پارت پنجاه و هفتم :



حبیب وقتی سکوتم را دید با لبخندی نگران به طرفم آمد.

-منم کتاب رو به تنها مرد با سوادی که می شناختم یعنی تیرداد نشون دادم. اونم با ذوق و شوق برام ترجمه کرد:

«کتبیه کونارا رو پیدا کن، اون تو روبه گنجی بی پایان هدایت خواهد کرد»

به ورقه های فلزی کتاب و خط میخی باستانیش نگاهی گذرا انداختم.

کتاب را به گوشه ای انداخته و با تاسف سری برای برادر ساده لوحم تکا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!