه‌ای که به خون و تعصب، بیشتر از هر چیز دیگه‌ای اهمیت می‌دادن و برای حفظ قدرت، از هیچ کاری دریغ نمی‌کردن... حالا من مونده بودم و عشقی که مثل یه آتیش زیر خاکستر، هم می‌تونست نجاتم بده، هم نابودم کنه…!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

قصه های شنیده بودم
از آمدن شاهزاده با اسبی سپید
درکنج قلبم این رویا را
زندگی می کردم.
که یک روز می آیی
و تو امدی
با اینکه اسب سپید تو را ندیده ام
کسی هم شاهزاده صدایت نمی کند
اما اصیل ترین ادم حوالی بودی
پسرجنگلی
به رشیدی رو بلندش
و تمام حواسم تو را تایید کرده بود.
از میان هزاران نفر صدای پایت را شناختم
عطرت مرا درآغوش گرفت.
تو پاداش تمام نداشته های این دختر بودی.
امان شدی، امان ماندی
دلیل واقعی شدن یک قصه ای
تو شاهزاده جنگل سبز منی!
--------
مقدمه:
امان، هر صبح به صداهای صدای دستفروشهای دوره گرد که با گارهای چرخ دار از کوچه عبور می کنند، گوش می دهم تا ازبین صداهای ناآشنا، شاید طنین آوای از صدایت را بشنوم.
اما تنها صداهای خنده های از ته دل کودکان در حیاط قدیمی مدرسه یونانیان را می شنوم؛ گاهی هم صدای مادرهای که از پنجره فریاد می زنند.
من در خانه چوبی دو طبقه با رنگ و نمای رو رفته که بهم تکیه داده و انگار یکی فرو بریزد، بقیه هم فرو می ریزند، زندگی می کنم.
لکه های عمیق رو دیوارها با رنگهای آبی فیروزه ای، زرد کمرنگ و صورتی مرده، پوشانده اند.
صبح ها با بوی عطرقهوه غلیظ ترکی از کافه کوچک دوست داشتنی، زنده می شوم.
شب ها تنها صدای پارس سگ های ولگرد یا ناله باد از درزهای چوبی را می شنوم.
من سه سال هستم که چون مهاجری در این کشور غریب منتظر تو نشستم.
چون پیرمردهای بازنشسته محله بالات روی نیمکت کهنه می نشینم. آنها با تسبیح در دست از روزگار خوش بالات که مرکز ارمنی ها و یونانی ها بود لاف می زنند.
من منتظرتو با همان اخلاق تند و سرزنشگرت مانده ام.
من ازعشقت به خودم مطمئن نبودم.
تو که دلت ازسنگ خارا نبود.
من برای التیام بخشیدن به دردهای که بر جان و تنم روا کرده بودی به این بهشت حهنم گونه پناه آوردم.
پس ای ناخدای گمگشته بیا و برزخ زندگی مرا به بهشت مبدل کن.
--------
فصل اول : اولین دیدار با تو
دردوردست صاعقه ای درخشید و صدای رعب آورش دردل جنگل پیچید.
پالتوی کهنه ام ازشدت خیسی به تنم چسبیده بود.
باران شلاق وار روی صورتم مثل سنگ نیزه بارید.
انگشتان لاغرم را روی تنه زمخت درخت توسکا کشیدم.
دلم نمی خواست مثل توسکا عمری طولانی داشته باشم؛ صد سال؟
تن زخمی و پای زخمی ام را روی زمین دراز کرده و به درخت زیبایم تکیه دادم.
منتظرمرگی زیبا بودم. آخرین تصویرم آسمانی خاکستری با قطرات ریز باران سرد که روی صورتم می ریخت، بود.
آیا کسی ازخانواده ام دلتنگم می شد؟
آیا دل سنگ عماد برای ناخواهری دردسرسازش تنگ می شد؟
دل صخره مانند درنا چی؟
چه رویای تلخی! رویای روزهای که عماد هنوز جنس دلش سنگ خارا نبود.
رویای آن روزهای تلخ و شیرین در خانه اجاره ای مشترک محله مارال بخیر.
روزهای که عماد، املت دوپیازه را روی پیک نیک گازی می پخت و مرا بچه گربه می نامید.
دوباره رعد وبرقی درآسمان درخشید. جغد برفی دربالای درخت افرا هوهو کرد.
خاطرات قدیمی با طعم بد درذهنم جاری شد.
بابا طاهرم، کجای زندگی بیابانم بود؟
بابای اهل دلی داشتم که وقتی کنارمنقل سرمست ازتریاک می شد؛ برایم غزل و قصیده های عاشقانه می گفت.
زندگی درخانه اجاره ای با همسایه های قالپاق دزد وساقی مواد برایم شیرین بود.
امان می دانستی آدمیزاد موجود غریبست؛ من با تمام کودکیم فکر
می کردم زندگی همین بود.
من با خانم گل، عروسک بافتنیم کنارحوض لجن گرفته بازی می کردم و حس پرنسس توی قصه ها را داشتم.
از دوردست صدای پارس سگ وحشی دردل کوهستان پیچید. از ترس به خود لرزیدم. دلم نمی خواست مرگ بدمنظره ای داشته باشم.
دلم نمی خواست استخوانها و گوشت تنم نصیب دندان های تیزکفتارها وسگ های وحشی شود.
با تب لانه کرده در بن جانم، دست به تنه تنومند توسکا گرفتم.
موهای خیس بلند فرم به صورتم چسبیده بود. گلویم ازدردی جانسوز می سوخت. چشمهای بی فروغم را دمی بستم و داغی اشک هایم با سرمای باران روی صورتم یخ بست.
اول قدمهایم سست شبیه کودکی زخمی بود؛ بعد از چند ثانیه که صدای واق واق سگها نزدیک شد با تمام توان در جنگل سراسر مه دویدم.
خزه ها و شاخه های درختان درکف پاهایم فرو رفت.
وقتی صدای رعد، مسیرخلنگ زار روبرویم را روشن کرد؛ دندانهای تیز سگ وحشی درگوشت پایم فرو رفت.
جیغ های هراسناکم در دل جنگل پیچید. قطرات اشک خدا روی زمین و جنگل ریخت. از خدا مرگی آرام و بدون درد خواستم.
نیش بازعماد و موهای بلندش را دیدم که مرا سوارترک دوچرخه زنگ زده اش کرده بود و در سربالای محله مارالان سواری می داد.
نوشمک یخ زده ای لب هایم را سرخ کرد؛ دست هایم از سرمایش کرخت شده بود.
درد مثل شلاقی روی تنم پیچک می زد. لبهایم ازشدت تشنگی ترک خورده بود. دلم آغوش مادری را می خواست که هرگزندیده بودمش.
صدای فحشی را ازفاصله نزدیک شنیدم.
تو با کلاه بارانی زرد، روی صورتم خم شده بودی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان زخم چین
  • هانیه

    در پارت 520

    از امان نفرت دارم چون زخم دیده فکر میکنه میتونه هرجور دلش میخواد با اولدوز رفتار کنه؟ازدواج کردنشونم مشکوکه این چطوری انقدر عاشقش شد وقتی هنوز رویای خاطره میبینه.تا هرچی میشه گذشته و خانواده اولدوز رو میکوبونه تو سرش اشغال

    ۲ ماه پیش
  • bi bi

    در پارت 830

    خاطره و یغما که جزئی از رمان نبودن کی فصل دوم شروع میشه

    ۵ ماه پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    شخصیت های دیگه رمان هستن. احتمالا بیفته برا عید. چون می خوام رمان ترجمه افسون کلاغها رو تموم کنم.

    ۵ ماه پیش
  • bi bi

    در پارت 830

    خدایا نهه این همه بدبختی و سختی کشید که اخرش این طور بشه

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 831

    عالی بود خدا قوت..موفق باشید

    ۵ ماه پیش
  • Nafis

    در پارت 831

    خسته نباشید جانانه نویسنده منتظر جلد دوم هستیم

    ۵ ماه پیش
  • تیسراتیل

    در پارت 831

    ممنون نویسنده عزیز، خسته نباشید💕🌱

    ۵ ماه پیش
  • سوگند

    1

    عالی بود بانو جان خدا قوت نویسنده پرتلاش

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 821

    امان از سرنوشتت اولدوز..مرسی بابت پارت

    ۵ ماه پیش
  • bi bi

    در پارت 821

    چرا وضعیت انقد داغون شده دیگه مغزم نمیکشه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    یهو چه سریع جمع و جور شد قلم و داستانتون خاص هست اینکه شخصیت ها هرکدوم برای خودشون استقلال دارند و زیر سایه ی دیگر شخصیت ها نیستند خیلی خوبه امیدوارم همینطور ادامه بدین

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 751

    امان از این بختی که داره اولدوز..منم داره کم کم از امان بدم میاد

    ۵ ماه پیش
  • تیسراتیل

    در پارت 751

    احتمالش هس که مرگ تی تی یه ربطی به خانواده امان یا نیکان داشته باشه؟؟ اون کلاغا تو مغازه کی بودن متوجه نشدم

    ۵ ماه پیش
  • تیسراتیل

    در پارت 751

    باران درست میگه مگه چقد از امان شناخت داشت که باهاش ازدواج کرد حتی رفتار درستی باهاش نداره بااین همه پنهون کاری و بداخلاقی امان قراره تهش به کجا برسه اولدوز

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 741

    چه خاطرات تلخی داره اولدوز 😣😣😣

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    در پارت 741

    الهی اولدوز عزیز چه سختی کشیده

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟