پارت دوم :

دلم نمی خواست به کپرها و گاری های سندی ها نزدیک شوم.
صدای واق واق سگها از دوردست هم رعب به تنم می انداخت.
بین زرینه و سندی ها قرارداد نانوشته ای برقرار بود که هرگز کسی به قلمرو یکدیگروارد نشوند.
روی زمین خاکی ایستاده و به ردیف درختان سرو که مرز بین ما و سندی ها بود نگاه کردم.
دلم مثل سیر وسرکه برای حبیب شور می زند. فحشی زیر لب به پسرک سر به هوا دادم.
از میان قلمه های تازه کاشته به زحمت عبور کردم. روبرویم تنها شاخه و برگهای درهم تنیده درختان و پیچکهای درهم پیچیده امین الدوله بود. چند متری که در عمق جنگل پیش رفتم با منظره حیرت انگیزی روبرو شدم. ماشین های رنگ و رو رفته عتیقه که خزه ها از میان فلز پوسیده پیش رویی کرده و ماشین ها شبیه خانه های برای حیوانات جنگل یا قره چی ها شده بود.
به اسمان نگاه کردم و جز سبزی بیکران شاخه های درهم تنیده چیزی ندیدم. با قدم های محتاط کمی پیش رفتم و بوی کباب که به مشامم خورد فهمیدم راه را درست آمده ام. از شدت هیجان قلبم کم مانده از دهانم بیرون بپرد. در سوز اول صبح تمام تنم به عرق نشسته بود.
گردنم را کمی جلوتر کشیدم و ردیف خانه های ساخته شده با هیزم و چوب باعث تعجبم شد.
سگی با گوش های کوتاه سیاه و سفید انگار بوی آدم غریبه را حس کرده بود که روی پاهایش سیخ نشست. باید جلوتر می رفتم و از توماج سراغ برادر بینوایم را می گرفتم.
-به به ضحا، موش فضول!
با شنیدن صدای تیز دم گوشم، از ترس جیغ بلندی کشیدم که تمام پرندگان در لانه هایشان سکته کردند.
من ذاتا آدم ترسویی نبودم. زندگی کردن با زرینه و داشتن زندگی غیرآدمیزادی باعث شده بود تا بیشتر ازانسانهای معمولی هم ریسک کنم.
به عقب چرخیدم و تنها برق چشمان سبز مارکو میان ریش های انبوهش را دیدم.
با دیدن ترس توی چشمان گشاده شده ام، نیشخند زشتی بر صورتش نقش بست.
در هوای نیمه گرم اردیبهشت، پلیورپشمی سبزی بر تن داشت.
با طلبکاری دستی بر موهای پریشانم کشیدم.
-مرض داری همیشه منو بترسونی؟
با قیافه حق به جانب مثل شعبده بازه ها از غیب سیب سرخی را بیرون آورد و میان دستان بزرگش چرخاند.
-از این عادتها نداشتی از مرز رد بشی؟ خبر جدیدی شده؟
پوزخندی بر لبهایم نقش بست. شاخه و برگهای آویزان را از سر راهمان به کناری زدم:
-می خوام گیتا رو ببینم. چند شبه از حبیب خبری ندارم.
با شنیدن متوقف شدن قدم هایش سرم را به عقب چرخاندم.
به درخت تنومندی با خزه های سبز تکیه داده و رنگ گندمی صورتش چند درجه تیره تر شد.
-می خوای خبر برادرت رو از توماج بگیری؟ مگه ما پرستار بچه هستیم؟
از این حرف کنایه وارش شیشه نازک قلبم شکست. کسی حق توهین به برادرمهربان مرا نداشت. وقتی صحبت ازقل دیگرم می شد من شبیه ماده شیری می شدم که انگار بچه اش را شکار کرده بودند.
با تلخی زهرگونه به طرفش یورش بردم:
-مارکو منو سیاه نکن من خودم زغال فروشم! سه شب قبل مگه نوچه ت ذبیح رو دنبالش نفرستادی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هتی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • اوا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!