دوست داشتی؟
رمان طلایی تر از گندم به قلم آرزو رضایی انارستانی دنیای رمان

رمان طلایی تر از گندم

  • زبان فارسی
  • 276K 👁
  • 1.2K ❤️
  • 862 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه طلایی تر از گندم

گلبهار خان‌زاده خانمی مقتدر است. او و فرهاد، پسر نماینده‌ی شهر در آستانه‌ی ازدواج‌ند که توده‌ای‌ها مزارع خانِ همسایه را به آتش می‌کشند. خواهر گلبهار، جز توده‌ای‌هاست. از همین‌جا پای فرخ، پسر کینه‌توز خانِ همسایه به زندگی گلبهار باز می‌شود...

پارت اول

با صدای خانم‌جان خانم‌جان گفتن جلال سر برگرداندم.
از بالای تپه سبزه می‌دوید و مرا صدا می‌زد. کلاه حصیری‌ام را پایین‌تر آوردم که آفتاب چشمم را نزند. زیرلب گفتم: خدایا بخیر کن!
جلال می‌دوید و هر چه نزدیک‌تر می‌آمد، جوشش عرق را بیشتر روی پوست قهوه‌ای‌رنگش می‌دیدم.
کارگرها دست از کار کشیده بودند. خش‌خش داس روی ساقه‌های طلایی گندم خفه شده بود. همه چشم دوخته بودند به تپه‌سبزه که جلال از آن پایین می‌آمد و مرا صدا می‌کرد.
_خانم جان! گلبهار خانم! آقا برزخی شده. بیا بیا تا خون نکرده!
آه از نهادم بلند شد. این دومین بار بود که در این هفته، آقا، به قول جلال برزخی می‌شد! اما خون کردن دیگر تهمت زیادی بود.
چند قدمی مانده بود که برسد به من، روی زمین ولو شد.
نگاهی به دفتر و دستک انداختم و از پشت میز بلند شدم. سایه‌ی گرد درخت توت، کنار گندمزار، در آن نیمروز تابستان، چندان هم خنک نبود. با این‌حال گه‌گاه نرمه بادی می‌آمد و لای موهایم فرو می‌رفت.
_ چی شده جلال؟ چرا داد و هوار راه انداختی؟
جلال نفس‌نفس می‌زد و کم مانده بود بزند زیر گریه.
_آقا دو لول ورداشته، سرش رو گرفته سمت نصرت بدبخت. می‌گه اعتراف کن از انباری می‌دزدی!
چشمانم تار شد. دولول برداشته؟ آقا؟ امکان ندارد. آقا روی کسی تفنگ نمی‌کشد. نهایتش کمی هارت و پورت است و چند ضربه ترکه و فلک.‌
رو به مباشر کردم و گفتم: حواست پی حساب و کتاب باشه. می‌رم و زود برمی‌گردم.
میرزا عینکش را کمی روی صورتش جابه‌جا کرد و با خنده گفت: برید خان‌زاده خانم. ظاهرا این دفعه اوضاع خیلی بی‌ریخته.
بعد هم کریه خندید. جوابش را ندادم. رفتم سمت سوسن، مادیان ابلقم. با این‌که لباس یکسره‌ی خاکی رنگم، گشاد نبود، سریع خود را روی زین کشیدم و چکمه‌های چرمی‌ام را توی رکاب فرو کردم.
سوسن به هی گفتم، شتاب گرفت و از جاده‌ی وسط گندم‌زار، به سمت تپه‌سبزه حرکت کرد. با نوازش باد، ساقه‌های پر بار، روی هم خم می‌شدند و می‌رقصیدند.
دشت سراسر رنگ طلا بود. درختان سبز، لابه‌لای مزرعه، مثل نگینی زمردین، روی انگشتر طلا بودند. از همان انگشترهای درخشان که مادرم داشت.
خانه‌ی اربابی ما، با ده فاصله داشت. کمی‌ دورتر از خانه‌های کاهگلی با پنجرهای کوچک و دودکشی که تابستان و زمستان، از آن دود بیرون می‌آمد و نشان از زندگی داشت.
از پرچین سیمی رد شدم. سوسن راهش را بلد بود و چه بلبشویی بود در حیاط!
گیسو با لپ‌های سرخ و برافروخته و چشمان پر از اشک تا مرا دید: نالید دستم به دامنت خانم جان! الان نصرت رو جوون‌مرگ می‌کنه!
آقا، با آن شکم برجسته و کت و شلواری که توی ده می‌پوشید، نشسته بود روی صندلی لهستانی و داد می‌کشید.
از سوسن پایین پریدم و رفتم سمتش. همهمه با آمدنم ساکت شد و راه را برایم باز کردند. تازه نصرت را دیدم که موهای پریشانش، رو پیشانی تاب خورده بود و از گوشه‌ی لبش خون می‌چکید.
_ آقا! بابا جان! چه بساطی راه انداختین سر ظهری؟ صلات ظهره. خوبیت نداره تفنگ کشیدن.
دولول پیش پایش روی زمین بود. پیدا بود که کسی جرات دست زدن به آن را ندارد.
مادرم، از بالا نگاه می‌کرد. روسری سفید، صورت زیبایش را قاب گرفته بود.
آقا سرگرداند و نگاه بی‌حالی کرد. سعی کردم لبخند بزنم. دست گذاشتم روی شانه‌اش. شانه‌ی بزرگش، زیر دستم گرم بود. حس امنیت می‌داد. حتی اگر آقا این‌طور خراب باشد و تفنگ بکشد.
- بلند شید، دست‌نماز بگیرید، نماز بخونید. دو لقمه غذا بذارید دهنتون. من خودم حسابش رو می‌رسم.
آقا با دیدنم آرام شده بود. دست بزرگ و لرزانش را گذاشت روی دستم و گفت: می‌بینی! می‌بینی گلبهار! می‌بینی به چه روزی افتادم؟ رعیت نونم رو می‌خوره، از انبارم می‌دزده! من یه عمر واسه خاطر اینا خون دل خوردم. آخ احمد! کجایی که زبونی بابات رو ببینی؟
نگاه کردم به دست پر از لک و پیسش. رگ‌های سبز دستش برجسته بودند.
همان‌طور که به زبان گرفته بودمش، تفنگ را برداشتم گفتم: دور از جون. زبونی کدومه؟ احمدم میاد. مگه نامه‌ی هفته‌ی پیشش رو نخوندین؟ بریم بالا دوباره بخونیم، ببینیم کی میاد؟
آقا بُراق گفت: کی میاد کی میاد؟ نمیاد! مرتیکه نمیاد. دست من رو گذاشته تو پوست گردو، هی این ماه میام، اون ماه میام... سه ساله قراره برگرده...
چشمم دوباره رفت سمت پنجره‌ی طبقه‌ی بالا.‌ لابد مادرم می‌شنید که برق اشک را توی چشمانش می‌دیدم.
_ باشه آقا! من دوباره براش خط می‌دم. شما برو بالا. ببین مادرم منتظره. بدون شما یه لقمه غذا از گلوش پایین نمی‌ره.‌
آقا انگار بلبشوی چند دقیقه پیش را فراموش کرده بود. عصایش را برداشت و راه افتاد. با صدای محکمی، دستور داد: آب بیارید دست نماز بگیرم.
با گام‌های بلند رفت سمت عمارت و از در دولنگه‌ای که مخصوص خودمان بود، داخل رفت.
اخم انداختم به ابروهایم و گفتم: جمع کنید این بساط رو. برید سرکارتون. مراد بیا این‌جا ببینم! مگه نگفتم تفنگ دم دست آقا نباشه؟ ببر یه جا قایمش کن تا سر وقت خدمتت برسم. فاطمه! مگه آقا نگفت آب بیارید؟ هنوز وایسادی بر و بر من رو نگاه می‌کنی که. برید ببینم.‌ یاالله!
جمع پراکنده شد. به چشم به هم زدنی رفتند سراغ کارشان. فقط گیسو کنار نصرت زانو زده بود و سعی داشت خون صورتش را با گوشه‌ی لچکش پاک کند.
نزدیک که رفتم ایستاد: خدا خیرت بده خانم جان.
لبم را تاب دادم: چی شده نصرت؟
لابد خون صورتش جای ضربه‌ی پشت دست آقا بود. غرور از چشمانش بیرون می‌زد: من کاری نکردم. به آقا هم گفتم... هیچی از انبار کم نشده.
می‌دانستم راست می‌گوید. می‌دانستم هیچ‌کدام از آن‌ها که در این خانه کار می‌کردند دست‌کج نبودند. مخصوصا نصرت که همبازی بچگی‌های من و احمد بود. اما نمی‌خواستم اقتدار آقا بیشتر بشکند.
- خیلی خب! گیسو دستاش رو باز کن برید دنبال کارتون. چند روزی هم دم‌پَرِ آقا نباشید تا خودم به حساب کتاب انبار رسیدگی کنم.
اول توی چشمانش خشم نشست. ولی نمی‌دانم چه در صورتم دید که سرش را پایین انداخت و گفت: به روی چشم.
من می‌دانستم، او می‌دانست، همه می‌دانستند که عقل آقا رو به زوال است. دلنگرانی برای او را، گذاشتم بودم کنار غصه‌ی مادرم و مسئولیت سنگین دختر بزرگ خان بودن.
رفتم سمت سوسن که ایستاده بود و نگاهمان می‌کرد. انگار می‌فهمید. غم مرا، خستگی مرا و عشقم را به آن سرزمین. کرنش کرد و دست کشیدم به یالش.
- خانم جان! آقا می‌گن بیایید ناهار.
خواستم بگویم باید برگردم مزرعه. مباشر را گذاشته‌ام پای دفتر دستک و به او برعکس اهل این عمارت، ذره‌ای اعتماد ندارم. اما باز هم یاد اقتدار آقا افتادم. آقا، هنوز آقا بود. بزرگ‌ترین خان منطقه. هر چه می‌گفت، باید چشم می‌گفتیم.
مراد را صدا کردم و افسار سوسن را دستش دادم: ببر اصطبل. عصر سرکشی می‌کنم. اصطبل کثیف نباشه.‌
قبل از این‌که بروم داخل گرد و خاک را دیدم که از ته جاده‌ی منتهی به عمارت بلند شده. اول خیالم برد که گلناز است. لبم را از حرص فشار دادم. دخترک باز هم اتومبیل را برداشته بود و رفته بود پی خوش‌گذرانی به هوای درس خواندن. تازگی‌ها گلرخسار راه هم دنبال خودش راه می‌انداخت! شاید لازم بود این بار من برزخ شوم. لازم بود کولاکی به پا کنم که خواهران کوچک‌ترم، وضعیت را بفهمند و...
در همین خیال‌ها، اتومبیل زرشکی را دیدم که نزدیک‌تر می‌شود.
خدای من! ضربان قلبم تند شد. زیر لب گفتم: فرهاد!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان طلایی تر از گندم
  • دلی

    در پارت 1920

    رمان جزئیات دقیق داشت که همین جذابش کرده بود ،من از خواندنش لذت بردم،مخصوصا اینکه حوادث پی در پی اتفاق میافتادند و این ادم رو به ادامه دادن رمان ترغیب می کرد

    دیروز
  • هانیه

    در پارت 220

    فکر میکنم ازدواج این دوتا به هم میخوره و گلبهار عروس خون بس میشه

    ۷ روز پیش
  • تمنا

    در پارت 1920

    خیلی ممنون از نویسنده بخاطر رمان فوق العاده اش،توصیف وقایع ومکان ها خیلی عالی بود موضوع رمان هم بسیار مهیج بود ب طوری ک کلا آدم مسخ رمان میشد وتمام ابهامات رو در آخر برطرف کردن وپایانش جالب بود درکل از بهترین رمان هایی بود ک خوندم لذت بردم ازش قلمتون مانا

    ۱ ماه پیش
  • مینو

    0

    یکی از قشنگ ترین رمان های عمرم رو خوندم ممنونم از تک تک لحظاتی که وقت گذاشتین و برامون نوشتین،خیر دنیا و آخرت رو ببینید

    ۱ ماه پیش
  • میکومیکو

    در پارت 1920

    خیلیی ممنونم از نویسنده بشدت رمان عالی لود و موضوع داستانش اعطلاعاتش همشون خیلبغ مفید و خوب بودن و خب داستانش جدید و جالب بود برام خوشالم که تمومش کردم

    ۲ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 50

    اوه ! شت! گلی جون بدبخت شدی🤕🤕🤕

    ۳ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 40

    این جوری که معلومه کار از دسته گل گذشته پای یه گلفروشی وسطه که دخترا به آب دادن😣😣😣😣😣

    ۳ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 21

    چقد عشق دوطرفه زیباست😍😍😍😍😍😍

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 950

    ای باباااااا این گلبهارم تا یه ذره میاد خوش باشه یهو یکی زارت تر میزنه توش

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 470

    دیگه الان مطمئنم فرهاد همش بازی بوده و گلبهار رو بازیچه خودش کرده

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 430

    نمی دونم چرا حس می کنم از فرهاد یه چیزی میبینه نامزدی رو بهم میزنه و به جای خواهرش خون بس میشه

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 401

    من از اون اولم فک می کردم پشت احساسات قشنگ فرهاد یه چیزی پنهان شده باشه الان شکم هزار برابر شد

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 370

    نمی دونم چرا حس می کنم پشت این احساسای قشنگ فرهاد یه چیزی پنهان شده

    ۳ ماه پیش
  • روزا

    در پارت 20

    رمان بسیار زیبایى و شناختى از آن تاریخ در دوران پهلوى

    ۴ ماه پیش
  • اوین

    در پارت 1920

    شخصیت پردازی ها عالی بود توصیف ها دلنشین ،،، بهترینها رو برات آرزو میکنم💐💐💐💐

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟