تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت بیست و هشتم :
بعد تکیهاش را به صندلی سنگین کرد و به فکر فرو رفت. بنظر نمیرسید خیلی به حرفهایش مطمئن باشد، من حس کردم روی بخشی از احساسات را سرکوب کرد. رگههایی از کدورت را میشد در لحن کلامش شنید و همینطور نگاهش به آقا خشایار به صمیمیت و بیپردگی گذشته نبود. بنظر متحمل رنج سنگینی شده بود، من حس کردم زهره خانم شبیه به یک سد است که از بیرون بنظر قدرتمند و استوار است اما از درون ویران شده است، اما Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مومنی
0چقدر قشنگ گفت.خانم تعمیرکار