پارت بیست و ششم :

دو روزی بود که آقا خشایار را به منزل برده بودند، معمولا روزها را در اتاقش سپری می‌کرد و جز برای رفع و رجوع امورات شخصی‌اش بیرون نمی‌آمد. کسی هم که به عیادتش می‌رفت خیلی داخل اتاق نمی‌ماند، ناخوش کم‌‌حرف و چایی خنک ملاقات کننده‌ها را خیلی زود به سمت درب خروجی هدایت می‌کند.

غروب یکی از آخرین روزهای اسفند بود، آونگ زنگ تلفن در خانه پیچید، زهره خانم برای رسیدن به آن عجله‌ای ندØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    0

    وای وای اخلاق زهره خانم رو خیلییی میپسندم.از آدم های رک ولی متشخص خیلی خوشم میاد...مخصوصا اون تیکه ای که با همایون تعیین تکلیف کرد خیلی خوب بود.عالی بود آقای سرداری😁

    ۲ سال پیش
  • یه آدم بدبخت

    2

    خدایا آق خشی همیشه شاد باشه بگید آمیننن

    ۳ سال پیش
  • الهه

    0

    این زوج باعث میشه نگاهم نسبت به سالهای پایانیِ عشق واقعی تر بشه. کاش این دیدگاه بیشتر بود. خوشحالم که باز هم هرشب پارت داریم آقای نویسنده؛ با آرزوی سلامتی.

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    یه بخش زیادی از این رمان در مورد همین سال‌های آخر عمر و رابطه‌‌است. ممنون که دنبال می‌کنید.

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    سربه سرگذاشتن هم یه جوربانمک بودممنون جناب میلاد

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️