لیست کلیه پارتهای رمان طلایی تر از گندم : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 81
در امتداد این باغ، همان جادهی وسطی بود و پشتش باغ ما. همانجایی که آقا با عشق تکتک درختهایش را کاشته بود. به این قسمت از منطقه که میرسیدیم فاصلهی املاک حسینخانی و امیرخانی میشد یک جاده. اشک توی چشمهایم جمع شد. ایستادم و به سمت خانهی پدری نگاه کردم. تمام آنهایی که هم دوستشان داشتم ...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 82
چشمانم سنگین شده بود و سرم دودو میکرد. تلاشی بیامان در مبارزه با خواب که حالا حس میکردم به زودی شکست خواهم خورد. سکوت شب، از سکوت روز، وهمانگیزتر هم به نظر میآمد. شب مثل یک مادهی سیال سیاه چسبیده بود به شیشه. نگاه من پنجره را تار میدید. یادم نمیآمد هرگز، اینهمه در مقابل نخوابیدن ز...
بروزرسانی در : ۶۲۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 83
صبح از پنجره پاشیده بود توی اتاق. ساعت از هشت رد شده بود. گیج بودم هنوز. نمیدانستم آن رخوت شب قبل و صداهایی که شنیدم خواب بود یا واقعیت. دلم باور داشت به واقعی بودنش. مگر نه اینکه از وقتی به این عمارت مرموز آمده بودم، هم بیشتر میخوابیدم و هم بیشتر ساعتهای روز کسل و بیحال بودم؟ چه میخ...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 84
((به تاریخ سوم آبان هزار و سیصد و شش، در لالهزار انداخته شد.)) همین یک جمله. یک جملهی ساده. عکس مهر عکاسی هم نداشت. فقط یک تاریخ، یک سال قبل از تولد من. نمیدانم چرا دیدن آن عکس شد بغض و چسبید به گلویم. انگار که چیزی یا کسی بیرون من زندگی میکرد. زنی که شبیهم که نه، عین من بود. توی...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 85
چند هفته، زمان زیادی نبود. نه! اصلا، زمان خیلی کمی بود. گیرم که فرخ بیشتر وقتها بدخلقی نمیکرد یا رفتارش را میگذاشتم پای کینهی قدیمی و نسل اندر نسلمان. گیرم که با من، حداقل آنطور که دربارهی عروس خونبس شنیده بودم رفتار نمیکردند. نه جایم توی طویله بود و نه غذایم شلاق. خودم که خوب میدانستم...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 86
فشار دست فرخ روی بازویم بیشتر شد. انگار او هم انتظار نداشت، اولین مهمان متمدنها باشند. پدرِ فرهاد عصبی و رنگ پریده به نظر میرسید و مادرش با گونههای گلانداخته معذب! - چیزی نیست! فرخ زمزمهوار توی گوشم گفت و به چشمهایش گذرا نگاه کردم. پلکهایش را به هم گذاشت و باز کرد. انگار که میخوا...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 87
مایر بعد از بوسیدن صورتم رفت. او و میکائیلیان آخرین مهمانهایی بودند که راهیشان کردیم. بازویم توی بازوی فرخ بود و کتش روی شانههایم. در تاریک روشن چراغ جلوی پله، صورتش را میدیدم که راضی به نظر میرسد. آسمان یک دست صاف و پر از ستاره بود. حالا میتوانستم راه مکه* را ببینم. دایهمان میگفت: ...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 88
فصل سوم جاده طولانی بود و گاهی برفی. در سکوت صبح زمستانی خیره بودم به بیانتهایش. گهگاه اتومبیلی از کنارمان عبور میکرد. فکر میکردم این مردم، به چه کاری به قول مایر سر سیاه زمستان، زدهاند به جاده؟ هجوم خاطرات به سرم، مرا جایی بین واقعیت و رویا، بین خواب و بیداری نگه میداشت. منی که ف...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 89
وقتی رسیدیم، چراغ سردر عمارت سیفعلیخان روشن بود. خبر داشتند که میرسیم و منتظرمان بودند. فرخ نیاز نداشت پرسانپرسان برود تا برسد به خیابان شاهرضا (انقلاب فعلی). عین کفِ دستش تهران دراندردشتِ هفتاد و دو ملت را میشناخت. گرگ و میشِ هوا بود. نه اینکه اینهمه ساعت طول بکشد از شهر ما تا تهران....
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 90
چشمهایم را که باز کردم، هوا تاریک بود. برای ثانیههایی یادم نمیآمد کجا هستم. خوابی نرم، روی آن روتختی لیزِ صورتی رنگ مرا ربوده بود. نمیفهمیدم چه ساعتی است. یکی گوشهی روتختی را کشیده بود رویم. عجیب میچسبید خنکای ملحفهاش با هوای گرم اتاق. سر که برگرداندم فرخ ایستاده بود پشت پنجره. از ...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 91
حالم خوب نبود. انگار توی سرم همه چیز قاطی و پاتی شده بود. اوف بلندی گفتم و از جلوی در کنار رفتم. فرخ داخل آمد و در را بست. با صدای آرامی پرسید: چرا اینقدر رنگت پریده؟ سرم را بلند کردم توی آینه نگاهی به خودم انداختم. رنگم پریده بود. حق داشتم. زنِ سیفعلی خان را چه به من؟ من که تازه ...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 92
برای منی که انگار خو گرفته بودم به سکوت سرد عمارت حسینخانی، شلوغی خانهی سیفعلی خان عجیب بود. از صبح خروسخوان این میرفت و آن میآمد. ناشتایی نخورده نشسته بودم پشت پنجره و برف ریز بیرون را نگاه میکردم. آسمان سخاوتمندانه میبارید. نرم و با نوازش باد دانههای پنبهای میچرخیدند. مثل دامن ...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 93
پاهایم شل شد. نشستم روی صندلی. انگار جهان کوبیده بود توی صورت من. انگار زمین و آسمان دهنکجی میکردند. چیزی که توی سینهام میکوبید، قلب نبود. یک گلوله کلاف کاموای سردرگم بود که افتاده باشد به دست بچه گربهای شیطان. از همهی جای دنیا، انگار تمام مشکلات زندگیام میرسید به او. به این زن، ب...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 94
آتش بود. همه جا میسوخت. همزمان برف هم میبارید. بوران بود انگار. باد زوزه میکشید. صدای شیون و مویه میآمد. شاید زنی در آتش میسوخت. بعد حرارت نزدیک شد. مویهها، همهمه و کمکم پچپچ شدند. آتش به چشمانم نزدیک شد. داشتم میسوختم. میسوختم. با فریاد خفهای تکان خوردم. مثل نوزادی تازه به دنی...
بروزرسانی در : ۶۰۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 95
با نوازش نرمی، روی موهایم چشمانم را باز کردم. اولین چیزی که دیدم، چشمهای فرخ بود. انگشتانش لای موهایم حرکت میکرد. لبخند نرمش، خطوط صورتش را کش میداد. سرم روی سینهاش بود و دست او، مرا به خودش میچسباند. شب را میان نفسهای آرامش خوابیده بودم! عشق همیشه بیخبر میآید. در نمیزند. اجازه...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 96
میان خواستن و نخواستن، عشق و نفرت، داشتن و نداشتن فاصله کمتر از تار مو است. حالا داشتم میدیدم. توی سرسرای خانهی سیفعلیخان میدیدم. دلم به بازی افتاده بود و روزگار سر شوخی که نه، قصد مسخره کردنم را داشت. چقدر به حسرت آغوش فرهاد، تنم را در تنهایی شبهای مرطوب تابستان در آغوش کشیدم بودم؟ ...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 97
در تاریکی غروب برفی، زانو به بغل روی تخت نشسته بودم. میتوانستم از لابهلای پرده، دانههای ریز و رقصان را زیر نور چراغ ببینم. حتی گوشهای از آسمان را ببینم که ابرهایش نازک میشد و خبر از پایان باریدن میداد. چه روز عجیبی بود! دیدن دوبارهی فرهاد. احساس میکردم خاطرات او مالِ چند سال ...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 98
توجه: آنچه دربارهی مهمانی جبههی ملی در این بخش از رمان آمده، زاییدهی ذهن نویسنده است و مبنای تاریخی ندارد. در تاریخ میخوانیم که بخش بزرگی از طرفداران جبههی ملی، خانهای اقصی نقاط ایران بودهاند. بنابراین این بخش از رمان بر اساس همین اسناد شکل گرفته است. فرخ میگفت که رنگ زرشکی به موه...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 99
فرخ گیلاس به دست، با چشمهای پر از آتش فرهاد و پدرش را میپایید. من اما، یخ کرده بودم که کارملا چرا بازو به بازوی فرهاد به مهمانی آمدهاست؟ کنار لاله نشسته بودم و یک چشمم به فرخ بود. نمیدیدم زیاد بنوشد. گاهی گیلاس را به لبهایش نزدیک میکرد، انگار که فقط میخواهد تلخی شراب، کامش را شیرین کند!...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 100
فرخ اتومبیل را روشن کرده بود. وقتی کنارش نشستم، رنگ پریده و نگاه خیره به روبرو، دلم را چنگ زد. قرار نبود ناامید شود. ناامید باشد. قرارمون جنگ بود و حالا او، در هم شکسته به نظر میرسید. یک چیز را خوب میدانستم. به امثال سیف علی خان نمیشد اطمینان کرد! اصلا انگار بنای قدرت روی بیاطمینانی س...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش