تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت پنجاه و هفتم :
در همان لحظه همایون رسید. آقا خشایار نگاهی به پسرش کرد و بعد نگاهش را به چشمهای شهردار دوخت. هر دو نگاه قدرشناسانه بود.
شهردار ادامه داد:
- خشایار همونطور که من همیشه موقع دردسر دستم رو سمتت دراز میکنم خوش دارم تو هم دستت رو سمتم دراز کنی.
آقای تعمیرکار عمدا یا اتفاقی در همان لحظه با او دست داد و ضمن خداحافظی با او و پسرش گفت:
- حتمن امین، حتمن.
یک دوش آبگرم، ناهار لذیذ

لطفا صبر کنید...

دیانا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
چقدر این زن بالغه و چقدر شخصیت دوست داشتنی ای داره ممنونم ازتون اقای سصرداری بابت قلم زیباتون