رمان شناسه «ID» - مرده نشین
- به قلم Raiya
- ⏱️۷ ساعت و ۲۹ دقیقه ۹ ثانیه
- 10.1K 👁
- 96 ❤️
- 180 💬
همه چیز برای نیکآیین آشوبگشت، مردی با گذشتهای غیر عادی که به او توانایی حرف زدن با اجساد را داده، از یک دیالوگ شروع میشود: «- هی... تو امشب میمیری!» به ظاهر سربهسر گذاشتن یک دیوانه است اما طولی نمیکشد که متوجه میشود این اخطار، واقعی است. با این حال، هنوز برای نیکآیینی که ملقب به «مردهنشین» است و تمام وابستگیاش به دنیا را از دست داده، ترسی از مرگ وجود ندارد اما به خاطر حضور غیرمنتظرهی یک خواهر و برادر عجیب مجبور میشود از مرگ فرار کند؛ بیخبر از این که قاتلی که دنبالش میکند، همخون او است. گذشتهای که پیش از تولدش با مرگ مادرش دفن شده بود، بالاخره برای بلعیدنش دهان باز میکند... پایانش به مرگ نوشته شده اما... با حضور آن خواهر و برادر میتواند بالاخره وابستگیای به دنیا پیدا کند و این پایان را تغییر دهد؟
اوه... باید اعتراف میکردم من را خوب میشناخت!
- خب... حتی اگه عزرائیل هم باشه، بیشتر از تو دوستش دارم.
چنان ناباورانه با چشمهای درشت شده نگاهم کرد که گویا از پشت خنجر خورده است! هر چند به فاصلهی کوتاهی دلنشین و کودکانه خندید.
- خیلی مهم نیست.
دستش را مشت کرد. با خندهی شیطانی و لحن حماسیای گفت:
- خودم سر زندگیت با عزرائیل کل میندازم!
سرش را پایین انداخت. لبخندش رفته رفته کمرنگ شد و انگار، دوباره تغییر مزهی عجیبی به تلخی داد. با کنجکاوی نگاهش کردم که خیره به کف ماشین، با دستهایش بازی میکرد.
با آرامترین صدایی که از او سراغ داشتم، گفت:
- من نمیتونم تو رو به عزرائیل ببازم!
این گرفتگیهای ناگهانیاش عجیب بودند؛ نه به لحظهای که با خنده گفته بود امشب میمیرم و نه به گرفتگیهایش... درکش سخت بود.
- من بازی نیستم که بخوای ببازیم.
از گوشهی چشم، چپ چپ نگاهم کرد.
- واقعا توی این موقعیت این اولین حرفیه که به ذهنت میرسه بزنی؟!
- آره.
با درماندگی دستی روی صورت گردش کشید.
- ای کاش حداقل خجالت میکشیدی!
تک ابرویم بالا پرید. چه کسی هم این را میگفت!
- شک دارم اگه میکشیدم هم میتونستی تشخیصش بدی.
نگاهش را شبیه بچهای شیطان دزدید. انگار حداقل کمی پررویی خودش را قبول داشت.
- جواب سنگینی بود.
نفس راحتتری کشیدم.
- پس پیاده میشی؟
با ابروهای درهم به سمتم برگشت و قاطعانه گفت:
- نع!
داشت کلافهام میکرد؛ ترجیح میدادم وقت باقی ماندهام را با آرامش سپری کنم.
خوشبختانه برای چنین روزی وصیتنامهام را پیشاپیش تنظیم کرده بودم و از این لحاظ، دغدغهای نداشتم؛ مهدکودکهایم را به خانم تهمتن، مدیر شعبهی اصلی سپرده بودم و اموالم را وقف همان مهدکودکها کرده بودم. اینگونه، بدون پشیمانی و وابستگیای به این دنیا میتوانستم بمیرم.
اینبار از در منطقی و در عین حال با بیان تیزتری وارد شدم.
- میدونی که میتونم به زور از ماشین بیرونت بندازم؛ میخوای این گزینه رو انتخاب کنی؟!
بیخیال خندید.
- مهربونتر از اونی که این حرفها بهت بیان!
ابروهایم بالا پریدند. اطمینان عجیب و بدون توجیهی در حرفش بود.
- بیش از حد مطمئنی...
سری به نشانهی تأیید تکان داد و لبخند کوچکی زد.
- معلومه، چون زندگی کردمت؛ حس یه گنجشک کوچولوی بیپناه رو داشتی!
ابروهایم بالا پریدند. سر تا پای حرفش را نفهمیدم! یعنی چه که من را زندگی کرده بود؟ گنجشک کوچولوی بیپناه؟ من؟!
بیشتر افرادی که من را میدیدند، میترسیدند؛ به ویژه از چشمهایم... میگفتند زیادی بیروح و سرد هستند؛ البته اتفاقی شنیدم و حالا یکی پیدا شده بود که به گنجشک کوچولوی بیپناه تشبیهم کند؟
- مطمئنی در مورد من حرف میزنی؟!
لبخند دنداننمایی زد.
- آره، در مورد خودِ خودِ آقای نیکآیین آشوبگشت حرف میزنم.
مکثی کردم. چگونه همچین دیدی به من داشت؟! یعنی چه که من را زندگی کرده بود؟
- جالبه... منظورت چیه که من رو زندگی کردی؟
انگار به نتیجهی دلخواهش رسیده باشد، پیروزمندانه خندید و با چشم به سوییچ ماشین اشاره کرد.
- نظرت چیه استارت بزنی و به سمت خونهت راه بیفتی تا توی راه ادامهی حرفهامون رو بزنیم؟
خوشخیال بود! کنجکاویام به اندازهای نبود که بخواهد مجبورم کند حرفش را گوش بدهم.
- نظرم اینه تو آدرس خونهت رو بدی تا سر راه برسونمت!
چپ چپ نگاهم کرد.
- کوتاه نمیآیها!
شانه بالا انداختم.
- دلیلی براش ندارم.
- صحیح... بیا، این هم آدرس خونهم.
با لبخند مکش مرگمایی، کارت مهدکودکهای نیکآیین را به خودم برگرداند.
بدون این که کارت را از دستش بگیرم، فقط پوکر نگاهش کردم که در کمال پررویی با خنده ادامه داد:
- امروز رو اینجا ساکنم!
خیره به چشمهایش، پرسیدم:
- نمیفهمم چرا انقدر پیش میری... این که مردن یا زنده موندنم برات مهمه، دلیل خاصی داره؟
ناگهانی آرام شد. برگشت، کامل به صندلی تکیه داد. چشمهایش را بست و با لحن خوابآلودی گفت:
- وقتی رسیدیم بیدارم کن.
و به صورت ضایعی شروع به خر و پف روی اعصابی کرد! رسما خودش را به کوچهی چپ زد.
ماهک
0خیلی خوب بود ولی اخرش نصفه انگار تموم شد پس اون سرهنگ چی میخواست ازش؟ جلد دوم کی میاد ؟! از کجا میشه تهیه کرد!؟
۱ هفته پیشبرازنده
0عالی بود دلم برای نیک ۵ساله داستان خیلی سوخت مخصوصا موقعه خاک سپاری ولی طنز داستان زیاد تکراری بود ولی مجموعا عالی
۲ هفته پیشزهرا ?
0ادامش😭😭😭😭😭😭😭😭😭🥺🥺🥺🥺🥺
۲ هفته پیشنویسنده
0میاد، شاید دیر ولی میاد😁❤️
۲ هفته پیشآیلا
1نویسنده عزیز میشه یه آیدی بدی تو هر اپلیکیشنی که من بتونم بهت پیام بدم و بقیه رماناتو دریافت کنم؟
۳ هفته پیشنویسنده
0البته Raiyaa در ***
۳ هفته پیشنویسنده
0Eتا Raiyaa
۳ هفته پیشمریم
1خیلی زیبا و جذاب بود ، همه مدل ژانری داشت بعد از مدت ها یه رمان خوب خوندم خداقوت نویسنده عزیز
۳ هفته پیشنویسنده
1عمیقا خوشحال شدم دوست داشتین❤️☺️ سلامت باشید.
۳ هفته پیشبرازنده
1چرا اون یکی جلدش رو نداشتین سکه آیی بزارید حداقل خیلی بده رمان نصفه باشه
۳ هفته پیشنویسنده
0پایان جلد اول هم بسته بود، چالش تموم شد ... به هر حال جلد دوم وقتی تموم بشه قرار میگیره، برای خوندن در حال تایپش هم میتونید نظرات پایین تر رو چک کنید
۳ هفته پیشسها
0جلد دوم تو Tلگرام به ایدی Raiyaa پیام بدیم؟
۳ هفته پیشنویسنده
0نه عزیزم، همین آیدی منتهای توی ا.ی._.ت.ا
۳ هفته پیشسها
0خیلی ممنون پس من پیام میدم
۳ هفته پیشمونس
0چرا رمان تو اپلیکیشن نیست؟؟
۳ هفته پیشنویسنده
0احتمالا رمان های جدید رو اضافه نکردین، توی صفحه ی اول اپ روی گزینه رمان جدید چی داریم؟ بزنید و رمان های جدید رو اضافه کنید، رمان براتون بالا میاد.
۳ هفته پیشسها
0کلمه Tلگرام چرا سانسور میشع
۳ هفته پیشسها
0جلد دوم رو تو *** انلاین میزارین؟
۳ هفته پیشم.ن
0سلام و خداقوت به نویسنده گرامی. رمان جذاب و قشنگی بود، با قلمی قوی. با آرزوی موفقیت های بیشتر. سه جلد دیگر هم نوشته شدن؟
۱ ماه پیشنویسنده
1سلام، سلامت باشید🌸🌷 خیر😅 در حال تایپه که وقتی هر جلد تموم بشه ان شاءالله قرارش میدم.
۱ ماه پیشزهرا
0ببخشید من تو *** نمیتونم پیدا کنم نام کاربری تون زو
۱ ماه پیشنویسنده
0*** دقت کنید ار باید بزرگ باشه
۱ ماه پیشHadis
0عالی بود نویسنده عزیز❤️رمانِ متفاوت، زیبا و به دور از کلیشه ای بود از خوندنش بسیار لذت بردم و باعث شد بعد از مدت ها رمان آفلاین بخونم منتظر جلد های بعدی میمونم و اگه امکانش هست ممنون میشم بگید کجا پارت گذاری میشه.
۴ هفته پیشنویسنده
0خوشحالم به دلتون نشسته😍 نظرات پایین تر رو چک کنید، گفتم🌷
۴ هفته پیشنویسنده
0Raiyaa دقت کنید آر باید بزرگ تایپ شه
۱ ماه پیشFatemeh
0زیبا و دلنشین بود ،منتظر جلد دومشم 😍
۴ هفته پیشنویسنده
0خوشحالم دوست داشتین❤️🤗✨
۴ هفته پیشستایش
0خیلی خیلی دوسش داشتم حیف که کم بود و متوجه نشدم کی تموم شد
۴ هفته پیشنویسنده
0خوشحالم دوست داشتین😍❤️ خوش بین باشیم، هنوز جلدهای بعدی وجود دارن😁😄
۴ هفته پیشمحبوب
0سلام به نویسنده عزیز خسته نباشی رمان شما عالی بود من به شخصه خیلی پسندیدم امیدوارم موفق باشید و منتظر باقی رمانهای شما هستیم
۴ هفته پیشنویسنده
0سلام، خوشحالم دوست داشتین😍❤️ سلامت باشید و امیدوارم رمان های دیگه ی من هم مورد پسندتون قرار بگیرن💞
۴ هفته پیش
فاطمه ❤️
1خیلی خیلی عالی بود من که دوسش داشتم وبی صبرانه منتظر ادامه ش هستم 💜💜💜💜💜 ممنون نویسنده جون 💜