تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت پنجاه و ششم :
راننده پشت فرمان بیل نشست و آقا خشایار و شهردار همراه نفر دیگری که در کارهای مکانیکی وارد بود مشغول کار شدند. کمی که گذشت آقا خشایار با کج خلقی گفت:
- یکم از من دور بمونید بذارید ببینم چیکار میکنم.
بعد به مردی که در کارهای مکانیکی نسبتا خبره بود گفت که فلان آچار را برایش پیدا کند. آقا خشایار بیچاره دستهایش از سرما میلرزید و باران بیامان او را به تشویش انداخته بود. حدس میزن
لطفا صبر کنید...

اسرا
1ممنون