پارت بیست و سوم :

به املاک که رسیدند شیخ محمدیار بی‌رمق و به زحمت از اسب پایین آمد. نتوانست روی پا باایستد و زانوانش شل شد اما خشایار به موقع شانه‌اش را گرفت. حاج کریم وسط مزرعه‌ی برنج نیمه درو شده افتاده بود و حدود ده نفر اطرافش بودند.
- بیا رو کولم بابا جان.
شیخ محمد یار سری تکان داد و بی میل و با روحیه‌ای گسسته پذیرفت. خشایار او را به کول گرفت و پا روی زمین نیمه شل مزرعه گذاشت و او را نزد جمعیت بر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیایش

    0

    خیلی این پارت خفن بود 👊

    ۳ سال پیش
  • Zahra.s

    0

    پس یعنی ارثیه؟؟ چه جالب

    ۳ سال پیش
  • الهه

    0

    داستان جذابیه؛ اما کاش زودتر سرنوشت خشایار معلوم بشه. ممنون از قلم خوبتون، ازتون یاد می گیریم.

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    زیاد رمان طولانی نخواهد بود. ممنونم

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    تازه متوجه قدرت باباش شده متوجه شد چطوردرمان میکنه.ممنون عالیه بود

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏🌱

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    مات و مبهوت بودن آقا خشایار بابت چی بود من متوجه نشدم؟

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    مشکلی نیست به مرور متوجه می‌شید.

    ۳ سال پیش
  • یه آدم بدبخت

    0

    به به پس خشی مون از باباش یاد گرفته هممیرو درست کنه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️