تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت پنجاه و نهم :
هاله سرش را تکان داد. او به خوبی پدر را میشناخت، حرفی نزد. حتا دیگر گریه هم نکرد. حال آرام از پشت شیشهای که داشت بخار میگرفت و قطرات باران دیدش را کمتر میکرد به شهر نگاه میکرد و گوش میداد. آقا خشایار درب خودرو را باز کرد. هوای تازه فضای داخل ماشین را دربرگرفت، اکسیژن آغشته به نم انقدر تازه بود که بینی را میسوزاند و راه نفس را باز میکرد. کف کفش آقا خشایار به چمنهای خیس برخورد
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مریم
0حدس میزنم سیاسیا یه بلایی سر ارغوان میاره