تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت چهل و هشتم :
هفتهی آخر تعطیلات فرا رسید، ارغوان دمغ و بیحال روی مبل ولو شده بود و گوشی را که آهنگ بازی از آن پخش میشد گوشهای انداخته بود و با موهایی ژولیده و صورتی مچاله و سرخ شده بق کرده بود و با عصبانیت کنج هال را نگاه میکرد. آقا خشایار که داشت دست و رویش را با حولهاش خشک میکرد نگاهش او را شکار کرد و از زهره خانم که داشت روی میز سفره صبحانه را میچید پرسید:
- این چش شده؟
زهره خانم بØ

لطفا صبر کنید...

فائزه سادات
0ممنون ⚘️