پارت بیست و دوم :

یک روز در میان روزهای بی‌پایان زندگی شخصی فریاد زنان وارد حیاط شیخ محمدیار شد. اهالی خانه بیرون دویدند، پسری جوان توی حیاط به خود می‌لرزید و فریاد می‌زد:
- شیخ به دادم برس... شیخ؟ های شیخ؟
گریه امانش را بریده بود و تند تند نفس می‌زد، تمام پیراهن پارچه‌ای اش خیس عرق بود و گرد و خاک مزرعه‌ی برنج بر پیکر و لباس‌هایش نشسته بود.
شیخ محمدیار که صدا را شنید از بستر بلند شد و به کمک Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️