دوست داشتی؟
رمان عاشقانه پادشاهی بی گناهان اثر نارسیس زد ای آر (نرگس زارعی)

رمان پادشاهی بی گناهان (جلد دوم شاهزاده‌ای از آسمان)

  • زبان فارسی
  • 11.3K 👁
  • 78 ❤️
  • 71 💬

خلاصه رمان پادشاهی بی گناهان (جلد دوم شاهزاده‌ای از آسمان)

در جلد اول متوجه شدیم، حسیبا دختری معمولی؛ اما بی باک به واسطه‌ی یک نور آبی به همراه نامزدش آرتین پا به دنیای دیگه‌ای می‌ذارند. اونجا متوجه میشه که نیاکان و اجدادش از پادشاهان و شاهزادگان اون سرزمین بودند و پدرش سال‌ها پیش به خاطر یک مشکل بزرگ مجبور به ترک خاندانش شده و حالا نوبت اونه که اشتباهات پدرش رو جبران کنه... (به همه کسانی که جلد اول رو مطالعه نکردند، پیشنهاد می‌کنم به خلاصه اکتفا نکنند و حتما اون جلد رو هم مطالعه کنند؛ چون خیلی از اطلاعات اونجا آورده شده.) و در جلد دوم در هیاهوی جنگ و خون و شمشیر؛ ناگهان معجزه‌ای رخ داد و سرنوشت شاهزاده‌ی قصه را به گونه‌ای دیگر رقم زد. تنهایی و نبردی بی‌پایان با ظلم و جور همان تقدیری بود که در حال رقم خوردن است. لشکر ترس و ناامیدی از یک سو و لشکر سیاه و شیطانی از سویی دیگر؛ آیا این مبارزه را پایانی خواهد بود؟

قسمتی از متن رمان پادشاهی بی گناهان (جلد دوم شاهزاده‌ای از آسمان)

گلسا دوید جلو و دستم رو تو دستش گرفت و با ذوق گفت:
_ بلند شید شاهزاده خانم، بیاید تو آینه ببینید، چقدر زیبا شدید.
نخواستم دلش رو بشکنم، از جام بلند شدم و با بی میلی راه افتادم؛ اما با دیدن چهره‌ی خودم تو آینه یه لحظه فقط سکوت کردم، بعد سرم رو جلو تر بردم و دقیق‌تر شدم، باورم نمیشد با این امکانات کم بشه این‌قدر تغییر کرد!
سیاهی سنگ سرمه شبِ، چشم‌ها و ابروهام رو تاریک‌تر از همیشه به نمایش گذاشته بود و در تضاد با سایه آبی دورش ترکیب زیبایی رو به وجود آورده بود؛ چتری‌های جلوی سرم روی پیشونیم ریخته شده بود و بقیه موهای تو هم تابیده شده و بلندم پشت سرم رها شده بود، دو تیکه نسبتا بلند از موهام هم از بغل سرم جمع شده بود پشت و همونجا به وسیله شونه آهنی تزیین شده با سنگ های زرشکی و طلایی ثابت مونده بود.
همه چیز عالی و زیبا به نظر می‌اومد، لباس‌هام، موهام، چهره‌ام.
لبخندی از سر رضایت روی لب‌های سرخم نشوندم و رو به بانوی چهره‌آرا گفتم:
_ واقعا عالی شدم ازتون ممنونم، فقط میشه لطفا یک مقدار از اون چیز قرمزی که به لبام زدید رو برای من بذارید؟
با تعجب نگاهم کرد و دستپاچه گفت:
_از کارم راضی نیستید؟
لبخندی زدم و گفتم:
_نه، گفتم که کارتون عالی بود؛ ولی من نمی‌تونم با این لب‌ها به جشن قصر برم، شایسته نیست با این وضعیت اونجا ظاهر بشم؛ چشم‌ها و ابروهام با شنل پوشیده میشه؛ ولی لب هام نه؛ اگر شما اون چیز قرمزو در اختیارم بذارید، هر وقت خواستم به مهمونی لشکر آسمان برم می‌زنمش، اینجوری خیالم راحت تره‌.
نگاه بانوی چهره‌آرا با شنیدن حرف‌هام متعجب‌تر شد، دهنش رو باز کرد تا اعتراض کنه؛ اما قبل از اینکه بخواد چیزی بگه با دستمال روی میز لب‌هام رو پاک کردم.
از دیدن قیافه متعجبش بدجور خنده‌ام گرفته بود؛ معلوم بود داره شاخ درمیاره. حق هم داشت، با شناختی که از رکسانا و بعضی دیگه پیدا کرده بودم احتمالا تا به حال از هیچ کدوم از شاهزاده خانم‌هایی که آماده‌اشون کرده چنین کاری رو ندیده؛ اما باید می‌فهمید، باید می‌فهمید من با همه فرق دارم، من به هرکسی اجازه نمی‌دادم چشم به زیبایی‌هام بندازه، من شاهزاده خانم پاک نژاد بودم.
قبل از خروج از اتاق یه بار دیگه جلوی آینه خودم رو برانداز کردم و پاهام رو تو کفش‌های پاشنه دار زرشکی گذاشتم.
انگار همه چیز سر جاش بود به جز، به جز دلم، دلم پیش آرتین بود؛ کاش با خواسته‌ام مخالفت نکرده بود. کاش این شایعه مسخره به گوشم نرسیده بود. اینجوری لااقل برای کاری که می‌خواستم انجام بدم عذاب وجدان نداشتم. امیدوار بودم که امشب اون‌قدر جرات پیدا کنم که بتونم برخلاف میل آرتین جلوی پادشاه و شاهزاده‌ها دهن باز کنم و از رابطه‌امون بگم، از اینکه از خیلی وقت پیش، همون موقع که هنوز وارد این ماجراجویی‌های عجیب نشده بودیم، قلب‌هامون به وسیله‌ی یک پیوند الهی به نام هم زده شده و هیچ قانون دیگه‌ای نمی‌تونه این پیمان رو از بین ببره. امشب می‌خواستم رابطه‌امون رو برای همه علنی کنم.
با صدای باز شدن در از فکر به این تصمیم بزرگ بیرون اومدم. برگشتم و با ترس به آرتین که بین درگاه ایستاده بود و تو سکوت زل زده بود بهم نگاه کردم.
وای سکته کردم، انگار یه تار موش رو آتیش زدم، همین که فکرش رو کردم ظاهر شد!
چند دقیقه بود که فقط داشتیم به همدیگه نگاه می‌کردیم و هیچکدوم حرفی نمی‌زدیم، من از ترس و اون، نمی‌دونم اون چرا حرف نمیزد.
بالاخره انگار تصمیمش رو گرفت؛ درو پشت سرش بست و نقابش رو زد بالا تا بتونم چهره مشتاقی رو که با علاقه براندازم می‌کرد، ببینم.
تا حالا من رو با این مدل لباس‌ها ندیده بود و مطمئنا براش جذابیت داشت، خوشحال از تحسینی که مهمون چشم‌هاش شده بود لبخند به لبم اومد؛ اما با یادآوری حرف‌‌های امروزش و اون شایعه، یه دفعه دلم گرفت و دوباره سمت آینه برگشتم. موضوعِ امروز باید حل میشد.
صدای قدم‌هاش رو که از پشت نزدیک میشد شنیدم و ضربان قلبم بالا رفت؛ اما سعی کردم بی‌تفاوت باشم. دستش که روی شونم نشست دیگه اختیار حرکاتم از دست رفت. طاقت نیاوردم و برگشتم سمتش، خدایا آخه چرا انقدر دل رحم بودم؟
نگاه عجیبش تو اجزای صورتم در گردش بود و باعث شد از خجالت سرمو پایین بندازم. دستش که زیر چونم قرار گرفت قلبم بی‌تاب‌تر شد و مجبورم کرد که دوباره سرم رو بالا بیارم. سعی می‌کردم هرجایی رو نگاه کنم جز چشم‌هاش، اونا نقطه ضعف من بودند!
این بار نگاهش روی لباس‌هام چرخید و بلافاصله یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
_ اینجوری می‌خوای بیای جشن؟!
از حرفش جا خوردم، انتظار هر حرفی رو داشتم جز این یکی!
نگاه شکایت گرم رو به چشماش دوختم و گفتم:
_ واقعا فکر می‌کنی اینجوری میرم؟
بعد رفتم سمت شنل روی تخت و انداختمش روی شونه هام و سعی کردم ردیف دکمه‌های طلایی زیر گردنم رو ببندم.
با نزدیک شدن آرتین اخم به پیشونیم نشست و پشتم رو بهش کردم، ناراحتی امروزم چیزی نبود که به این راحتی از دلم بیرون بره.
جلوم در اومد و قبل از اینکه دوباره پشتم رو بهش کنم دستم رو گرفت و مجبورم کرد همون‌جا بمونم. بی هیچ حرفی شروع کرد به بستن دکمه‌های شنل و وقتی دکمه آخر رو هم بست با نگاه پر از جذبش چشم‌هام رو نشونه گرفت و گفت:
_ پس منو دَک می‌کنی شاهزاده خانم زیبا؟
از اون طرز نگاه دلم لرزید؛ اما با تمام زوری که از قلب بی طاقتم سراغ داشتم، اخمی کردم و گفتم:
_نه خیر من تو رو دک نکردم، می‌خواستم بانو مینوفر راحت باشند، جلوی تو که نمی‌تونستیم حرف بزنیم.
چشم‌هاش رو تنگ کرد و با همون لبخند جذاب که گوشه لبش جا خوش کرده بود گفت:
_حتما الانم که این رفتارها رو می‌کنی ازم دلگیر نیستی؟ شایدم پیش خودت فکر کردی شاهزاده خانم به این زیبایی نباید به محافظش که از قرار معلوم عاشقشم هست توجهی کنه؟
دیگه نمی‌تونستم فیلم بازی کنم، باید لااقل بخشی از ناراحتیم رو بهش می‌گفتم، وگرنه از هجوم این همه حرف به ذهنم مغزم می‌ترکید!
سرمو پایین انداختم و با ناراحتی گفتم:
_ نه، خودتم می‌دونی بحث این چیزا نیست، دلگیرم چون نمی‌دونم چرا دوست نداری همه بفهمند بین ما چه رابطه‌ایه، مگه ما نامزد نیستیم؟
با شنیدن حرفم یه دفعه انگار رنگ نگاهش عوض شد و قلبم رو از حرکت انداخت. دیگه خبری از اون لبخند هم نبود!
برگشت و با لحنی که سرماش وجودم رو می‌لرزوند، گفت:
_امشب نه، بهم فرصت بده.
وای خدا دوباره همین حرف رو زد، دیگه دارم دیوونه میشم از این شَک و تردیدش.
چشم‌هام رو بستم و در حالی که سعی می‌کردم به اعصابم مسلط باشم، گفتم:
_چقدر فرصت می‌خوای؟ بهم زمان بگو، اینجوری لااقل می‌تونم امیدوار باشم.
اخم کرد و چند قدم به جلو برداشت، دیگه کم کم داشتم به عشق و علاقش شک می‌کردم. نمی‌دونم اگه قضیه اون شایعه رو می‌گفتم، چه بهانه‌ای می‌خواست بیاره؟
چند دقیقه بعد برگشت سمتم، انگار بدجور مردد بود. دست برد به کلاه شنلم و کشید روی موهام؛ دیگه اصلا به چشمام نگاه نمی‌کرد!
دوباره به طرف در رفت، دستش رو روی دستگیره گذاشت و گفت:
_یک ماه، یک ماه به من فرصت بده تا خودم همه چیز رو به همه بگم.
یک ماه! با اینکه زمان زیادی نبود؛ اما نگرانی و شک مثل خوره به جونم افتاد؛ چرا باید یک ماه صبر می‌کردم؟ همه چیز مشکوک بود و عجیب؛ کی باورش میشه آرتین که انقدر برای بدست آوردنم تلاش کرده بود، حالا این حرفا رو بزنه؟
دلشوره داشتم و نمی‌تونستم این حرف‌ها رو تجزیه و تحلیل کنم؛ اما قضیه هر چیزی که بود مطمئنا امشب نمی‌تونستم چیزی ازش بفهمم، شاید چند روز آینده می‌تونستم سوالاتی ازش کنم؛ ولی امشب نه. قشنگ حس می‌کردم فکرش به شدت درگیره و آماده یه جرقه‌است تا آتشفشان خشمش فوران کنه.
پس سریع چشمی گفتم و در سکوت کلاه شنل رو تا روی بینیم جلو کشیدم، فعلا باید عقب نشینی می‌کردم.
به همراه آرتین پشت در تالار ضیافت ایستادیم تا جارچی ورودمون رو اعلام کنه. کنجکاوی بی‌سابقه تمام وجودم رو به قلقلک انداخته بود، آخه این تالار مخصوص مهمانی‌ها بود و تا به حال داخلش رو ندیده بودم.
اسمم که تو تالار پیچید جلوتر از آرتین وارد شدم و به محض ورود انگار نمایشگاهی از رنگ‌ها جلومون ظاهر شد.
خود تالار یک دست سفید بود، میز و صندلی‌ها، چلچراغ سنگی سقف، کفپوش‌ها، دیوارها، همگی مثل صفحه‌ی خالی یه بوم سفید بودند که شاهزاده‌ها با لباس‌های سبز، بنفش، طلایی و نقره‌ای مثل رنگ‌های زنده توش پخش شده بودند.
این همه رنگ و زندگی که در آسمان سفید این تالار جاری شده بود؛ باعث شد، نگاهم سمت دامن زیبا و بی‌نظیرم کشیده بشه. فکر کنم فقط من بودم که لباسم با همه متفاوت بود و بین این همه رنگ تک بودم، به خاطر همین با ورودم سر تک تک مهمان‌ها برگشت سمتمون و یه لحظه صدای همهمه و گفتگو خوابید و فقط آوای موسیقی که انتهای سالن به وسیله‌ی نوازنده‌ها در حال اجرا بود به گوشم رسید.
بی توجه به این سکوت و نگاه‌های خیره، تا وسطای سالن جلو رفتیم و سری به نشونه‌ی احترام برای پادشاه که روی تخت باشکوه سفید و پر از دونه‌های الماس نشسته بود، تکون دادیم.
بعد از کسب اجازه به همراه آرتین سمت میز و صندلی‌هایی که گوشه سالن چیده شده بودند، حرکت کردیم. من نشستم؛ اما آرتین کنارم ایستاد؛ طبق قانونی که اصلا قبولش نداشتم، محافظ‌ها اجازه‌ی نشستن در حضور شاهزاده‌ها رو نداشتند.
پادشاه که انگار منتظر ورود ما بود چند بار کف دست‌هاش رو بهم زد و سکوت کامل برقرار شد، به محض انجام این کار گروهی از خدمتکارها با سینی‌های پر از شیرینی و شربت وارد و مشغول پذیرایی شدند.
همزمان پادشاه از جاش بلند شد و شروع کرد به خیر مقدم و سخنرانی:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان پادشاهی بی گناهان (جلد دوم شاهزاده‌ای از آسمان)

  • آتنا

    1

    عالی من که خیلی خوشم امد

    ۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    💓🌷💓

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    ینی بهترین رمان عاشقانه و فانتزی بود ک خوندم

    ۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    نوش نگاه قشنگتون❣️

    ۱ ماه پیش
  • ارغوان

    1

    سلام، واقعا لذت بردم از اینکه بر خلاف خیلی از رمان ها یاد خدا و آرامشی که از ذکر روح نوازش به روح وقلب آدمی جاری میشه غافل نشدید🙂🙏🐿️

    ۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه زیباتون عزیزم. باعث افتخاره داشتن خواننده های خوبی مثل شما💗

    ۱ ماه پیش
  • Setayesh

    1

    واقعا رمان عالی بود قشنگ ترین رمانی بود ک تابحال خونده بودم ممنونم از نویسنده 💐

    ۳ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ♥️♥️♥️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    سلام، رمانتون خیلی زیبا بود، قلمتون مانا.

    ۳ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    🌷🩷🌷

    ۲ ماه پیش
  • آیماه

    1

    زیبا ، جذاب و دوست داشتنی، در یک کلمه عالی بود ، قلمت مانا و سربلند باشی 🙏🌹💝

    ۳ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیز دلم🤗

    ۲ ماه پیش
  • Assss

    0

    نمیتونم رمان رو دانلود کنم

    ۳ ماه پیش
  • ستایش

    1

    عاشق حس و حالش شدم خیلی ناراحتم تموم شد ممنون از نویسنده با این قلم بسیار زیبا

    ۴ ماه پیش
  • کوثر

    0

    فصل اول رو پیدا نمیکنم از کجا میتونم بخونمش

    ۴ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    سلام عزیزم کافیه اسم شاهزاده ای از آسمان رو سرچ کنید

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    سلام ممنون از نویسنده عزیز بابت خلق رمان به این زیبایی اما بنظرم این رمان پایان بازی داشت و امکان اینکه جلد سوم داشته باشه هست شما قصد دارید جلد سومش رو بنویسید ؟

    ۶ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    سلام عزیزم‌. ممنون از نگاه زیباتون. خیر قصد ندارم جلد سومش رو بنویسم. این رمان همینجا تموم میشه😊

    ۶ ماه پیش
  • ادرینا

    1

    یه رمان جدید نمیخوای بزاری؟ من هرچی گذاشتی و خوندم و عاشقشون شدمم منتظرم یه رمان جدید بزاری و اشتیاق کامل بخونم هم عاشق لیانا شدم هم شاهزاده ایی از اسمان💘🥺

    ۵ ماه پیش
  • محدثه

    0

    سلام میشه بهم بگی رمان های دیگه آیی ک نوشته اسمشون چیه؟

    ۵ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    سلام. فعلا یه رمان دیگه به اسم تیغ بر پرنیان داخل این اپ دارم که در قسمت رمان های آنلاین میتونید بخونیدش اما ژانر اون رمان کلا با این رمان متفاوته. رمان های دیگه م فعلا اینجا نیستن

    ۴ ماه پیش
  • ROYA

    0

    رمانتون عالی بود واقعا لذت بردم💜🩵💙💚💛🧡🩷❤️🤎❤️ 🔥💗💖💝

    ۵ ماه پیش
  • نورا

    3

    واقعا میگم امیدوارم تو زندگی سرمشقش قرار بدم تو سختیام مثل خودش فکر کنم از وقتی که برا خوندن هر دو جلدش کردم راضیم🫠😊

    ۵ ماه پیش
  • Mohi🪐

    2

    عالی بود رمانت . امید و اعتماد به خدا همیشه باعث میشه از منجلاب بیرون کشیده بشیم مرسی که اینجا با این رمان بهمون یادآوری کردی خدا رو فراموش نکنیم هیچ وقت ♥️ قلمت موندگار🩵 رمان های دیگت هم اسماشون رو بذار عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • Elna

    2

    عالیییی بودد خیلی خوب بود واقعا نمیدونم دیگه باید چی بگم ،هرچی بگم از خوبی و زیبایی و بی نظیری این رمان کم گفتم عالی ترین رمانی بود که تاحالا خوندم با قلم خیلی قوی و بی نظیر ممنون میشم رمان های بیشتری هم بنویسید 🎀💗

    ۵ ماه پیش
  • Mohii

    2

    من تازه جلد دوم رو پیدا کردم چندین ماه پیش جلد اول رو خوندم و حالا جلد دومش رو دیدم و باید از اول برم جلد اول رو بخونم😫 راستیییی رمانی که نوشتید عالیه قلمتونم بی نظیره ، در کل فوق العاده بود ممنون از نویسنده عزیز🎀🩵

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!