خلاصه رمان تراژدی زخم چین
پدرم اسمم رو اولدوز گذاشت به معنای ستاره، اما ستاره هام گاهی از آسمون سقوط می کنن. زندگیم به اجبار گره خورد. اجبار به ازدواج، اجبار به فرار، من عاشق امان جنگلبانی شدم که پر رمز و رازه! امان، من از اجبارها گریختم؛ اما گرفتار عشق ممنوع تو گره خورده در سنت های طایفه جهان اوغلی ها شدم. طایفه ای که خون و اجبار، سرمایه اصلیشونه. طایفهای که به خون و تعصب، بیشتر از هر چیز دیگهای اهمیت میدادن و برای حفظ قدرت، از هیچ کاری دریغ نمیکردن... حالا من مونده بودم و عشقی که مثل یه آتیش زیر خاکستر، هم میتونست نجاتم بده، هم نابودم کنه…!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان زخم چین - پارت 83
امان، دلم میخواست علت این رفتارهایت را بپرسم. دلم میخواست بین حصار بازوانت از درد مرگ عماد بگویم. شاید برادرم آدم زیاد خوبی نبود؛ اما اینکه در این سیاره کسی به اسم برادر داشتم، برایم دلگرمی بزرگی بود. با تلخی بیکران، مشتی از خاک خیس را چنگ زدم: «تو ازم چی میخوای؟ مگه همدستشون نبود؟ اص...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 82
ویرایش: لحظهای در مهرههای تیرهٔ کمرم سرما را حس کردم. زندگیم شبیه این دومینوی مسخره شده بود. اتفاقات زنجیرهوار و پشت سر هم رخ میداد. امان... فکر کردن به تو چون دشنهای قلبم را میدرید. با لحنی غمگین دست دور نینی حلقه کردم: «باید به پلیس خبر بدیم.» صدای تیز و سردش، چون تیغ، روحم ر...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 81
ویرایش: - فکر نمیکردی چقدر بابت آشیانه ساختن روی زندگی یک زن دیگر، عذاب وجدان داشتم؟ پتوی خنک را روی سرم کشیدم و جز یک چراغخواب فانتزی، چیزی روشن نگذاشتم. کمکم افکار منفی از پشت درهای بستهٔ اتاقم بیرون خزیدند: «تو رو مادرت مثل آشغال دور انداخت.» «عمادم درنا رو به جای تو انتخاب کرد.» ...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 80
ویرایش: مرد کر و لال میخواست از چیمن مواظبت کند؟ مرد خودکار را محکم روی کاغذ میتازاند. انتظار حرفهای درشت و متهمکننده را نداشتم. نوشته بود: «خانم محترم، تو ندانسته خودت را قاطی یک مسئله خانوادگی کردی. چیمن به شدت افسردگی و اضطراب دارد. چند بار هم در بیمارستان بستری شده. فکر میکنی این...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
bi bi
در پارت 830خاطره و یغما که جزئی از رمان نبودن کی فصل دوم شروع میشه
۵ ماه پیش
طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان
شخصیت های دیگه رمان هستن. احتمالا بیفته برا عید. چون می خوام رمان ترجمه افسون کلاغها رو تموم کنم.
۵ ماه پیشbi bi
در پارت 830خدایا نهه این همه بدبختی و سختی کشید که اخرش این طور بشه
۵ ماه پیشسهیل۲۹
در پارت 831عالی بود خدا قوت..موفق باشید
۵ ماه پیشNafis
در پارت 831خسته نباشید جانانه نویسنده منتظر جلد دوم هستیم
۵ ماه پیشتیسراتیل
در پارت 831ممنون نویسنده عزیز، خسته نباشید💕🌱
۵ ماه پیشسوگند
1عالی بود بانو جان خدا قوت نویسنده پرتلاش
۵ ماه پیشسهیل۲۹
در پارت 821امان از سرنوشتت اولدوز..مرسی بابت پارت
۵ ماه پیشbi bi
در پارت 821چرا وضعیت انقد داغون شده دیگه مغزم نمیکشه
۵ ماه پیشفاطمه
0یهو چه سریع جمع و جور شد قلم و داستانتون خاص هست اینکه شخصیت ها هرکدوم برای خودشون استقلال دارند و زیر سایه ی دیگر شخصیت ها نیستند خیلی خوبه امیدوارم همینطور ادامه بدین
۵ ماه پیشسهیل۲۹
در پارت 751امان از این بختی که داره اولدوز..منم داره کم کم از امان بدم میاد
۵ ماه پیشتیسراتیل
در پارت 751احتمالش هس که مرگ تی تی یه ربطی به خانواده امان یا نیکان داشته باشه؟؟ اون کلاغا تو مغازه کی بودن متوجه نشدم
۵ ماه پیشتیسراتیل
در پارت 751باران درست میگه مگه چقد از امان شناخت داشت که باهاش ازدواج کرد حتی رفتار درستی باهاش نداره بااین همه پنهون کاری و بداخلاقی امان قراره تهش به کجا برسه اولدوز
۵ ماه پیشسهیل۲۹
در پارت 741چه خاطرات تلخی داره اولدوز 😣😣😣
۵ ماه پیشنرگس
در پارت 741الهی اولدوز عزیز چه سختی کشیده
۵ ماه پیش
هانیه
در پارت 520از امان نفرت دارم چون زخم دیده فکر میکنه میتونه هرجور دلش میخواد با اولدوز رفتار کنه؟ازدواج کردنشونم مشکوکه این چطوری انقدر عاشقش شد وقتی هنوز رویای خاطره میبینه.تا هرچی میشه گذشته و خانواده اولدوز رو میکوبونه تو سرش اشغال