خلاصه رمان فانتزی طلسم تارادیس
ضحای قصه ما یه کتابفروش سیاره، دنبال برادر دوقلوش، همه دخمه های شهر رو زیر پا میذاره، حتی به جنگ کارون زنگنه ای میره که دیو قصه ماست. تار و پود قصه ضحا و کارون با عشق گره می خوره؟ یا طلسم کینه های از دل تاریخ اونها رو به قعر نابودی می کشونه؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 60
آبکان مرد بلند بالایی بود با شنلی سیاهرنگ که خون تنش رویش خشکیده بود. تریس موهای بلند سیاهش که با سنگ های قیمتی آراسته بود. تلیمان با لخندی یک فاتح شنل ارغوانیش را روی زره نقره ایش پوشیده بود. همه ما گرد سنگ بزرگ یشمی که آبکان را با زنجیری جادویی بسته بودیم. ناله های جانخراشش باع...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 59
دستم را روی قلب سرد شده ام گذاشتم. هیچ خبری ازعشق کودکم درآن نبود؛ تنها میل سیری ناپذیری برای ویرانی و تباهی در وجودم غلغل می کرد. پایم را روی شن های روان گذاشتم. نیاز نبود تا مسافتی طولانی راه بروم تا ایلمان را بیابم. پرچم سه پادشاه، دوستاره و یک ماه در نور تند می درخشید. باد ردپای محوا...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 58
! کارون میله های پوسیده را چنگ زد: -خیلی دلم میخواد بدونم چه دروغهای دیگه ی به خورد خواهرت دادی؟ سرم ازهیاهویشان دلنگ دلنگ صدا می کرد. میوه مسموم طلایی را برداشته و تکه ای از ان را جویدم: -حالا که هرسه تامون منتظرمرگ هستیم، بیا برام تعریف کن که چطوری به اینجا رسیدیم؟ حبیب با نیش...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان طلسم تارادیس - پارت 57
حبیب وقتی سکوتم را دید با لبخندی نگران به طرفم آمد. -منم کتاب رو به تنها مرد با سوادی که می شناختم یعنی تیرداد نشون دادم. اونم با ذوق و شوق برام ترجمه کرد: «کتبیه کونارا رو پیدا کن، اون تو روبه گنجی بی پایان هدایت خواهد کرد» به ورقه های فلزی کتاب و خط میخی باستانیش نگاهی گذرا انداختم...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
رمان فوق به علت ویرایش و بازنویسی غیرفعال شد و تا اتمام ویرایش امکان مطالعه آن وجود ندارد.
هتی
در پارت 20عالی
۲ سال پیشهتی
در پارت 10عالی
۲ سال پیشاوا
در پارت 20عالی
۲ سال پیشSomi
0سلام خسته نباشیدمیگم به این نویسنده خوش ذو.واققعاتصورنمیکردم وقتی رمان یک دختک کتابفروش رومیخونم برسم به دنیایی که واقعاجالب وزیرایت.واقعادست مریزادانشاالله همیشه موفق بااشی وباانرژژی ادامه بدی
۲ سال پیشعسل
در پارت 10خوب بود
۲ سال پیشاسرا
در پارت 600یعنی وقفه میفته 🙏💞⚘
۲ سال پیشاسرا
در پارت 590🙏💞💋
۲ سال پیشاسرا
0ماه تولدتون نگفتیدهرماه میگوییم روزبدنیاامدنتون مبارک چونکه نویسنده به این کوشاامیدوارآمده 💞💋
۲ سال پیش
طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان
مرسی عزیزم.
۲ سال پیشاسرا
0خوب سندهامگه ضحاتوجنگل قربانی نکردند؟🙏😘💞
۲ سال پیش
طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان
نه
۲ سال پیش):
در پارت 120خیلی پیچیدس
۲ سال پیشالهه
در پارت 10من همیشه رمان های این نویسنده عزیز رو دنبال میکنم
۲ سال پیشاسرا
در پارت 550بلاخره حبیب دیدولی حقیقت یاتوهم؟🙏
۲ سال پیش
طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان
حقیقته
۲ سال پیشاسرا
در پارت 530🙏طیبه خانم😘💞
۲ سال پیشاسرا
0عالیه ممنون
۲ سال پیش

Mahdiya
0سلام و عرض خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز میشه بپرسم کی ویراش رمان تموم میشه تا بتونیم مطالعه کنیم ؟؟؟