لیست کلیه پارتهای رمان طلایی تر از گندم : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 101
فرخ قبل بیرون رفتن مرا بوسید. به او گفته بودم که منصوره حاضر نشد در هتل همدیگر را ببینیم. نشانی یک کافهی دیگر را داد توی کوچه پسکوچههای لالهزار. دلِ فرخ به قرار با منصوره رضا نبود. میگفت که بالاخره، دیر یا زود همه چیز را میفهمیم. اما من دستش را گرفتم و روی قلبم گذاشتم: اینجا، آروم نمیگ...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 102
کیفم را برداشتم و گردنبند را از روی میز قاپ زدم. دیگر سکوت جایز نبود. باید میپرسیدم و میفهمیدم که زنِ مرموز عمارت حسینخانی که بود و چرا این گردنبند را برایم گذاشته بود؟ چرا فرخ داشت این زن را از من پنهان میکرد؟ باید غصهها را به خاطر مرگ دردناک پدر و مادرم میگذاشتم برای بعد. بای...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 103
دلم به تاب و بیتاب شدن افتاده بود. نه اینکه غنج برود از دیدن فرهاد. دیگر عطری که در فضا میپراکند، پالتوی بلندی که تا روی زانوهایش آمده بود و دستکشهای چرمیاش و حتی آن نگاهی که هنوز تهش شیدایی میدیدیم، دلم را نمیلرزاند. فرهاد انگار یک خاطرهی دور بود. چیزی شبیه به عکسهای کهنه و تار توی ...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 104
خشکم زد. نمیفهمیدم چه شده است. یکی از ما عکس گرفته بود. عکسها را برای فرخ فرستاده بود. از توی همین سالن که زیر پایمان بود. فکر کردم کی توی سالن بود؟ آنطرف، سمت راستمان کی نشسته بود و به این راحتی عکس گرفته بود که من نفهمیدم؟ فرخ عکسها را جلوی آینه گذاشته و دستی به موهایش کشید. عصبی سیگ...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 105
صبح انگار خیلی دیر از راه رسید. تمام شب به صدای بارش یکریز باران گوش دادم و فکر کردم کی بالاخره صبح میرسد. صبحی که حتی اگر شب بشود، من گم نشوم میان این همه تاریکی. دلم برای گندمزار تنگ شده بود. دلم برای سواری آزادانه میان آن بوتههای طلایی پر میزد. شاید در این شهر به دنیا آمده بودم اما...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 106
فصل چهارم روسری سبز رنگ کوچکم را زیر گلو گره زده بودم. به جای چمدانم، یک ساک جمع و جور توی دست داشتم. ساکی که محض احتیاط قاطی وسایلم آورده بودم. با وجود کوچکی، توی دستم سنگینی میکرد. خسته بودم. تمام راه را پیاده گز کرده بودم. نه اینکه هوا خوب باشد یا هیاهوی تهران، دلم را ببرد. می...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 107
دستم را گرفت و گفت: ناکجاآباد کجا بود؟ وسط تهرونیما. بشین! چه تیتیشمامانی! از شوورتم همینجوری قهر کردی؟ با اخم نگاهش کردم. - چرا از خود شوورت نپرسیدی؟ چرا نخواستی حقایق رو بهت بگه؟ - دیشب خواستم ولی نگفت. جز اون خیلی وقتهای دیگه هم بود که میتونست بگه و سکوت کرد. انگار که قولی به ک...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 108
حیاط تاریک بود. هیچ چراغی نداشت. نور ماه بود و سوسوی ستارهها که کمی حیاط را روشن میکرد. در تاریکی کفایت را دیدم که چالاک و به دو، از حیاط رد شد و در سیاهی دالان فرو رفت. کمی بعد از آنجا نوری به حیاط تابید و فهمیدم چراغ دارد. صدای محو، شبیه پچپچ به گوشم میآمد. ضربان قلبم روی هزار بود ا...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 109
مثل مجسمههای عمارت حسینخانی خشکم زده بود. او اما، با قدمهای آهسته نزدیک آمد. خیرهخیره نگاهم میکرد و لبهایش را میجوید. رنگ به صورت نداشت. رنگ من هم لابد پریده بود. هوا آنقدر سرد بود یا من میلرزیدم؟ اگر سرد بود چرا عرق روی صورت فرخ برق میزد؟ - هوی! کجا سرت رو انداختی پایین میری خو...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 110
خیابان شلوغ بود. اصغر از لابهلای جمعیت به سمت خانهی منصوره میراند. من هنوز از گریهی بیصدا کرخت بودم. از خانهی کفایت تا آنجا، بیخجالت، یک سره اشک میریختم. اصغر فرزی، گاهی توی آینه نگاهم میکرد و با تاسف استغفرالله میگفت. حتما فکر میکرد که چرا دنبال فرخ راه نیفتادم و برنگشتم سر زندگی...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 111
شب هنوز زود از راه میرسید. شبهای سیاهی که انگار قصد صبح شدن نداشتند. شبهای اواخر بهمن. هر سال این موقعها بود که شور میافتاد توی دل مردم شهر و دهات. انگار رسیدن اسفند یک ماجرا بود و آمدن بهار، یک ماجرای دیگر. دور بودم از فرهاد یا نزدیکش، دلم پیش او بود. با همهی غمی که خانه میکرد کنج ...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 112
چشم گرداندم، اینطرف و آنطرف. وقتی اصغر آرام از خیابان شلوغ رد میشد هر آن منتظر بودم میان جمعیت فرخ را ببینم. نبود که نبود! - مطمئنی خان رو دیدی؟ توی آینهی جلوی اتومبیل به اصغر نگاه کردم و پرسیدم. همانطور که یک دستش روی فرمان بود با دست دیگر، گوشش را خاراند و گفت: نه والله! مطمئن...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 113
صدای بسته شدن در، هر چند آرام بود ولی برای من گوشخراش شد. انگار که دو تکهی بزرگ آهنی را روی هم بکوبانند. حتی از پشت در هم میتوانستم، تعجب دخترها حس کنم. ادیب، کمی آب از تنگ توی لیوان ریخت و به لبهایش نزدیک کرد. دستانش میلرزید. سخت بود! سخت بود که بتوانم خودم را حفظ کنم و از همه ج...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 114
صدای همهمه، حواسم را به سمت دیگر خیابان کشید. با پلاکاردهایی بزرگ علیه رزمآرا! دوباره نگاهم به فرخ کشیده شد، دیگر نبود. جمعیت هنوز نرسیده بود به این قسمت از خیابان که بگذارم پای گم شدن میان تظاهر کنندگان. کمی خم شدم و نگاه کردم. واقعا نبود. گنگ بودم در خیال اینکه درست دیدم یا توهم...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 115
خیابان شلوغ بود. بهجت میلرزید. مردی با سبیلهای از بناگوش در رفته، دستمال یزدی را به پیشانی کشید و گفت: اینجا چی کار دارید همشیره؟ نِییبینید چه شیر تو شیریه؟ بعد نگاهی مشکوک به ما انداخت و گفت: نکنه میرید دفتر روزنومه؟ نکنه جز رفقا مُفقای ادیب و دار دستهشید؟ گوشهی چشمی به بهجت اندا...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 116
بهجت زودتر از من خود را بالا رساند. دیگر نیازی به در زدن نبود. در از پاشنه درآمده، روی زمین افتاده بود، میان خرده شیشههایی که منشی داشت با جارو و خاکانداز جمعشان میکرد. جارو میزد و مثل ابر بهار اشک میریخت. عمویم، دستمالی را که با آن اشکش را پاک کرده بود، روی زخم سرش فشار میداد. خون ت...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 117
جلوی مریضخانه شلوغ بود. پیاده که شدم، چشم گرداندم دنبال فرخ. آن طرف خیابان توقف کرده و چشم دوخته بود به شلوغی و جمعیت. سیگار توی دستش میسوخت بیآنکه آن را به لب ببرد. خسته بود انگار. گرفتگی صورتش را میدیدم. با اینکه شیک پوشیده بود، میفهمیدم فرخ همیشه نیست. چه بود این دلم که با دید...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 118
دستش را گرفتم. زیر گوشش گفتم: منصوره! با اینکه اصغر فرزی گفت گمون نمیکردم وسط شلوغی بیای. خندید. - آخ وسط شلوغی، وقتی هر کدوم از این کلهگندههای منو کنارشون میبینن و ترس میوفته به جونشون خیلی لذت بخشه. هر آن میلرزن که پیش بقیه لو برن. فرخ، لبهایش را روی هم فشار میداد و نگاهم...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 119
خاطرهای پس ذهنم بود. آنقدر دور که نمیدانستم واقعا اتفاق افتاده یا خواب دیدهام. مال آن زمان بود که هواپیماهای روس، گُله به گُله از بالای سرمان رد میشدند. آن روزهایی که میان حرف بزرگترها فقط همین بود که روسها کجا را گرفتهاند و انگلیسیها کجا را. یک بار از ترس خودم را توی گنجه حبس ک...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 120
- قرارمون این نبود، حسن! دختره خیلی خوشگله. - باشه هزار تا زن خوشگل تو این شهر ریخته. دخلش به من چیه؟ روی تخت فنری و تشک سفتش چرخیدم و دستم را روی گوشم گذاشتم. توانم برای آن روز طولانی تمام بود. روزی که صبحش در خانهی منصوره شروع شد، ظهرش رسید به آشوب دم دانشگاه و خورشیدش با سرفههای بی...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
