پارت پنجاه و پنجم :

من ربات نیستم:
سرش توی خیابان دنبال او چرخید. جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود، مرد نفس راحتی کشید و به سمتش پا تند کرد؛ داشت دوچرخه‌ای را از پشت ویترین تماشا می‌کرد. دخترک مات و متحیر شده بود؛ گویی برق دوچرخه‌ی سرخ و سفید با آن زنگ طلایی‌اش و رشته‌های رنگی و درخشانی که از دو سمت فرمان دوچرخه آویزان شده بود دلش را برده بود. دست آقا خشایار روی شانه‌اش نشست.
- حواست کجاست ارغوان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️