لیست کلیه پارتهای رمان طلایی تر از گندم : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 121
- پس چه خیالی ورت داشته بود؟ گمون کردی همه برات کف میزنن؟ دستم را کشید و با هم از خیابان رد شدیم. - تو فرنگستونم دختر و زن تنها، فوقش میره پانسیون یا پرستار بچه تو خونهی نجیبزادهها میشه. اینجا که تهرون یه سر و هزار سوداست. دست کشیدم به کلاهم و چترم را محکمتر گرفتم. باد چترم...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 122
همهجور آدم پیدا میشد. میگفتند که توی فوقالعادههای همان روز صبح، خبر مرگ سیفعلی خان را نوشتهاند. از تهران و حتی دهاتهای نزدیکش، آدم بود که میآمد برای تشییع جنازه. کت و شلواری، زنهای پالتوپوستپوش، دانشجوهای سبیلو با عینک و بالپوشهای روسی. زنهای چادر به سر، در حالی که گوشهی چادر را ...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 123
میان جمعیت میگشتم، پی چشمهایی که ما را بپاید. با نگاه دنبالمان کند. دورادور مواظبمان باشد. نبود! شلوغی بود و بینظمی. فرخ، چند قدم دور شده بود و ایستاد. نگاهی انداخت به کفشهایم که سنگین شده بودند بس که گل وا رفته چسبیده بود تهشان. کفشهای خودش هم دست کمی نداشت. - هنوزم نمی...
بروزرسانی در : ۵۳۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 124
نگاه ناباور من و فرخ، روی هر دو نامه ثابت ماند. حالا دیگر تمام دانههای یخی برف، شده بودند باران. سوز سرما از درزهای اتومبیل داخل میآمد. صدای بارش یکنواخت روی سقف، قاطی شده بود با صدای موتور اتومبیل. زیر نور اولین تیرچراغ برقی که سر راه دیدیم، ایستاده بودیم. یک بار دیگر نامهی فرخ را خوان...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 125
دوستم داشت! دوستم دارد! انگار این جمله، درست از توی کتاب ساحرهها بیرون آمده باشد. عین ورد جادویی بود. مهم نبود وسط تهران بودیم. مهم نبود که آسمان سوراخ شده و باران مثل آبشار میریخت و هوا یخ کرده بود. انگار که وسط داغی ظهر گندمزار، یکی یک سطل آب جوش ریخت روی سرم. داغ شدم. گر گ...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 126
کلمهها توی گوشم زنگ میزد: آفرین عزیزم! آن تکه کاغذ مچاله شده توی جیب پالتو. آن دستخط که راپورتچی منصوره برایش فرستاده بود: ((طبق درخواستت کنکاش کردم در احوال خاندان حسینخانی. پیداست که دختر کوچک شاپور خان حسینخانی، به اسم نوش آفرین، با مردی به نام بهرام ادیب که معلم و استخدامی وزارت...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 127
توجه: در پارت قبل بهرام به اشتباه هومن تایپ شده بود. در خانهی سیفعلیخان، چهار طاق باز بود. آنقدر که میرفتند و میآمدند، باید برای وارد و خارج شدن، زیر آن باران صبر میکردیم. اینبار چشم من و فرخ، مردم و شلوغی را رج میزد. او شاید پی دیدن بانو الف یا بدلش که کاغذ داده بود به فرخ. م...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 128
وقتی استکان و نعلبکی را از روی سینی برمیداشتم، دستانم میلرزید. ممنونی که گفتم، زیر لب بود و نوشآفرین جوابی نداد. دم داخل رفتن، فکر میکردم که کاش لباس بهتری میپوشیدم. کاش اولین بار، مرا با این کت و دامن سیاه که از صبح تنم بود و بوی مرگ میداد، نمیدید. اما با دیدن پیراهن سیاهش، خدا را ...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 129
چشم که باز کردم، نوشا آبقند را قاشق، قاشق توی دهانم میریخت. سرم روی بازوی فرخ بود و سه جفت چشم نگران، نگاهم میکردند. فوری از سرم گذشت که بهرام به یاد میآورد که هوشنگ و آسیه، دختری داشتهاند؟ - خدا رو شکر! دیدی خانداداش گفتم فقط ضعف کرده؟ یکهو همهی وجودم پر از خجالت شد. چه اولین...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 130
بعد از مدتها، فاصلهی میان من و فرخ، شده بود به نازکی یک پیراهن خواب تترون. نیازی نبود سر بچرخانم که گرمای نفسش را حس کنم. داغ و ملتهب با ریتمی که تندتر میشد، میخوردند به گردنم. همهی تنم وسوسهی به آغوش گرفتنش بود. زیر سقف شیروانی خانه صدای خواستن بود که با صدای باران در هم میآمیخت. ...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 131
وقتی، در هوای آفتابی و سبک از بارش یک ریز باران روز قبل، منزل نقاشباشی میرفتیم، به این فکر میکردم که دوبار لباس نوشآفرین را پوشیدهام. یک بار آن پالتوی بلند را، که نامهی توی جیبش دستخط پسرعمویم بود. یک بار هم دیشب، زیر سقف خانهای که مال پسرعمویم بود! اگر اسم این را کوچک بودن دنیا نمیگذ...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 132
فرخ باورش نشد. بدون کت، پا در کوچه گذاشت. برگشت سمت ما و گفت: برم تا سر خیابون ببینم این بچه چی میگه. انگار یادش رفته بود که همین چند دقیقهی پیش با چه سوظنی به من نگاه میکرد. حالا ترسی نداشت اگر من با خواهرش تنها بمانم. نوشآفرین به طرفم چرخید و گفت: یعنی واقعا رزمآرا رو کشتن؟ یا تی...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 133
انگار آپاراتچی، توی سرم دسته را میچرخاند. تمام خاطرات را میدیدم. روزی که آقا توی باغ پشتی سوسن کاشت و مادیان کوچک و زیبا به دنیا آمد. روزی که نشسته بودم جلوی اسب آقا و کمرم چسبیده بود به شکم بزرگ و نرمش. روزی که منِ ترسیده را از توی گنجه بیرون آورد و به آغوش کشید. روزی که نصرت را بسته بود و ...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 134
وقتی که توی خیابان میدویدم، نمیدانستم از کدام درد فرار میکنم. در خیابانی که تعداد زنها تویش به پنج نفر نمیرسید و یکیاش من بودم. من داشتم از خودم فرار میکردم یا سرنوشتم؟ نمیدانستم. قلبم آنقدر تند میزد که خیال کردم همین حالا ممکن است از کار بیفتد. آنلحظهها به این فکر میکردم ...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 135
کفایت غرغرکنان سمت در میآمد. میتوانستم تصورش کنم که چراغ دالان را روشن کرده و دمپاییها در پایش لق میزنند. نیم ساعتی از شروع حکومت نظامی گذشته بود. نوشآفرین میلرزید. آنقدر شدید که صدای تلیکتلیک دندانهایش را میشنیدم. فرخ، دستش را دور کمر او حلقه کرده بود. نمیدانستم به خاطر این است...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 136
فرخ پشتم ایستاده بود. در سکوت به آسمان نگاه میکردیم. ستارهی اقبال من، کجا خاموش شده بود که اینطور عذاب میکشیدم؟ - همون روز صبح شنیدم. همون روز کفن و دفن سیفعلی خان. وقتی که میخواستم زیر زبون نوشا رو بکشم و از هومن بیشتر بدونم. از مراودهی تو و هومن واهمه داشتم. قدمی جلو آمد و کنارم...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 137
انگار که بال درآورده باشد از جلوی در عمارت به سمتم میدوید. از اسب پایین پریدم. اسب فرخ که رامم شد و مرا تا عمارت امیرخانی رساند. دستانم را باز کردم و گیسو توی بغلم جا گرفت. - خانم جان! گلبهار خانم! بوی خمیر نان میداد. بوی گندم آسیاب شده، بوی زغال و دود و دم مطبخ. لباس سیاه، به اشک...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 138
فرخ، در اتاق غذاخوری، با مباشرش نشسته بود. از لای در میدیدم که مدادی در دست، کاغذها را دقیق بررسی میکند. مباشر، سر برگردانده و به صورت او نگاه میکرد. کرخت از گریهی طولانی سر خاک آقا، دلم برای فرخ و املاک حسینخانی سوخت! چیزی نمانده بود به شروع فصل کشاورزی. از مطبخ صدای آب و بوی غذا...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 139
دستکشهای سیاه را روی دامنش گذاشت و روبروی من و مادر نشست. - تسلیت میگم گلبهار! تشکر کردم. - گلرخسار کجاست؟ مادر گفته بود توی اتاقش بماند و پایین نیاید. بس که بیتابی میکرد و مادر میگفت: در شان یک خانزاده نیست. او هم از خدا خواسته مانده بود توی اتاق که با خیال راحت گریه کند و ...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 140
دستمالش را به دستم داد. دستمالی که آغشته بود به عطر خوش و مردانهاش. اما حتی آن بوی آشنا نمیتوانست سد شود و جلوی سیل احساسات تلخم بگیرد. - تو فرنگ یه جور دستمال هست که یه بار استفاده میکنن و میندازن دور. جنسش شبیه کاغذه. ولی نازکتر و سفیدتر. سرش را جلو آورد و گفت: و خانزاده خانم...
بروزرسانی در : ۴۹۴ روز پیش