تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت سی و هشتم :
- حالا هرچی. لابد برات مهمه دیگه.
جوان با لحنی بیآلایش در آمد که:
- راستشو بخوای عمو جان. یسری چیز میز نوشتم فقط اون تو ذخیره دارم. راستش کلی تلاش کردم الان که به یه نتیجهای رسید، ولی درست تو حساسترین موقع این هارد بیصاحاب خراب شد.
دوستش که تا آن لحظه ساکت بود گفت:
- این دوست ما نویسندهاست آقای تعمیرکار. چیکیده کتابش رو فرستاده واسه یه نشری تایید شده. حالا چند وقته با نØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

میلاد سرداری | نویسنده رمان
نه اتفاقا اصلا شبیه نیستیم😂
۲ سال پیشمریم گلی
0آقای سرداری همیشه به نیمه پر لیوان نگاه کنید تا همیشه به امید خدا اتفاق های خوب براتون بیافته ،مثل نویسنده داخل رمان، ممنونم بابت رمان زیباتون
۲ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
اینجوریه که باید به کل لیوان نگاه کرد نه صرفا نیمه پر یا خالیش. به هر حال ممنونم
۲ سال پیشAa
0👏👌⚘
۲ سال پیشآمینا
0بیچاره🥲
۲ سال پیشاسرا
0این اتفاق برای همه نویسنده هامیفته بلامنضاعه🙏
۲ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
برای نویسندهها عموما اتفاق خوب نمیافته. بخصوص اگه اون نویسنده من باشم!
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

...
0نمی دونم چرا اما برحسب تصادف،احساس کردم این نویسنده جوانی که پیش آقا خشایار اومد شما هستید آقای سرداری😂البته نه اینکه با آقا خشایار مکالمه داشته باشید منظورم اینه که اتفاقی مشابه اون داشتید...عالی