پارت پنجاه و پنجم

زمان ارسال : ۷ روز پیش

من ربات نیستم:

سرش توی خیابان دنبال او چرخید. جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود، مرد نفس راحتی کشید و به سمتش پا تند کرد؛ داشت دوچرخه‌ای را از پشت ویترین تماشا می‌کرد. دخترک مات و متحیر شده بود؛ گویی برق دوچرخه‌ی سرخ و سفید با آن زنگ طلایی‌اش و ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید