پارت پنجاه و سوم :

آقا خشایار آن شب بدجوری توی فکر بود، کمتر حرف می‌زد و همین موجب شد ناراحتی زهره خانم که چند روزی بود با او سر سنگین تا می‌کرد، تشدید شود. او معمولا آدمی نبود که در مورد کار حرفی با خانواده بزند اما ناراحتی‌ آن شبش عمیق بود و سر سفره به چشم می‌آمد، وقتی هاله علت را پرسید پاسخ داد:
- آدما اینجورین! خواهش می‌کنن بهشون کمک کنی، می‌گن هر کاری که بگی انجام می‌دیم ولی بعد از اینکه خرشون از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    انسان جایزالخطاوای به آنروزی که خطابخاطردیگران انجام بدهد🤔🙏

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    خشی جون حق داشتی کارشو راه نندازی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️