پارت صد و دوازده :
چشم گرداندم، اینطرف و آنطرف. وقتی اصغر آرام از خیابان شلوغ رد میشد هر آن منتظر بودم میان جمعیت فرخ را ببینم. نبود که نبود!
- مطمئنی خان رو دیدی؟
توی آینهی جلوی اتومبیل به اصغر نگاه کردم و پرسیدم.
همانطور که یک دستش روی فرمان بود با دست دیگر، گوشش را خاراند و گفت: نه والله! مطمئن نیستم. دیروز که وسط بلبشو دیدمش. اونقدری که از صورت و قد و بالاش یادمه، ی
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
پری
0عموش هم از چهرش شناخت هم اسم و فامیل گلبهار که شنید شناختش.عالی بود ممنون
۲ سال پیشAa
0حتما از شباهتش به مادرش شناخت یعنی مادرش زندس ممنون عالی بود🙏🌹
۲ سال پیشBahar
0عالی بود مثل همیشه ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشآرزو
0عالی
۲ سال پیشنشمین
0کاش زودتر خان و گلبهار بهم برین
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسرین
0عالی عالی عالی....