تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت بیست و ششم :
دو روزی بود که آقا خشایار را به منزل برده بودند، معمولا روزها را در اتاقش سپری میکرد و جز برای رفع و رجوع امورات شخصیاش بیرون نمیآمد. کسی هم که به عیادتش میرفت خیلی داخل اتاق نمیماند، ناخوش کمحرف و چایی خنک ملاقات کنندهها را خیلی زود به سمت درب خروجی هدایت میکند.
غروب یکی از آخرین روزهای اسفند بود، آونگ زنگ تلفن در خانه پیچید، زهره خانم برای رسیدن به آن عجلهای ندØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
یه آدم بدبخت
2خدایا آق خشی همیشه شاد باشه بگید آمیننن
۳ سال پیشالهه
0این زوج باعث میشه نگاهم نسبت به سالهای پایانیِ عشق واقعی تر بشه. کاش این دیدگاه بیشتر بود. خوشحالم که باز هم هرشب پارت داریم آقای نویسنده؛ با آرزوی سلامتی.
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
یه بخش زیادی از این رمان در مورد همین سالهای آخر عمر و رابطهاست. ممنون که دنبال میکنید.
۳ سال پیشاسرا
1سربه سرگذاشتن هم یه جوربانمک بودممنون جناب میلاد
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

...
0وای وای اخلاق زهره خانم رو خیلییی میپسندم.از آدم های رک ولی متشخص خیلی خوشم میاد...مخصوصا اون تیکه ای که با همایون تعیین تکلیف کرد خیلی خوب بود.عالی بود آقای سرداری😁