رمان میراث هلیوس (جلد اول)
- به قلم نگار بنی هاشمی
- ⏱️۲ ساعت و ۱۶ دقیقه
- 14K 👁
- 156 ❤️
- 153 💬
رونیکا دختری به ظاهر معمولی که در مزرعه کنار مادربزرگش ساکن است. در شب تولدش گردنبندی به دستش میرسد که در همان نگاه اول انرژی عجیبی به رونیکا منتقل میشود. با اولین لمس گردنبند حال رونیکا بد شده و احساسات عجیبی او را در برمیگیرد. بعد از آن شب کابوسهای عجیبی آرامش را از او میگیرد. کابوسهایی که دختری با موهای قرمز همیشه در آن حضور دارد و رازی بزرگ را در خود پنهان کرده است...
تصویر گردنبند چنان او را مجذوب خود کرده بود که نمیتوانست نگاه از آن بگیرد.
ناگهان به طرز عجیبی سنگهای گردنبند برق زد. رونیکا از این اتفاق چنان حیرت کرد که با بهت چند بارچشمانش را باز و بسته کرد. بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش، مردد دست برد و گردنبند را در مشتش گرفت.
به محض تماس گردنبند با دست رونیکا چراغ به طور غیرعادی اتصالی کرد و لامپ خاموش روشن شد. ناگهان وحشتی غیر قابل وصف در سراسر وجود رونیکا رخنه کرد و تمام تنش کرخت شد.
در این هنگام رونیکا حس کرد زیر پایش در حال خالی شدن است و اتاق دور سرش میچرخد.
در چشم بر هم زدنی دنیا در مقابل دیدگانش تاریک شد. چند بار پلک زد تا از سیاهی محض که احاطهاش کرده بود خلاص شود.
اما برخلاف تصورش نه تنها از آن رها نشد بلکه تصویر زنی محو با همان گردنبند در گردنش، جلوی چشمانش جان گرفت. زنی زیبا با موهای قرمز که در هالهای از تاریکی احاطه شده بود.
همین که خواست به آن زن نزدیک شود قدرتی عظیم او را در برگرفت و اورا بلعید.
رونیکا با وحشت چشمانش را گشود و دست روی دهان نیمه بازش گذاشت. از روی ترس عقب عقب رفته و از آیینه فاصله گرفت.
به طور غریزی و ناخوداگاه گردنبند را با وحشت از گردنش درآورد و روی زمین پرت کرد.
مانند جن زده ها با چشمانی گرد شده، اطراف اتاق را کاوید.
چشمانش را هراسان چندین بار باز و بسته کرد و به خودش توپید:
_ خل شدی رونیکا؟ به خودت بیا، به خودت بیا..! همه اینا از خستگی و بدو بدوهای امروزه.
بعد چند سیلی به گونهاش نواخت تا از این کابوس احمقانه بیدار شود.
چند قدم برداشت و روی صندلی که در کنار میز مطالعه بود نشست. چندین بار نفس عمیق کشید تا توانست بر خود مسلط شود.
سپس با تنی نیمه جان لباسهایش را کند و با لباس زیر روی تخت دراز کشید. دیگر نایی در تنش، برای لباس پوشیدن نداشت.
دقایقی نگذشت که از فرط خستگی بدنش سست شد و خواب بر او چیره گشت.
صدای آلارم گوشی تمام فضای اتاق را پر کرد و باعث شد رونیک تکان خفیفی بخورد.
خواب آلود به پهلو غلتید و با چشمانی بسته به طور غریزی دستش را به سمت پاتختی دراز کرد.
آلارم را خاموش کرد و کش و قوسی به بدنش داد.
چشمانش را به آرامی باز کرد و نگاهی به اتاقش انداخت.
پنجرهی کنار تخت باز بود و نسیم خنک صبحگاهی پرده های حریر طلایی رنگ را به رقص درآورده بود. از دیدن این صحنه لبخند رضایتی روی لبانش نشست.
به آرامی روی تخت نشست و پاهایش را از آن آویزان کرد.
چشم چرخاند و اتاق نامرتبش را از نظر گذراند.
لباس های دیشب کف اتاق پخش و پلا شده و میز توالت مانند صحنه جنگ آشفته به نظر میرسید.
رونیکا از تخت بلند شد و پوف بلندی کشید:
_ وای باز من یه مهمونی رفتم اتاقم داغون شده!
ابتدا از کمد یک دست لباس راحتی بیرون کشید و تن زد سپس به سمت میز توالت قهوهای رنگش رفت. برس را برداشت و مشغول شانه زدن موهایش شد.
در آیینه به چشمان درشت مشکی خود زل زد. آرایش دیشب، زیر چشمانش ریخته بود و صحنه ناخوشایندی آفریده بود.
با کلافگی برس را روی میز گذاشت و به قصد شستن صورتش اتاق را ترک کرد.
دقایقی بعد با صورتی تمیز وارد اتاق شد.
شروع به جمع و جور کردن اتاقش کرد. مشغول برداشتن لباسها از کف اتاق بود که ناگهان چشمش به گردنبند افتاد.
از یادآوری اتفاقات دیشب بدنش مور مور شد.
چند دقیقه مردد به گردنبند زل زد. بعد از کلنجار رفتن با خودش، دستش را به قصد برداشتن گردنبند دراز کرد.
استرس چنان وجودش را در بر گرفت که باعث لرزش دستش شد. انگشتان لرزانش فقط چند میلیمتر با گردنبند فاصله داشتند که ناگهان صدای بلند مادر بزرگ باعث پریدن دستش به عقب شد.
_ رونیکااا...
طنین صدای مادربزرگ دوباره در اتاق پیچید.
_دخترم کجایی؟ بیا صبحونه حاضره.
رونیکا گردنبند را همان جا رها کرد و در حین خارج شدن از اتاق با صدای بلند به مادربزرگش پاسخ داد:
_ دارم میام مامان بزرگ.
سر میز صبحانه ، سارا موشکافانه، چهرهی رونیکا را میکاوید. نگرانی در چشمان ریز پیرزن موج میزد. در تمام این سالها به تنهایی نوهاش را با خون دل بزرگ کرده بود. بعد از آن اتفاق شومی که برای والدین رونیکا اتفاق افتاده بود، یک نگرانی همیشگی در دلش لانه کرده بود.
دیگر دلش طاقت نیاورد، پس با صدای دلسوزانهای پرسید:
_ دختر قشنگم چی شده؟ چرا با صبحونهات بازی میکنی؟ رونیکا که در دنیای خودش غرق بود. با صدای مادربزرگش به خودش آمد و با دستپاچگی سرش را بلند کرد:
_ ایممم..، نه! خوبم چیزی نیست. فکر کنم از خستگیه چون این چند روز خیلی خسته شدم.
_ میدونم هیچ وقت نمیتونم جای مادرتو پر کنم ولی اینو بدون همه جوره میتونی روم حساب کنی. هر مشکلی داشتی کافیه فقط بهم بگی.
رونیکا با شنیدن نام مادر چنان منقلب شد که گویی کسی انگشت روی دردناکترین زخمش گذاشته است و با قدرت فشارش میدهد.
قلبش تیر کشید و بیاختیار چشمانش نمدار شد.
برای اینکه مادربزرگش را دلواپس نکند چندین بار پلک زد تا خیسی چشمانش را از بین ببرد.
با نفس عمیقی ریههایش را پر و خالی کرد تا بتواند بر خود مسلط شود.
با محبت دست روی دست مادربزرگش گذاشت. دست او را نوازش کرد و لبخند زد:
_میدونم مامان بزرگ، تو همیشه تو این سالها با تمام عشقت کنارم بودی. مطمئن باش اگه چیزی باشه اول به تو میگم.
سپس صندلی را عقب کشید و گفت:
_بهتره برم سراغ کارهام، این چند روز درگیرمراسم تولدم بودم همه کارها افتاده بود گردن تو.
سپس بدون اینکه منتظر پاسخ مادربزگش باشد، به سمت در رفت و از او دور شد.
از جالباسی کلاه حصیری خود را برداشت. کشوی پایین را گشود و دستکشهای کار خود را از آن خارج کرد.
از بالکن پایین رفت و عمارت را دور زد. مزرعه پشت عمارت قرار داشت. برای اینکه کمی سرحال شود، به سمت تاکستان کوچک که یک سوم مزرعه را گرفته بود رفت.
نزدیک اولین درخت تاک ایستاد، چند حبه انگور نیمه رسیده کند و در دهان گذاشت. مزه ملس آن باعث جمع شدن لب و دهان رونیکا شد. چشمانش را با لذت بست و در دل از مادربزرگ خود برای کاشتن انگورها تشکر کرد.
حبهی دیگری در دهان انداخت و آن را بلعید. این وقت از تابستان انگورها همیشه نیمه رسیده بودند. باید کمی دیگر تحمل میکرد تا میوه محبوبش شیرین شود.
از این افکار دل کند و به سمت اصطبل به راه افتاد.

نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
سلام و ممنون بابت نظر قشنگت جلد دوم هم تو اپلیکیشن با همین اسم وجود داره از بین رمانهای آنلاین سرچ کنید بالا میاد
۴ هفته پیشزهرا
0عالی بود خیلی خوب بود بارمان های دیگه که خواندم متفاوت هست محتوای رمان خوب بود از شخصیت برهام خوش اومد پیشنهاد میکنم حتما بخونن شاید تخیلی باشه ولی این نکته توش هست که یکی یا چند نفر هستند که هوای مارو داشته باشن پدر پایان از نویسنده عزیز تشکر میکنم بابت قلم خویش
۱ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم بابت نظر قشنگت🌸❤️
۴ هفته پیشهنگامه
0سلاممم خوبی سللامتی؟؟! 🤗🤩 رمانت واقعا عالییی بینظیرر و من عاشقش شدم❤🥰 از اینکه که این آثر زیبارو رایگان با ما به اشتراک گذشتی ازت ممنونم الان تنها چیزی که میخواستم بگم این بود که بیصبرا منتظر جلد دومش هستم و بهت قول نمیدم اگه زود تر نفرستی زنده بمونم😂😍
۲ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
سلام گلم ممنونم از نطر قشنگت خوشحالم که خوشت اومده جلد دومش با همین اسم تو اپلیکیشنه میتونی بخونی
۲ ماه پیشفرزانه
0عزیزم خیلی رمانت قشنگه ولی من نمیتونم سکه بخرم و گرفتن رایگانش هم خیلی سخته کاش رایگان بود و میتونستم تا آخر بخونمش
۲ ماه پیشالی
0خیلی قشنگ بود
۸ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
خیلی ممنونم از نظر قشنگت
۷ ماه پیشفرزانه
1میشه بگید جلد دوم اسمش چیه؟
۲ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
اسم جلد دوم هم میراث هلیوس هستش سرچ کنید براتون میاره
۲ ماه پیشZAHRA ?
0خیلی قشنگ.و جالب بود چقدر با استعدادی تو دختر🤍🫠
۲ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم برای نظر قشنگت🙏🥹
۲ ماه پیشSarbaz
0عالی بود واقعا
۸ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
ممنونم از لطفتون🙏
۸ ماه پیشجلد دوم کی میاد
0جلد دوم کی کیاد؟
۸ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
جلد دوم تو همین اپلیکیشنه و اسمش میراث هلیوس جلد دوم میتونید بخونید
۸ ماه پیشهورام
1سلام این رومان چهار قسمت یا واس من کامل نمیاره؟؟
۹ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز جلد اول کامله و اصلا قسمت قسمت نیست یکبار خارج بشید از برنامه و دوباره امتحان کنید
۹ ماه پیشبارمان
0ادم رمان شمارو میخونه انرژی میگیره
۹ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
خیلی ممنون این نظر لطفتونه🙏🌸
۹ ماه پیشبارمان
0لایق بهترینایی دختر جان 🫶🏻 عاشقتم
۱۰ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
مرسی که انقدر خوش انرژی هستی😍❤️
۱۰ ماه پیشبارمان
0معرکه اس . عاشق رمانش شدم . نویسنده معرکه ای دختر .🫶🏻
۱۰ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
قند تو دلم آب شد که😍مرسی از اینهمه انرژی قشنگ
۱۰ ماه پیشماریا
0رمان خوبی بود عزیزم جلد دومش؟؟؟
۱۰ ماه پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم جلد دومش رو میتونی از بخش رمانهای آنلاین سرچ کنی
۱۰ ماه پیشنگین
0چرا اخه جلد دوم سکه ایه ای بابااا چجور بخونیمش
۱ سال پیشااوا
0خب بخر... . .
۱۱ ماه پیشمایا کریمی
0جلد دومش رو میخوام
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
سلام عزیزم میتونید برید تو رمانهای آنلاین و تو ذره بین میراث هلیوس رو بنویسید، براتون میاره🌸
۱۲ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده Banihashemi__negar -
آیدی تلگرامی نویسنده Negar_bani69 -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
سلام
0عالی بود رمانتتتتت ولی هرچی میگردم جلد دوم رو پیدا نمیکنممممم چیکارش کنم هرچی سرچ میکنم فقط همین جلد اول رو میاره