پارت بیست و هشتم :

بعد تکیه‌اش را به صندلی سنگین کرد و به فکر فرو رفت. بنظر نمی‌رسید خیلی به حرف‌هایش مطمئن باشد، من حس کردم روی بخشی از احساسات را سرکوب کرد. رگه‌هایی از کدورت را می‌شد در لحن کلامش شنید و همین‌طور نگاهش به آقا خشایار به صمیمیت و بی‌پردگی گذشته نبود. بنظر متحمل رنج سنگینی شده بود، من حس کردم زهره خانم شبیه به یک سد است که از بیرون بنظر قدرتمند و استوار است اما از درون ویران شده است، اما Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مومنی

    0

    چقدر قشنگ گفت.خانم تعمیرکار

    ۲ هفته پیش
  • یه ادم بدبخت

    0

    منم بستنی موخاممممم

    ۳ سال پیش
  • ندا

    0

    سلام ممنون آنقدر روان وعالیه آدم محومیشه توداستان شدم همراه راویش. مرسی

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏🙏🙏

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    باریکلا زهره خانم👏👏

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    ممنون زیبابود🙏

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️