پارت یک :
فصل اول
آلیزه در آشپزخانه نشسته بود؛ زیر نور ستارهها و شعلهی اجاق، مثل همیشه، جمع شده در خودش کنار آتش.
دوده، پوست و دامنش را لکهدار کرده بود؛ خطوط تیرهای روی گونه، سایهای غلیظ بالای یک چشم، بیآنکه خودش متوجه باشد.
آلیزه سردش بود. نه— از سرما میلرزید.
بیشتر وقتها آرزو میکرد بدنش مثل در داشت، تا بتواند سینهاش را باز کند، داخلش را با زغال و نفت پر کند و کبریت بکشد.
اما افسوس...
دامنش را بالا گرفت و نزدیکتر شد تا گرم شود، مراقب بود آتشی به پیراهنی نزند که هنوز باید آن را تحویل دختر نامشروعِ سفیر لُجّان میداد. آن لباسِ نفیس و براق تنها سفارش این ماهش بود، و آلیزه امید داشت زیباییاش مشتری تازهای جذب کند— چون سفارشهای پرزرقوبرق معمولاً از حسادتهای تالارهای رقص و میزهای شام میآمدند.
تا وقتی کشور در صلح بود، اشرافِ دربار— مشروع و نا...مشروع— شببهشب مهمانی میدادند و بدهکار میشدند، و یعنی آلیزه هنوز میتوانست سکههایی از جیبهای گلدوزیشدهشان بیرون بکشد.
ناگهان لرز شدیدی تمام بدنش را گرفت. نزدیک بود بخیه از دستش بیفتد، نزدیک بود داخل آتش بیفتد.
وقتی خردسال بود، آلیزه یک بار آنقدر از سرما میلرزید که خودش را روی اجاق داغ کشاند.
اصلاً فکر نکرد که آتش ممکن است بسوزاندش— او فقط نوزادی بود که غریزهاش دنبال گرما میرفت.
آن زمان نمیدانست بدنش بیماری نادری دارد، سرمایی درونی که حتی میان مردم خودش— که همه عجیب و متفاوت بودند— او را ویژهتر میکرد.
خوشاقبالی بود که آتش فقط لباسش را سوزاند و خانهی کوچک را با دود پر کرد، دودی که چشمهایش را سوزاند.
اما بعد، صدای فریاد فهماند که نقشهاش به آخر رسیده است.
از اینکه بدنش گرم نمیشد، بیتاب و گریان شد. اشکهایش یخ زده بودند.
وقتی از میان شعلهها بیرونش آوردند، مادرش دچار سوختگیهای وحشتناکی شد؛ زخمهایی که آلیزه سالها بعد، با دقت و اندوه نگاهشان میکرد.
زن لرزان رو به مردی که با صدای فریاد وارد شده بود، جیغ زد:
«به چشمهاش نگاه کن! ببین چه بلایی سرش اومده— بهخاطر این کار میکشنش—!»
آلیزه چشمهایش را مالید و سرفه کرد.
باید خیلی کوچک بوده که حرفهای پدر و مادرش را درست یادش نمانده؛ تنها خاطرهای در ذهنش مانده بود از قصهای قدیمی که بارها برایش تکرار کرده بودند، تا جایی که گاهی خیال میکرد صدای مادرش را هنوز میشنود.
قورت داد.
دود در گلویش گیر کرده بود. انگشتانش بیحس شده بودند.
با خستگی، نفسی بهسوی اجاق بیرون داد؛ حرکتی که دودهها را دوباره به جنبش آورد.
آلیزه دوباره سرفه کرد، اینبار آنقدر محکم که سوزن گلدوزی در انگشت کوچکش فرو رفت. درد را بیهیچ واکنشی تحمل کرد، سوزن را بیرون کشید و به زخم نگاه کرد.
سوراخ عمیق بود.
آرامآرام، انگشتانش پارچهی ابریشمی پیراهن را فشردند تا جلوی خون را بگیرد. چند لحظهای گذشت. در این مدت، برای شانزدهمین بار آن شب، به دودکش خیره شد. بعد نخ را با دندان برید و پیراهن جواهردوزیشده را روی صندلی انداخت.
نگران لکه شدنش نبود؛ میدانست خونش لباس را لک نمیکند. با این حال، بهانهی خوبی بود برای رها کردن کار— کمی استراحت، کمی تسلیم شدن.
چند لحظه طول کشید تا به لباس نگاه کند. پیراهن روی صندلی ولو شده بود، قسمت بالاییاش افتاده، مثل کودکی که از خستگی لم داده باشد. پارچهی لطیفِ ابریشمی روی پایههای چوبی صندلی ریخته بود و مهرهها در نور شمع برق میزدند.
نسیم ملایمی از پنجرهی نیمهباز داخل آمد، شمعی خاموش شد و آخرین ذرهی آرامش را هم با خود برد. لباس آرام آرام پایین سر خورد، آستینش روی زمین کشیده شد و سرآستین براقش روی کف سیاه و دودهگرفته خط انداخت.
آلیزه آهی کشید.
پیراهن، مثل همهی کارهایش، از نظر او زیبا نبود. طراحیاش را معمولی میدانست، دوختش فقط «قابل قبول» بود. همیشه آرزو داشت ذهن و دستانش آزاد باشند تا بدون ترس و تردید خلق کند. اما خیالپردازیاش همیشه در برخورد با نیازِ سادهی زندهماندن خاموش میشد.
در زمان مادربزرگ آلیزه بود که «عهدنامههای آتش» بسته شد؛ پیمانی تاریخی که برای اولینبار بعد از هزار سال، به جنیان و انسانها اجازه میداد در صلح و کنار هم زندگی کنند.
جنیان از جوهر آتش ساخته شده بودند و قدرتهایی چون سرعت، ناپدید شدن و نیروی جسمی زیاد داشتند. در مقابل، انسانها که از خاک و آب آفریده شده بودند، به دست خودشان لقب «گِلی» گرفته بودند. با وجود تفاوتهایشان، هر دو قوم از جنگهای بیپایان خسته شده بودند.
وقتی پیمان صلح برقرار شد، خیابانها را با طلای مذاب تزیین کردند، پرچمها و سکههای امپراتوری از نو ساخته شدند و همهجا شعار عصر جدید دیده میشد:
**مِراس — باشد که برابری همیشه برتر بماند.**
اما آنچه «برابری» نام گرفت، در عمل به این معنی بود که جنیان باید قدرتهای خود را پنهان کنند. آنها مجبور شدند تواناییهایی مانند سرعت، ناپدید شدن یا کنترل آتش را کنار بگذارند، وگرنه با مرگ روبهرو میشدند.
از سوی دیگر، انسانها— که همیشه از توانایی جنیان احساس ضعف و حسادت میکردند— بیش از حد آماده بودند تا هر نشانهای از قدرت را «تقلب» یا «خیانت» بخوانند.
آلیزه هنوز هم میتوانست در ذهنش صدای فریادها و شورشهای آن دوران را بشنود...
حالا داشت به پیراهنی نگاه میکرد که فقط «متوسط» بود؛ نه خیلی زیبا، نه خیلی بد.
آلیزه همیشه حواسش را جمع میکرد که لباس بیش از حد عالی و چشمگیر طراحی نکند. چون هر کاری که زیادی خوب از آب در میآمد، زیر ذرهبین میرفت و خیلی زود به عنوان نتیجهی یک «ترفند فراطبیعی» رد میشد.
یکبار، فقط یکبار، وقتی برای داشتن یک زندگی آبرومند به شدت تحت فشار بود، تصمیم گرفت مشتری را نه فقط با طرح، بلکه با مهارتش تحت تأثیر قرار بدهد.
کارش خیلی بهتر از خیاط محلی بود؛ علاوه بر آن، آلیزه میتوانست یک پیراهن صبحگاهی شیک را در یکچهارم زمانی که دیگران لازم داشتند بدوزد، و حتی حاضر بود نصف قیمت معمول بابتش بگیرد.
همین اشتباه بزرگ او را تا پای چوبهدار کشاند.
نه مشتری، بلکه خیاط رقیب بود که از این موضوع عصبانی شد و آلیزه را به قضات گزارش داد.
به شکلی معجزهآسا، آلیزه توانست از دست مأمورانی که شبانه برای دستگیریاش آمده بودند فرار کند. او از روستاها و دشتهای آشنای کودکیاش گذشت و به شهر پناه برد؛ جایی که امید داشت در شلوغی جمعیت گم شود.
لطفا صبر کنید...

نازنین
0رمان خوب و متفاوتیه جدا