تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت بیست و هفتم :
غروب که شد آقا خشایار از اتاقش بیرون آمد و چرخی توی خانه زد. زهره خانم مشغول بافتن قالی بود و داشت با صدای ملایمی به موسیقی گوش میداد، موسیقی که خیلی مورد پسند زنهایی به سن و سال او نبود. شوهرش را نگاه نکرد، مشغول کار خودش بود. بعد از آن حادثه کمحرف شده و صریح صحبت میکرد، هنوز هم جز در مواقع لزوم با همسرش حرف نزده بود. آقا خشایار به بالکن رفت و دو نخ سیگار کشید و برگشت.
گفت:
- Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
...
0هرچی میگذره بیشتر شیفته ی این زوج دوست داشتنی میشم.خصوصا زهره خانم.حس میکنم از اون زوج های جوانی بودن که وقتی به مشکلی بر میخوردن کنار هم مینشستن و دلیل دلخوریشون رو مطرح می کردن و از دل هم در میوردن
۲ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست دارید. نظرتون مایهی دلگرمیه. امیدوارم لذت ببرید
۲ سال پیشنیایش
0آخییییی ، چقدر قشنگ تاثیر برانگیز 😍
۳ سال پیشاسرا
0بازحق بازهره خانم سعی بکنیم زندگیم کتیم ممنون جناب میلاد
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
🙏💙
۳ سال پیشمریم گلی
1قشنگ بود،ممنونم آقای سرداری
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
🌱💙
۳ سال پیشالهه
0به این اشک میگن به وجد آورده شدن؟ نمی دونم. خیلی قشنگ بود و می تونم ادعا کنم که منم همینطور خشایار؛ منم همینطور. نه مرگمون مثل محمدیاره و نه زندگیمون...
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
هر چقدر که زمان پیش بره مردن سختتر میشه.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

چهارنقطه
0زندگی و خانواده ها باید همینجوری باشه همینقدر گوگولی