پارت صد و هجده :
دستش را گرفتم. زیر گوشش گفتم: منصوره! با اینکه اصغر فرزی گفت گمون نمیکردم وسط شلوغی بیای.
خندید.
- آخ وسط شلوغی، وقتی هر کدوم از این کلهگندههای منو کنارشون میبینن و ترس میوفته به جونشون خیلی لذت بخشه. هر آن میلرزن که پیش بقیه لو برن.
فرخ، لبهایش را روی هم فشار میداد و نگاهمان میکرد. انگار با اینکه نمیشنید، میدانست مکالمهی بین ما، از چه ق
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aa
0جای حساس 🥴 ممنون🙏🌺
۲ سال پیشنهال
0چیقد خوبه لبخند دلگرم کننده فرخ داخل جمع ..قلب منم گرم شد با این حرکت ِ فرخ
۲ سال پیشهاوژین
3امیدوارم گلبهار به چیزهایی که می خواد برسه بعد بره با فرخ زندگی شو کنه 😊خیلی ازهم دور شدن نویسنده جان به جونیشون که تلف میشه دور ازهم رحم کن
۲ سال پیشاسرا
2کارملاازچی ترسید🤔🙏
۲ سال پیشزهرا
2عالی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسرین
0قلمتان مانا بسیار عالی