دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی مرده نشین اثر Raiya

رمان شناسه «‍ID» - مرده نشین

  • به قلم Raiya
  • ⏱️۷ ساعت و ۲۹ دقیقه ۹ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 16.9K 👁
  • 163 ❤️
  • 243 💬

خلاصه رمان شناسه «‍ID» - مرده نشین

همه چیز برای نیک‌آیین آشوب‌گشت، مردی با گذشته‌ای غیر عادی که به او توانایی حرف زدن با اجساد را داده، از یک دیالوگ شروع می‌شود: «- هی... تو امشب می‌میری!» به ظاهر سربه‌سر گذاشتن یک دیوانه است اما طولی نمی‌کشد که متوجه می‌شود این اخطار، واقعی است. با این حال، هنوز برای نیک‌آیینی که ملقب به «مرده‌نشین» است و تمام وابستگی‌اش به دنیا را از دست داده، ترسی از مرگ وجود ندارد اما به خاطر حضور غیرمنتظره‌ی یک خواهر و برادر عجیب مجبور می‌شود از مرگ فرار کند؛ بی‌خبر از این که قاتلی که دنبالش می‌کند، هم‌خون او است. گذشته‌ای که پیش از تولدش با مرگ مادرش دفن شده بود، بالاخره برای بلعیدنش دهان باز می‌کند... پایانش به مرگ نوشته شده اما... با حضور آن خواهر و برادر می‌تواند بالاخره وابستگی‌ای به دنیا پیدا کند و این پایان را تغییر دهد؟

قسمتی از متن رمان شناسه «‍ID» - مرده نشین

- تو رو به حال خودت ول کنم، از صد درصد، صد درصد احتمال داره سر جات بشینی تا بیان بکشنت ولی دویست درصد احتمال داره قبل از اون‌ها، خودت، خودت رو به عزرائیل تسلیم کنی!
اوه... باید اعتراف می‌کردم من را خوب می‌شناخت!
- خب... حتی اگه عزرائیل هم باشه، بیشتر از تو دوستش دارم.
چنان ناباورانه با چشم‌های درشت شده نگاهم کرد که گویا از پشت خنجر خورده است! هر چند به فاصله‌ی کوتاهی دلنشین و کودکانه خندید.
- خیلی مهم نیست.
دستش را مشت کرد. با خنده‌ی شیطانی و لحن حماسی‌ای گفت:
- خودم سر زندگیت با عزرائیل کل می‌ندازم!
سرش را پایین انداخت. لبخندش رفته رفته کم‌رنگ شد و انگار، دوباره تغییر مزه‌ی عجیبی به تلخی داد. با کنجکاوی نگاهش کردم که خیره به کف ماشین، با دست‌هایش بازی می‌کرد.
با آرام‌ترین صدایی که از او سراغ داشتم، گفت:
- من نمی‌تونم تو رو به عزرائیل ببازم!
این گرفتگی‌های ناگهانی‌اش عجیب بودند؛ نه به لحظه‌ای که با خنده گفته بود امشب می‌میرم و نه به گرفتگی‌هایش... درکش سخت بود.
- من بازی نیستم که بخوای ببازیم.
از گوشه‌ی چشم، چپ چپ نگاهم کرد.
- واقعا توی این موقعیت این اولین حرفیه که به ذهنت می‌رسه بزنی؟!
- آره.
با درماندگی دستی روی صورت گردش کشید.
- ای کاش حداقل خجالت می‌کشیدی!
تک ابرویم بالا پرید. چه کسی هم این را می‌گفت!
- شک دارم اگه می‌کشیدم هم می‌تونستی تشخیصش بدی‌.
نگاهش را شبیه بچه‌ای شیطان دزدید. انگار حداقل کمی پررویی خودش را قبول داشت.
- جواب سنگینی بود.
نفس راحت‌تری کشیدم.
- پس پیاده می‌شی؟
با ابروهای درهم به سمتم برگشت و قاطعانه گفت:
- نع!
داشت کلافه‌ام می‌کرد؛ ترجیح می‌دادم وقت باقی‌ مانده‌ام را با آرامش سپری کنم.
خوش‌بختانه برای چنین روزی وصیت‌نامه‌ام‌ را پیشاپیش تنظیم کرده بودم و از این لحاظ، دغدغه‌ای نداشتم؛ مهدکودک‌هایم را به خانم تهمتن، مدیر شعبه‌ی اصلی سپرده بودم و اموالم را وقف همان مهدکودک‌ها کرده بودم. این‌گونه، بدون پشیمانی و وابستگی‌ای به این دنیا می‌توانستم بمیرم.
این‌بار از در منطقی و در عین حال با بیان تیزتری وارد شدم.
- می‌دونی که می‌تونم به زور از ماشین بیرونت بندازم؛ می‌خوای این گزینه رو انتخاب کنی؟!
بی‌خیال خندید‌.
- مهربون‌تر از اونی که این حرف‌ها بهت بیان!
ابروهایم بالا پریدند. اطمینان عجیب و بدون توجیهی در حرفش بود‌‌.
- بیش از حد مطمئنی...
سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد و لبخند کوچکی زد.
- معلومه، چون زندگی کردمت؛ حس یه گنجشک‌ کوچولوی بی‌پناه رو داشتی!
ابروهایم بالا پریدند. سر تا پای حرفش را نفهمیدم‌! یعنی چه که من را زندگی کرده بود؟ گنجشک کوچولوی بی‌پناه؟ من؟!
بیشتر افرادی که من را می‌دیدند، می‌ترسیدند؛ به ویژه از چشم‌هایم... می‌گفتند زیادی بی‌روح و سرد هستند؛ البته اتفاقی شنیدم و حالا یکی پیدا شده بود که به گنجشک‌ کوچولوی بی‌پناه تشبیهم کند؟
- مطمئنی در مورد من حرف می‌زنی؟!
لبخند دندان‌نمایی زد.
- آره، در مورد خودِ خودِ آقای نیک‌آیین آشوب‌گشت حرف می‌زنم.
مکثی کردم. چگونه همچین دیدی به من داشت؟! یعنی چه که من را زندگی کرده بود؟
- جالبه... منظورت چیه که من رو زندگی کردی؟
انگار به نتیجه‌ی دلخواهش رسیده باشد، پیروزمندانه خندید و با چشم به سوییچ ماشین اشاره کرد.
- نظرت چیه استارت بزنی و به سمت خونه‌ت راه بیفتی تا توی راه ادامه‌ی حرف‌هامون رو بزنیم؟
خوش‌خیال بود! کنجکاوی‌ام به اندازه‌ای نبود که بخواهد مجبورم کند حرفش را گوش بدهم.
- نظرم اینه تو آدرس خونه‌ت رو بدی تا سر راه برسونمت!
چپ چپ نگاهم کرد.
- کوتاه نمی‌آی‌ها!
شانه بالا انداختم.
- دلیلی براش ندارم.
- صحیح... بیا، این هم آدرس خونه‌م.
با لبخند مکش مرگ‌مایی، کارت مهدکودک‌های نیک‌آیین را به خودم برگرداند.
بدون این که کارت را از دستش بگیرم، فقط پوکر نگاهش کردم که در کمال پررویی با خنده ادامه داد:
- امروز رو این‌جا ساکنم!
خیره به چشم‌هایش، پرسیدم:
- نمی‌فهمم چرا انقدر پیش می‌ری... این که مردن یا زنده موندنم برات مهمه، دلیل خاصی داره؟
ناگهانی آرام شد. برگشت، کامل به صندلی تکیه داد. چشم‌هایش را بست و با لحن خواب‌آلودی گفت:
- وقتی رسیدیم بیدارم کن.
و به صورت ضایعی شروع به خر و پف روی اعصابی کرد! رسما خودش را به کوچه‌ی چپ زد.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان شناسه «‍ID» - مرده نشین

  • مومنی

    1

    سلام خداقوت نویسنده.جالب و متفاوت بود.ارزش وقت گذاشتن رو داشت.

    ۴ هفته پیش
  • زهره

    0

    من این رمان را داخل *** میخودم،یکهو برام کانال رمان حذف شد و مابقی اونو دیگه متوجه نشدم

    ۳ ماه پیش
  • نویسنده

    0

    به ایدی Raiyaa در Eتا پیام بدین

    ۳ ماه پیش
  • آیدی ایشون را ندارم

    1

    ٱیدی از ایشون داخل *** ندارم

    ۲ ماه پیش
  • کیمیا

    0

    رمان خیلی عالی بود و من الان توی خماری اینکه محمد مهدی چه قدرتی داشت یا چطور نیک رو می شناخت موندم از کجا میتونم فصل دوم رو بخونم

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    1

    سلام خسته نباشید نویسنده جان رمان متفاوتی بود که تمام مدت کنجکاو نگهت میداره من خیلی لذت بردم احساس میکنم جاداشت ادامه پیدا کنه ولی چون جلد دو داره امیدوارم بعضی از ابهام ها اون جا برطرف بشه مثل وباخبر بودن محمد مهدی ازهمه چی قلمت مانا عزیزم عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • دینا

    0

    قشنگ بود و متفاوت دستمریزاد نویسنده عزیز ولی تهش نفهمیدیم چرا توی خونه امن شاه شم رفته بود تو بدن محمدمهدی؟!

    ۳ ماه پیش
  • نویسنده

    0

    عزیزم خوشحالم دوست داشتین❤️ جواب سوالتونم جلد دوم مشخص میشه

    ۳ ماه پیش
  • دینا

    0

    جلد دوم کی میاد و اسمش چیه؟

    ۳ ماه پیش
  • نویسنده

    1

    وقتی که تموم بشه که تاریخ مشخصی نداره اما ان شاءالله دو تا سه ماه دیگه اسمشم شناسه «ID» - مقتول؛ ورژن دمو

    ۳ ماه پیش
  • Mf...

    0

    خسته نباشی نویسنده عزیز ولی کاش همش کامل بود و داخل همین برنامه خیلیا *** ندارن

    ۳ ماه پیش
  • نرگسم

    0

    رمان متفاوتی بود خیلی جاها احساساتیم کرد قشنگ بود:)

    ۳ ماه پیش
  • نارویوکی

    0

    خیلی خوب بود میشه بگین از کجا میتونم بقیش رو بخونم؟؟

    ۴ ماه پیش
  • نویسنده

    1

    خوشحالم دوست داشتین نظرات پایین تر رو چک کنید، ایدی و اپ هست.

    ۴ ماه پیش
  • نارویوکی

    1

    تا الان خیلی رمان خوندم ولی این یکی از رمان هایی هست که برای ادامش واقعا کنجکاوم 😍😍

    ۴ ماه پیش
  • یگانه

    0

    سلام نویسنده عزیز، قلمت مانا✨🤗من به شخصه خیلی لذت بردم از غیرقابل پیش بینی یودن سیر رمانتون شخصیت های جالبی که خلق کرده بودین و احساسات متفاوتی که به قشنگی به تصویر کشیده بودین و بی صبرانه منتظر جلدهای بعد رمانتون هستم🙏🏼💖💖

    ۴ ماه پیش
  • Reyha

    0

    من دو سه قسمتش رو خوندم الان اومدم سراغ نظراتش اخر رمان باز تموم میشه و فصل بعد داره؟ اگه داره اسمش چیه از کجا میشه پیداش کرد؟

    ۴ ماه پیش
  • رها

    0

    من گیج شدم.یکی برام داستان رو اسپویل کنه رسام شارایل کیه

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    0

    پدرش ر

    ۴ ماه پیش
  • رها

    0

    مرده است یا زنده؟؟انگار پدرش نمیخواستش درسته؟

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    0

    رمان باحالی بود جلد بعدش تو برنامه نیس؟؟

    ۴ ماه پیش
  • Fufu

    1

    رمانش برام تازگی داشت مرسی از نویسنده عزیز .💖💖

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!