دوست داشتی؟
slider

رمان طلسم تارادیس

  • زبان فارسی
  • 44.5K 👁
  • 275 ❤️
  • 135 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی طلسم تارادیس

ضحای قصه ما یه کتابفروش سیاره، دنبال برادر دوقلوش، همه دخمه های شهر رو زیر پا میذاره، حتی به جنگ کارون زنگنه ای میره که دیو قصه ماست. تار و پود قصه ضحا و کارون با عشق گره می خوره؟ یا طلسم کینه های از دل تاریخ اونها رو به قعر نابودی می کشونه؟

پارت اول

فصل اول: سندی ها
مرا زنده درتابوت دفن کرده بودند. با دست به چوبهای بالای سرم کوبیدم. از وحشت به نفس تنگی افتاده بودم و حس می کردم ریه هایم هر لحظه از کمبود اکسیژن منفجرخواهد شد. فکر می کردم هرلحظه که می گذشت عفریت مرگ بیشتر روی سینه ام فشارمی آورد. شن های ریز از لابه لای چوبها روی صورتم الک می شد. با اخرین توان روی چوبها ضربه زدم و با صدای خفه از سیب گلویم نالیدم:
-کارون کمکم کن.
کسی خاک ها را به کناری زد. وقتی نفسهایم یک در میان از سینه ام بیرون میآمد. کسی مرا درآغوش گرفت و دم گوشم زمزمه کرد:
-من اینجام و تا ابد مواظبتم.
وقتی از کابوس شبانه بیدارشدم، همه جانم خیس ازآب شده بود. ناله های حزن آور زرینه از اتاق خواب بغلی گوشم را آزار می داد. پتوی کهنه و بوی نم گرفته را به کناری زدم وبه طرف پنجره نیمه باز رفتم. با گذشت چهل روز از بهار، هوا هنوز سوز زمستانی داشت.
ماه امشب شبیه صوفی گربه لاغر و کثیف زرین بود. چند نفس عمیق از ته سینه ام کشیدم و سعی کردم سوزش قلب ناسورم را ساکت کنم.
شانه هایم ازحمل سنگینی کوله سنگین درد می کرد.
کتابهای تلنبارشده گوشه اتاق بهم دهان کجی می کرد.
زرین دوباره ناله بلندی کرد و با ته عصای سنگین عاج مانندش به وسایل غبارگرفته اتاق ضرباتی زد. دو ضربه یعنی ضحای بی پدر و مادر بیا اینجا. سه ضربه یعنی گرسنمه. چهار ضربه یعنی خودش را خراب کرده بود.
چند شب دیگر باید تحملش می کردم؟ اشارپی را که خودم بافته بودم را روی شانه های لاغرم انداختم.
درچوبی پوسیده را باز کردم و هوای سرد مثل لحافی جانم را به آغوش گرفت.
زبانم از تشنگی به سقف گلویم چسبیده بود. جرات رفتن به دخمه سیاه که آشپزخانه مان بود را نداشتم. دنبال کلید برق روی دیوارنم گرفته گشتم؛ اما لامپ چندبار روشن و خاموش شد و بعد با صدای خفه سوخت. به بخت خوابیده خودم لعنت فرستادم.
پاورچین پاورچین از گوشه دیوار گرفتم وقدمهایم را شمردم. صد قدم مانده، صدای خرخر صوفی در دل شب تاریک خوف آور بود.
زرینه همیشه ازنحس بودنم می نالید.می گفت در سیزدهمین روز ازپاییز، وقتی که بارانهای چهل روزه شروع به باریدن می کرد، مارا توی بقچه کهنه ای پشت درخانه اش گذاشته بودند.
خانه اش، مخروبه ای درانتهای یک گورستان دور از شهرک بود.
فانوسی که فتیله اش را سرشب پایین کشیده بودم هنوز وفادارنه می سوخت. تنها یخچال خانه توی اتاق زرین بود که اعتقاد داشت من میوه ها و لبنیات خانه را بین گدا و گشنه های بهشت خیرات می کنم.
کمی فتیله فانوس را بالا کشیدم و زیر نوراندکش اجاق گاز زمینی و کپسول کنارش چون هیولایی عجیب به نظرآمدند.
نگاهم را از دبه های ترشی سیر و گل کلم به دیگ های مسی چیده شده کنار دیوار چرخاندم. دنبال ظرف نان چشم چرخاندم و با دیدن کیسه ای پر از حلوای خیرات چشمانم شهاب باران شد.
غنیمت یافته را با کلمن آب برداشته وشعله کم فانوس را فوت کردم. مثل یه دزدحرفه ای نوک پا بدون صدایی به داخل اتاقم برگشتم. مزه شیرین حلوا خود زندگی بود. تصور اینکه زرینه باپای چلاقش صبح روز بعد به سراغ حلوا می رفت و وچیزی نمی یافت برایم از چند بسته اسکناس پول هم لذت بخش تر بود.
لیوان آبی ازته مانده کلمن خوردم و به تق تق های عصای زرین محل ندادم حتما باز جن هایی که برای دیدنش آمده بودند مجلس جشن و هیاهو گذاشته بودند.
در کودکیم زرینه بیشتر وقتها توی دیگ های سیاه که هیزمشان بیشتراز درختان خشک بهشت بود، معجونهای عجیب و غریبی درست می کرد.
بکتاش پسر گورکن بهشت می گفت خودش دیده زرینه گاهی از بابایش جمجمه یا استخوان دختر بچه ها را خریده بود و با مار زنده جوشانده و برای اجنه و از مابهتران غذا می پخت.
دل نگران حبیب بودم، سه روز از رفتن بدون خبرش می گذشت.
برادردوقلوی بیچاره مریض احوالم. زرینه می گفت آن شب مرا همراه برادردوقلو و با صورت کبود ازبی اکسیژن جلوی در خانه اش گذاشته بودند.
دوباره با گوشی نوکیای کهنه ام شماره اش را گرفتم؛ اما جزآوای خاموش بودن چیزی نصیبم نشد.
ترسم از این بود که قلب ناسورش تاب و تحمل ماجراجویی های اخیرش را نداشته باشد.
مدتها به افق سیاه خیره شدم تا اینکه اشعه های نارنجی و طلایی آفتاب لبخند به لبم آورد.
شال چندرنگم را روی موهای فر درشتم انداختم و اسپری فلفم را درون جیب مانتوی کتی ام انداختم.
در آهنی را به آرامی پشت سرم بستم. برای اطمینان از خواب بودن زرینه از درز شیشه شکسته نگاهی به داخل غارش انداختم. صدای خروپفش باعث شد تا کمی آرامش خاطر بیابم.
از پله های سیمانی کهنه پایین رفتم. بچه که بودم پایین رفتن از این پله ها برایمان سرگرمی بود اما حالا با داشتن سی سال سن دیگر توانی برای بالا و پایین رفتن از این هرم پلکانی نداشتم.
بهشت از بالای تپه، زیرنورخورشید شبیه شهرمخروبه ای بعد از جنگ جهانی سوم بود که در رمانهای تخیلی خوانده بودم.
پله ها را یکی یکی پایین می آیم. بوی دود هیزم اجاق گیتا مشامم را نوازش داد. حتما چند دقیقه بعد بوی خوش نان روی ساج تمام فضای بهشت را پرمی کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان طلسم تارادیس
  • Mahdiya

    0

    سلام و عرض خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز میشه بپرسم کی ویراش رمان تموم میشه تا بتونیم مطالعه کنیم ؟؟؟

    ۲ سال پیش
  • هتی

    در پارت 20

    عالی

    ۲ سال پیش
  • هتی

    در پارت 10

    عالی

    ۲ سال پیش
  • اوا

    در پارت 20

    عالی

    ۲ سال پیش
  • Somi

    0

    سلام خسته نباشیدمیگم به این نویسنده خوش ذو.واققعاتصورنمیکردم وقتی رمان یک دختک کتابفروش رومیخونم برسم به دنیایی که واقعاجالب وزیرایت.واقعادست مریزادانشاالله همیشه موفق بااشی وباانرژژی ادامه بدی

    ۲ سال پیش
  • عسل

    در پارت 10

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 600

    یعنی وقفه میفته 🙏💞⚘

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 590

    🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ماه تولدتون نگفتیدهرماه میگوییم روزبدنیاامدنتون مبارک چونکه نویسنده به این کوشاامیدوارآمده 💞💋

    ۲ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم.

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    خوب سندهامگه ضحاتوجنگل قربانی نکردند؟🙏😘💞

    ۲ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    نه

    ۲ سال پیش
  • ):

    در پارت 120

    خیلی پیچیدس

    ۲ سال پیش
  • الهه

    در پارت 10

    من همیشه رمان های این نویسنده عزیز رو دنبال میکنم

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 550

    بلاخره حبیب دیدولی حقیقت یاتوهم؟🙏

    ۲ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    حقیقته

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 530

    🙏طیبه خانم😘💞

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    عالیه ممنون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟