تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت سی و نهم :
بازی منچستر یونایتد تازه تمام شده بود، تیم محبوبش برده بود اما این برد او را خوشحال نمیکرد. روی مبل دو نفره نشسته بود و پاهایش را زیر خودش جمع کرده بود و نگاهش به نقش قالی که زهرهخانم تازه بافته بود و کنج خانه پهن کرده دوخته شده بود.
- آقا جون، آقا جون؟
دستی به زانویش خورد تکانش داد.
- هی آقاجون با توام.
- ها؟ چیه؟ جان دخترم؟
- دارم صدات میکنما.
- حواسم نبود چی شده؟<
لطفا صبر کنید...

اسرا
0معلوم هاله چقدرسختی کشیده ممنون جناب