پارت چهل و هشتم :

هفته‌ی آخر تعطیلات فرا رسید، ارغوان دمغ و بی‌حال روی مبل ولو شده بود و گوشی را که آهنگ بازی از آن پخش می‌شد گوشه‌ای انداخته بود و با موهایی ژولیده و صورتی مچاله و سرخ شده بق کرده بود و با عصبانیت کنج هال را نگاه می‌کرد. آقا خشایار که داشت  دست و رویش را با حوله‌اش خشک می‌کرد نگاهش او را شکار کرد و از زهره خانم که داشت روی میز سفره صبحانه را می‌چید پرسید:
- این چش شده؟
زهره خانم بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فائزه سادات

    0

    ممنون ⚘️

    ۲ سال پیش
  • فائزه سادات

    1

    سلام رمان عالی هست ولی واقعا پارت ها خیلی کوتاه اونم بعد چهار روز 🥲

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    ممنونم بیشتر می‌نویسم تو این روزا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️