رمان مقبره خدایان
- نویسنده برایان مورلند
- مترجم طیبه حیدرزاده
- 5 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 110 👁
- 3 ❤️
- 3 💬
خلاصه رمان :
رمان مقبره خدایان اثر برایان مورلند، با ترجمه طیبه حیدرزاده، داستانی خارجی، هیجانانگیز و دلهرهآور است. در سال ۱۹۳۵ گروهی از باستانشناسان بریتانیایی در غاری مصری ناپدید میشوند و یک سال بعد، تنها یک نفر با زخمهایی مرموز بازمیگردد. ایموجن رایلی برای کشف سرنوشت گروهی که پدربزرگش رهبری میکرد، راهی مصر میشود؛ جایی که یک مقبره باستانی، تونلهای پیچدرپیچ و فناوری ناشناخته، او و همراهانش را با دنیایی عجیب و وحشتناک روبهرو میکند.
در اعماق مقبره، یه دنیای پنهان از شگفتی و وحشت وجود داره... تو سال ۱۹۳۵، باستانشناسای بریتانیایی تو یه غار مصری ناپدید شدن. یه سال بعد، یه مرد برگشت که بدنش پر از زخمهای مرموز بود. ایموجن رایلی، مصرشناس، دیوونهوار میخواد بدونه سر اون گروه بدشانس که پدربزرگش رهبریش میکرد چی اومده. برای پیدا کردن جواب، به یه تیم از باستانشناسا و سربازا تو مصر ملحق میشه. داخل یه مقبرهی کوهستانی، اونا یه اثر باستانی با تکنولوژی پیشرفته و یه سری تونل هزارتو پیدا کردن. دکتر نیتن ترامل باور داره این مقبره به محافظتشدهترین رازهای فرعونها راه داره. وقتی کاوشگرا به عمق غارها میزنن، یه دنیای پنهان از شگفتی و وحشت کشف میکنن.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مقبره خدایان - پارت 5
فصل سه هر وقت هارلن رایلی با خدایان صحبت میکرد، دیوونهخونه به اوج جنون میرسید. بیمارا توی راهروها بالا و پایین داد میزدن و به درهای فولادی با پنجرههای کوچیک میکوبیدن. صداها به زبانهای ناشناخته با هارلن حرف میزدن؛ از پارگیهای دیوارهای سفید پرشده سلولش وراجی میکردن، جایی که هارلن با چنگ...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 4
ایموجن کیف دستیش رو باز کرد و یه روزنامه، شیرینیهای پیچیدهشده و یه فلاسک چای ارل گری بیرون آورد. «برات لندن هرالد و صبحانه از جی لیونز آوردم. یه مافین انگلیسی با مربای تمشک زیاد، همونطوری که دوست داری.» وسایل رو روی میز گذاشت، به این امید که چیزهای آشنا خاطراتش رو تکون بده و برگردونش. قبل از آ...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 3
فصل دو ۱۵ اکتبر ۱۹۳۶ بیمارستان روانی هنول لندن، انگلستان هر بار که ایموجن رایلی به هنول سر میزد، به این امید دل میبست که این بار آخرین بارش باشه. وقتی جلوی طاق سنگی دروازه توقف کرد، نفس عمیقی کشید و خودش رو برای چیزی که پیش رو داشت آماده کرد. یه نگهبان مدارکش رو بررسی کرد، بعد دروازه آهنی ف...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
-
رمان مقبره خدایان - پارت 2
قول داده بود تا آخرین نفس از سردابه نگهبانی کنه. صدای نعرهٔ یه مرد از عمق مقبره پیچید. طارق یادش رفته بود بردهٔ فراری رو. حالا باید خودش مرد رو شکار میکرد. اگه کسی بیشتر از فرمانده زنده میموند، طارق به شاه و خدایان بیاحترامی میکرد و توی دنیای زیرین عذاب میکشید. طارق از یه پلکان باریک دیگه ...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش

نیلوفر ابی
در پارت 20واقعا بینظیر رمان قشنگی ممنون از شما خسته نباشید