پارت سی و هفتم :

روز چهارم تعطیلات بود و آقا خشایار کمی بی‌قرار شده بود. چند باری پیاده همراه با جعفر آقا به پارک جنگلی و ساحل رفته بودند اما چون همه جا پر از مسافر بود و شلوغ این کار به او مثل قبل حس خوبی نمی‌داد. این یکی دو روز آخر تعطیلات را توی خانه مانده بود و خیلی بیرون نمی‌رفت. از طرفی هوا هم سرد بود و نمی‌شد توی پارک نشست و بازی کرد. آن روز هوا بارانی بود، زهره خانم، هاله و ارغوان به منظور تازه کردن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • چهار نقطه

    0

    مرسی از جناب سرداری بابت زحمات پارت ها🙏🏽🌿

    ۱۰ ماه پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم وظیفه‌ست

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    1

    🙏⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️